۱۳۸۱ دی ۹, دوشنبه

آدم و حوا آدم:




آدم: الو؟ كجائی؟ چرا موبايلتو جواب نميدی؟

حوا: سلام..هيچی .. رفته بودم دو كيلو سيب از درخت ممنوعه بچينم! حالا يه ساعته واستادم اينجا،‌ نه از تاكسی خبريه،‌ نه از شخصی.

آدم: چی ميگی زن؟! تاكسی كه هنوز اختراع نشده بابا!

حوا: اِوا راست ميگيا! پاك يادم رفته بود!

آدم: پياده بيا تورو خدا! اين هابيل بيچاره از گشنگی با جورابش دلمه درست كرد خورد!!

حوا:وای خاك عالم! اومدم! ... راستی قابيل كجاس؟!

آدم: نمیدونم والا! من كه اومدم خونه نبود.. لابد بازم رفته بيرون الواتی! ديشب هم دير اومد خونه و بو سيگار ميداد! اين پسر آخر سر خودشو بدبخت ميكنه! حالا ببين من كی گفتم!!

حوا: نگو تو رو خدا! خدا مرگم بده! بچه‌ام گناه داره! برخورد ديروز تو هم باهاش اصلا صحيح نبود! اين طرز برخورد از نظر روانشناسی كاملا رد شده‌‌اس و روی شخصيت بچه تاثير منفی ميذاره!

آدم: من كه چيزی بهش نگفتم! فقط گفتم حق نداره تلويزيون نگاه كنه! مگه ما خودمون بچه نبوديم؟ مگه ما تنبيه نشديم؟ مگه ما از بابامون كتك نخورديم؟ شما زنها اصلا بلد نيستين بچه تربيت كنين!

حوا: خبه حالا! خيلی زوده كه تو و امثال تو توی اين دنيا برا ما زنها شاخ و شونه بكشن! شما ما ها رو نشناختين هنوز!! اصلا حالا كه اينطور شد امشب از شام خبری نيست! زنگ بزنين از بيرون پيتزا ميوه‌جات براتون بيارن!!

آدم: عزيزم! حالا من يه چيزی گفتم! شوخی كردم به خدا!! الو ؟ الو؟

حوا: ....

« مشترك مورد نظر عصبانی ميباشد! لطفا بعدا شماره‌ گيری نمائيد!! ‌»



..... و اينگونه بود كه اولين فمينيست دنيا قدرت نمايي كرد و صدای اولين مرد دنيا را در گلو خفه كرد!

۱۳۸۱ دی ۴, چهارشنبه

يک سال گذشت!!





يادش بخير... درست يكسال پيش:



Tuesday, December 25, 2001



ســـلام همشـــهــــری



آقا اينهـمه اشخاص شخيص دارن از اين چيز ميزا (چی ميگيد بهش؟ بلاگ؟) مينويسن، يه شخص شخيص ديگه هم روش!! ضمن عرض سـلام و خسته نباشيد به همه عزيزان بلاگ نويس، ورود اينجانب را به محفـل گرم و صميمي جامعـه بلاگــپران فارسي زبان تسليت عرض مينمايم !!!

ارادتمند شما ، پيـــــام هستم و بروبچه ها صدام ميکنن: آقــا پيــام! (شما هم جون هرکی دوست دارين، بياين و ما را ضايع نکنين و بگين آقا پيام!!) با اجازتون 24 سالمه و بچه "تهــرانپارس" هستم ولی جبر زمانه با انجام يکسـری عمليات هندسی, مکان فيزيکی بنده رو به لوس آنجلــس تغيير داد. اوه ! فکر کنم يادم رفت بگم که رشــته تحصيليـم تو تهران "رياضی-فيزيک" بود!! خلاصه که تک و تنها و بدور از خانواده، اومدم اينجا تو لوس آنجلس، هرچند که نه از ننه مــون قهــر کـرده بوديم، نه اينکه بزنيد به تخــته، صـــدای درسـت و حســابي داريم!! بابام هميشــه ميگه:"خــدا خــر رو شـناخـت که بهش شــاخ نداد!! (نميدونم چی شــد که يهــو اين يادم افتاد!! شايد يه رابطه ای چيزی بين مــن و خــر هســت و خودم خـبر ندارم!! ) اصــلاً بگذريم ...........ميگم شما ها هم دلـتون خــوشه ها!!!اومــدين تو صفـحه "چرنديات" ديگه چه انتظاری داريد؟؟؟





شكر خدا بعد از گذشت يك سال، هنوز هم كه هنوزه زنده ام و دارم چرنديات مينويسم!! با اين تفاوت كه دوستهای عزيزی پيدا كردم كه قبلا نداشتم!



۱۳۸۱ دی ۳, سه‌شنبه

کريسمس مبارک!



Listen: Feliz Navidad (Jose Feliciano)








سال نو مسيحی مبارك باد!



ميلاد حضرت مسيح (ع) چندمين منجی عالم بشريت را به همه مسلمانان جهان علی‌الخصوص شيعيان و رهروان راه نايب برحقش تبريك و تسليت عرض كرده، طول عمر بازماندگان آن مرحوم را ‌از درگاه خداوند متعال خواستارم!



در مورد تولد آن بزرگوار حرف و حديث بسيار است. اما آنچه از تعمق در كتب و روايات و مصاحبه‌های ايشان به جا مانده چنين به نظر ميرسد كه آن حضرت در سالهای 1814 تا 1821 بعد از ميلاد مسيح ، دو سه روز بعد از شب يلدا ، در طويله‌ای دولوكس و از زير بوته پا به جهان گذاشت. البته بعدها برای اينكه آبروی ايشان جلو در و همسايه نرود، طويله رو به عربی ترجمه كردن و اسمشو گذاشتن: بيت‌اللحم( = خونه جك و جونور)‌. مادرش مريم نام داشت و پدرش ......، بگذريم! با مدارك و اسنادی كه از آلبوم عكسهای خانوادگی آن بزرگوار بدست آمده، ايشان هيچ شباهتی به دایی‌ جانشان نداشته‌اند، ولی در عوض، طبق خواست و اراده الهی ، با قاسم آقا بقال سركوچه مثل سيب قرمز واشنگتونی بودند كه از وسط دو نيم شده است! فكر بد نكنين شاكی ميشم! به من چه شما ها فكرتون منحرفه؟!!



جای تاسف است كه در بيان تاريخ زندگانی آن بزرگوار تحريفات بسيار شده‌ است. واقعيت آن است كه دوران زندگانی ايشان حد‌اقل، كمِ كمش، 150 سال بعد از تاريخ اسلام و رحلت حضرت محمد (ع)‌ ببخشيد يعني: (ص)‌ بوده است. چرا كه هيچ سندی در دست نيست كه نشان دهد حضرت محمد (ص) و يا هيچيك از نزديكان ايشان، در هيچيك از ايام كريستمس، درخت كاجی را به لامپ و برق و باطري ويا جنراتور مزين كرده باشند. همچنين، هيچ حديثی نيست دال بر اين كه آن حضرت جوراب مطهر خود را به گوشه پنجره آويزان مينمودند تا بابانوئل برای وی آنچه از پروردگار لطب كرده بود بياورد، كه همانا صلح جهانی و پيروزی حق بر باطل و برقراری نظام اسلام در سراسر جهان و ظهور حضرت مهدی موعود (‌عج لهك نبيا*)‌ است. به نظر ميرسد ميلاد حضرت مسيح و داستان درخت كاج و بابانوئل، همه و همه بعد از جنگهای دوره صدر اسلام بوده باشند.



البته به نظر بنده و با توجه به فرضيه نسبيت اينشتين (E=mc^2) و يك سری محاسبات سرانگشتی،‌ آقای بابانوئل همون سالهای اول تولد حضرت مسيح، دار فانی رو وداع گفته است. علتش هم كاملا واضح و مشخص است. اصلا شما خودتون رو بذارين جای اون بنده خدا: درسته كه پيرمرد بيچاره فقط يه روز تو سال كار ميكنه، ولي اگه 60 ، 70 سال سن داشتين و ظرف 24 ساعت مجبور بودين برای حدود 3400000 بچه چشم‌انتظار، به 438200 خونه دونه دونه كادو برسونين، شمام همون سال اول در اثر سرعت زياد سوخته بودبنو به "انرژی"‌ تبديل شده بودين رفته بود پی كارش!!!!!!!



حالا گيريم اصل نسبيت انيشتين غلطه! من هم امسال يكی‌ از جورابهامو به ديوار آويزون كرده‌ام و تنها چيزی كه از بابا نوئل جان ميخوام يه همسرخوب و مهربونه! توقع زيادی هم ندارم،‌ خونه‌دار باشه (يعنی خونه داشته باشه!!)‌،‌ اگه پول هم نداشت نداشت، ولی باباش پولدار باشه! ماشين داشته باشه،‌ شغل خوب داشته باشه. همين!!





مژده! تلويزون ايران بنا به درخواست دوستان و استقبال فراوان، امشب بازهم مثل 27 كريسمس گذشته كارتون "اسكروچ" و اون دختر كبريت فروشه كه شب كريسمس كبريت‌هاش ميريزه رو زمين و خيس ميشه،‌ رو پخش خواهد كرد! اگه نديدين ناراحت نشين! فردا صبح دوباره نشون ميده!!!



* عجله كن بيا !!



خط آخر: نوشته‌های فوق "چرنديات" ‌بوده و هدف نويسنده به هيچ وجه بی‌احترامی به هيچ دين و مقدساتی نمي‌باشد. قبلا از هر سوء‌ تفاهم احتمالی معذرت ميخواهم

۱۳۸۱ آذر ۲۹, جمعه

همخونه!

هشدار!

از خانمهای باردار و كودكان خردسال و اشخاصی كه دارای

ناراحتی‌های قلبی ميباشند تقاضا ميشود از خواندن اين قسمت از چرنديات بشدت خودداری نمايند.


با تشكر: پيام چرندياتی






بشـنويد: همخونه-گوگوش




همخونه!



اون روزای اول كه اومده بودم آمريكا ،‌ دنبال يكی ميگشتم كه با هم دوتايی يه خونه اجاره كنيم. يكی‌ از بچه ها گفت كه يه پسره رو ميشناسه كه اون هم دنبال خونه ميگرده. گفتم چه عالی و ازش خواستم كه اون پسره رو بهم معرف‍ی كنه. پسره لبنانی بود و بچه خوبی به نظر ميرسيد.

ازم پرسيد كه سيگار ميكشم يا نه.

گفتم: نه والا! ولی اگه بخوای ميكشم!

پرسيد مشروب ميخورم يا نه؟

گفتم نه والا! آبجو كه حساب نيست! حسابه؟!

خلاصه رضايت داد به شرطي كه پسر خوب و پاكيزه و مطهری‌ باشم و نظافت رو رعايت كنم و از مسكرات و مشروبات الكلی دوری‌ كنم و موازين شرع دين مبين اسلام رو تمام و كمال رعايت كنم، اونوقت ايشون حاضره همخونه ما بشه! من هم با خودم گفتم كه دمش گرم بابا! آدم مسلمون و با ايمانيه و النظافةُ من الايمان و از اين جور صحبت‌ها‌ !! اين آقا كه اينقدر نگرانه تر و تميزيه، حتما خونه زندگيش هم تر و تميزه!‌ ولی طبق معمول اشتباه ميكردم! اين بشر اينقدر كثيف و شلخته بود كه خدا ميدونه! يعنی دست من يكی رو از پشت بسته بود!

پای تلفن به مامانم تو ايران ميگفتم: وااای مامان جون به دادم برس!!!!! منو بگو فكر ميكردم خودم شلخته‌ام!!!

مامانم ميگفت: جل‌الخالق! به حق چيزای‌ نديده و نشنيده!!! مگه شلخته‌تر از تو هم توی اين عالم هستي پيدا ميشه ؟؟

ميگفتم: حالا كه شده!‌! ديگه ببين چيه كه من يكی صدام دراومده!!!!

ولي مامان جان باورش نميشد كه اين يارو از من هم شلخته تره!!! البته آدم شلخته باشه خوبه! اين موجود، شلخته كه بود هيچي كثيف تراز جوبهای ميدون شوش بود! ميدونم شما هم باورتون نميشه!! برای همين مجبور شدم چندتا عكس از اين محيط روحاني بگيرم و برای مامانم بفرستم تا بفهمه من چي ميكشم!!



حالا خدا رو شكر اتاقامون و حموم دستشويی‌هامون از هم جدا بود! اگه يكی بود كه ديگه هيچی!!

عكسها رو ميذارم اينجا . شما خودتون قضاوت كنين!!



عكسهای زيبا!!






۱۳۸۱ آذر ۲۶, سه‌شنبه

نامه ای به جرج بوش!

به نظر مياد خيلی ها بیخبر هستن.....

نه توی هيچ تلويزونی‌ گفتن... نه توی هيچ روزنامه‌ای نوشتن......




چند روز پيش از طرف دولت آمريكا بخشنامه‌ای صادر شد كه آقايون ايرانی بالای شونزده سال كه گرين كارت يا سيتي‌زن‌شيپ ندارن (حتی اگه بطور قانونی اومدن آمريكا)‌ خودشون رو براِی انگشت‌نگاری به ادارات مهاجرت معرفی كنن. يك سری‌ زيادی از هموطنای ما هم كه خيالشون راحت بوده كه برای گرفتن گرين‌كارت اقدام كردن و فقط كارهای اداری‌اش مونده، بخاطر احترام به قانون آمريكا خودشون رو به اداره مهاجرت رسوندن،‌ ولی در نهايت تعجب،‌ همه رو گرفتن و حتی دستبند به دست و پاشون زدن و در كمال ناباوری انداختنشون تو زندان!! پدربزرگی كه اومده بود برای ديدن نوه‌اش، رو انداختن زندان... اون نوجونی كه 17 سال پيش با خانواده‌اش از ايران بيرون اومده و اينجا بزرگ شده رو انداختن زندان! مثل اينكه پسرخاله بن‌لادن رو گرفتن.. ايرانیهايی كه ديروز برای خودشون مهندس و استاد دانشگاه و بيزينس‌من بودند، حالا ده دوازده تايی توی يه سلول فسقلی توی همديگه ميلولن و صبح تا شب رو با يه تيكه نون سر ميكنن و اصلا نميدونن تا كی بايد با اين وضع سركنن...

بدتر از همه اينكه هيچ جايي، و توی هيچ خبری صداشو درنياوردن ....

يه سری از هموطنا به برای رييس جمهور نامه دادن، يه سری به راديو تلويزيون زنگ زدن و كمك خواستن

(‌تا اينجاش جدی بود به خدا - حالا چرنديات! : )

من هم وظيفه خودم ديدم كه يه نامه مستقيما به آقای جرج بوش بفرستم:





,Dear Mr. America

.Hi, How are you doing? you know me? no you don't know me, but I know you

Me is Mister Charandiaty and you is Mr. George Bush! And I know you are

....Mr. President! right? See!! O.K., bebin, listen



in passed 2,3 days your friends in immigration office arrested lots of IRANIANS

.and sent them to jail. I don't like this, and i'm so upsed & mad & bad-joori shaaki

.They didn't do anything wrong and they don't deserve it. I'm asking you nicely

Please hamin tomorrow free them all, otherwise whatever you saw, you saw it

.from your own eyes, haalaa from me, saying

!Say hi to your daughter





۱۳۸۱ آذر ۲۱, پنجشنبه

چاقو... برو بچه دماغو!!

تشكر!



برو بچه های باحال و باصفای مجله كاپوچينو لطف كردن و يكی از نوشته‌های جديد منو برای قسمت "طنز" اين هفته توی مجله گذاشته‌اند و به قول گفتنی كاپوچينو رو به چرنديات مزين كردن(!)‌ كه از همينجا ازتك تكشون تشكر ميكنم.



متن بدون سانسور(!):



چاقو... برو بچه دماغو!!



دماغ از ديرباز سهم بسزاي‍ی در پيشبرد فرهنگ ايرانی داشته است. اين عضو كه بصورت سطحی شيبدار بهمراه دو سوراخ در منتها عليه آن، در محدوده بين دوچشم و دهان قرار گرفته، از قديم‌الايام مورد توجه شعرا و عرفای ايرانی بوده و باعث پيشرفت و ترويج ادبيات غنی فارسی گرديده است:

يك دسته گلِ دماغ پرور ........................ از خرمن صد گياه بهتر

و يا:

آنچه خواهی دلت همان بيند............................ وآنچه خواهد دلت، همان بينی

ويا:

آخ به قربان دماغت من برم............................. آن چش و ابروت را من چاكرم!



بچه كه بوديم همش بهمون ميگفتن: "چاقو.. برو بچه دماغو!" و ما ميخنديديم بدون اينكه معنی واقعی اين عبارت و رابطه چاقو با دماغ رو بطور دقيق متوجه باشيم! بعدها وقتی يكی از بچه‌های فاميل زد و جراح پلاستيك شد، تازه فهميديم دنيا دست كيه! تازه فهميديم كه ميشه به "دماغ" هم به عنوان يك منبع درآمد آبرومندانه نگاه كرد و نونِ شبِ زن و بچه رو از دماغ اين و اون تهيه كرد!!

اين روزها هم كه ماشالله مد شده هر خانمی برای اينكه دلبرتر و دلربا تر و تودل برو تر بشه (‌و در بعض‍ی مواقع فقط برا اينكه جلو پاشو ببينه تا زمين نخوره!!!‌)‌ دماغ نازنين رو ميفرسته زير چاقوی تيز آقای جراح! البته جای شكرش باقيه كه يك سری از خانومها بعد از عمل جراحی، خوشگل‌تر كه ميشن هيچ، يه سه چهار كيلو هم وزن كم ميكنن!!

حالا از دماغ كه بگذريم، بعضی‌ها از روی چشم و همچشمی ميرن سينه‌هاشون رو هم بزرگ ميكنن!! البته همه ميدونيم كه خرج هركدوم از اين عملها خدا تومنه، اگر چه بعضی‌ها راهشو بلدن و عمل‌ها رو دوتا يكی ميكنن! مثلا خانومه با دماغ گنده ميره پيش دكتر و با ارائه يكسری شعرهای انقلابی به دكتر ميگه:

دكتر جون قربون دستت! بی‌زحمت از "اينجای ما" بكاه و بر "اونجای ما" بيفزا‌ !!!



دكترهای ايرانی هم كه قربونشون برم كارشون رو خوب بلدن!! بعد از عمل هم ...... من نميگم چی ميشه! خودتون احتمالا ميتونين حدس بزنين!! :

- زن؟ خجالت بكش! يقه‌ تو درست كن! دماغت معلومه!!

- آقای دكتر، ديگه نميتونم به بچه‌ام شير بدم. هرچی "فين" ميكنم باز هم گشنه ميمونه!!!



حالا همه اينا به كنار، من نگران اون روزی هستم كه اين دماغهای پلاستيكی كمياب ميشه و بايد تو ناصرخسرو و كوچه پشت شهرداری دنبالشون بگردی!! :

- دماغ مايكل جكسونی تموم كرديم! ولي خواستی دوتا از اين دماغ الويسی‌ها بهت ميدم ببر نصف قيمت!

- شرمنده! فابريكشو نداريم، ولی اينا بازار مشتركيه! خيلی خوب زدن! دماغ خودم هم از هميناس! نيگا...!!!

- جون تو يه دماغ دارم آكِ آك! مال يه خانوم دكتر بوده! باهاش فقط Christian Dior بو ميكرده! تَقه نخورده جونِ تو! خودش قسم ميخورد كه يه بارم حتی انگشت توش نكرده! حالا خدا شاهده قيمت خريدمو بهتون دادم! شما ببر، مشتری ميشی!!



تازه هنوز به اوج فاجعه نرسيديم!! اوضاع وقتی بيخ پيدا ميكنه كه:

- آقای دكتر، من وضع ماليم خيلي خوب نيست. چهارتا دختر دم بخت دارم، ميشه اضافه‌های "ختنه" پسرم رو بهم بدين كه نگر دارم دو سه سال ديگه برای دماغ دخترم استفاده كنم؟!؟!!!



۱۳۸۱ آذر ۲۰, چهارشنبه

آره! با خودتم!




نكته :

كليه شخصيت های اين داستان

مجازی بوده و هرگونه تشابه اسمی و ظاهری صرفا اتفاقی ميباشد.




آقای‌ محسن خان پورنجات‍ی فرزند كاظم دارای شماره شناسنامه 110 صادره از ورامين! بعله، با خودتم! فكر كردی‌ دويست هزار تومن ما رو ميتونی بخوری و يه ليوان آب هم روش و هيچی به هيچی؟؟ پولت ميكنم! اون هزاری‌ سبزا رو دونه دونه از حلقومت ميكشم بيرون! تو فكر كردی من با كي طرفم؟؟ اصلا منو بگو كه با كی طرفم!!

۱۳۸۱ آذر ۱۷, یکشنبه

مژده! پيام چرندياتی باز آيد!

مژده! پيام چرندياتی باز آيد به اينجا غم مخور!



با تشكر از همه عزيزانی كه اين چند روزه دربدر اينور و اونور دنبال پيام چرندياتی گشتيده‌اند! دروغ كه حناق نمياره، ما اين هفته شش‌هزار و چهارصد و سی و دو تا (‌...شد سی و سه تا!)‌ نامه و فكس و ايميل و تلفن از اقص‍ی نقاط عالم هستی به ما ارسال شد!

يكی نوشت كه پيام رو ديده كه تو چين بستنی چوبی ميفروخته!

يكی‌ گفت ريش گذاشته رفته تو گروه القاعده!

يكی‌ گفت تو اندونزی دزدی كرده بوده، انداختنش زندان!

يكي گفت قتلهای زنجيره ای شده !



ولی اصلا نگران نباشيد! آقای چرندياتي رو پيدا كرديم! رفته بود اينجا:





شما هم ميتونيد با اين آدرس جديد به ديدنش برين!

۱۳۸۱ آذر ۱۲, سه‌شنبه

عكس چرندياتی


اطلاعيه:

جوانی خوش‌تيپ و چرندياتی در همين حوالی گم شده! نامبرده دچار اختلال حواس بوده و از حدود سه چهار روز پيش (‌دقيقا يادم نيست!)‌ از منزل خارج، و هنوز مراجعت نكرده. بنا به گفته شاهدان عينی نامبرده فوق آخرين بار در كنار يك مارمولك بزرگ(!)‌ ديده شده، حالا چه ربطی‌ داشت اونو خودتون ديگه بايد بدونين! آقا جان هركی خبری داره ايميل بده و خانواده ايشان را از نگرانی‌ درآورد. جهنم! مژدگانی هم ميديم!





براِی ديدن بقيه عكسهای چرندياتی، روی عكس بالا كليك كنيد



۱۳۸۱ آذر ۱۱, دوشنبه

غضنفر و زنش!

غضنفر و زنش!



- گضنفر؟ برا چی زدی زنتو با چاقو كشتی؟؟

- آخه وضع ماليم اونقدر خوب نبود كه بتونم تفنگ بخرم!!



* * *




- گضنفر؟ مگه زده به سرت؟؟ برا چی عروسیتو انداختی تو "مدرسه" ؟

- آخه اونجا "كلاس"اش بيشتره!



* * *




- به خدا از دست اين زن خسته شدم! از همون روز اول، هرچی‌ جلو دستش بود پرت ميچرد به من!

- پس چرا بعد از اين همه سال الان اومدی طلاقش بدی؟

- آخه كپی اوغلی تازگیها نشونه جيری‌اش بهتر از گبل شده!





۱۳۸۱ آذر ۹, شنبه

چهارده ،‌ بيست و سه

چهارده ،‌ بيست و سه !



آقا اون روز يكی اومد داد زد كه: ای پيام چرندياتی خوش‌تيپ‌نژاد؟ چه نشسته‌ای كه هموطنای خارج از مرز و بوم اسلامی، با لوازم و تجهيزات بسيار محدود يك فيلمی ساخته‌اند كه يعنی‌ اسپيلبرگ بره با ولی‌اش بياد!!

ما هم با خودمون گفتيم: بابا ای‌ول!! بعدش هم يه ايل با خودمون جمع كرديم كه بريم سينما و به قول گفتنی: به حمايت از هنرمندان برون مرزی بشتابيم!‌!

ولي چی فكر میكرديم چی شد.... البته من برای اينكه حفظ آبرو كرده باشم: از همون اول فيلم شروع كردم به بَه‌بَه و چَه‌چَه كردن! اما چه فايده كه 24 عدد چشم ناقابل در طرحها و رنگهای مختلف با خشم به من خيره شذه بود و فحش‌ها بود كه زير زبونی به سوی شخص محترم بنده حواله ميشد!!!!

و اما موضوع و داستان اين فيلم آبدوغ خياری محصول خارج از كشور.... :

( مادر، دختر و پسر خردسالش داخل هواپيما - از تهران به لوس‌آنجلس )

پسر: مامانی؟ كجا داريم ميريم؟

مادر: داريم ميريم لوس‌آنجلس، پيش دايی علي!
(‌انگار دارن ميرن خونه همسايه‌ بغلی‌!‌)‌

دختر: چه خوب! مامانی؟ اونجا از ايران بهتره؟

مادر: نه عزيزم! هيچ جايي مثل ايران نميشه، اون صفا و صميميت بين مردم، اون كوچه باغها،‌ اون عطر گلهای مريم، اون خاطره ها..... هيچ كجا اون چيزا رو نداره.. اما در عوض لوس آنجلس هم چيزهايي داره كه هيچ كجاي دنيا، حتي تو ايران پيدا نميشه!

دختر و پسر (با هم)‌: مثل چي؟!

مادر: مثل اون كبابهاي خوشمزه لوس‌آنجلسي(!)‌ ....يادم مياد دايي علي تو نامه هاش هميشه برام از يه رستوران خيلي خوب توي لوس‌آنجلس مينوشت.. بذاريد فكر كنم ببينم اسمشو يادم مياد يا نه
(‌بعد يك حالت متفكرانه به خود گرفت و مثل اينكه داره تئوری نسبيت رو از راه فيثاغورث(!)‌ ثابت ميكنه !! ) .. آهان! يادم اومد.. رستوران جوان واقع در 1423 سنتامونيكا بلوار نبش خيابان پيكو!!!!!!!!! ....

پسر: اسمش چی بود مامان؟!

مادر
(‌اينبار آرامتر و شمرده تر، كه اگه كسي از تماشاچيان حاضر در سينما متوجه آدرس دقيق نشده‌اند،‌ اين بار كاغذ و قلم آماده كنند و يادداشت كنن!!‌ ): خوب دقت كن پسرم! يكبار ديگه بيشتر نميگم(!)‌: 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار نبش پيكو!

دختر: مامانی مامانی! من ياد گرفتم بگم؟! 1423 سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو!

مادر: آفرين دختر گلم!...




اول فكر كردم بابا حالا منظورشون تبليغ كه نبوده! همينجوري يه چيزی از دهنشون پريده! ولي با ديدن بقيه فيلم فهميدم كه آقاي كارگردان هنری همچين بی غرض هم نبوده!

خلاصه هواپيما به فرودگاه لوس‌آنجلس ميرسه ولی يه سری‌ از اين آدم بدا كه توی هر فيلمی هستن ميان و مادره رو ميندازن تو ماشين و ميدزدن! به همين راحتی! (‌ فی‌الواقع : شهر هرت!) دختر و پسر كوچولو ميمونن و يه شهر غريب! داستان از اينجاست كه جالب ميشه! چون حالا اون دوتا كوچولو مجبورن مثل "هاچ" دنبال مادر گمشده‌ شون بگردن!

دختر(‌ با گريه!)‌ : داداشی؟ حالا چيكار كنيم؟

پسر
( تو مايه‌های ناصر ملك مطيعي!!‌ ): نگران نباش خواهر (‌= آبجی!) بالاخره { از زير زمينم كه شده!! } پيداش ميكنيم!

دختر: من خيلي ميترسم! ...

پسر: كاشكی ميشد به اون رستوران خيلی خوبی كه مامان ميگفت ( دلچسب ترين غذاها رو داره!!) بريم و دايي علی رو اونجا پيدا كنيم!! راستی يادته آدرسش چی بود؟!

دختر(‌ با گريه ): آره! 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو(!!)


{ چراغ قرمزو كه رد كردی ساختمون آجرسه سانتيه سمت چپت مشخصه!!!‌ }

پسر: پس بيا بريم اونجا رو پيدا كنيم!!



خلاصه كوچولوهای قصه ما راه ميفتن تو خيابون.. تا ميرسن به يه آقای سياهپوست آمريكايي:

?!Man: What are you kids doing here

!boy: We Lost our Mother and we are trying to find her

?man: Where are you guys from

girl: we are from IRAN

man: Oh really? I Have a friend, He is from Iran too! I'm sure he will Help us find your mother! He has a real nice persian Restaurant called Javaan which is located at 1432 Santa Monica Bulvard, right

!!!by Pico







جونم براتون بگه! اون آقا آمريكائي مهربونه با اون پسره و اون دختره پا ميشن ميرن رستوران جوان، واقع در 1423 سنتا مونيكا بلوار!



?! girl: how far we should go to get to 1423 Santa Monica Bulvard

Man: Don't worry! We are almost there Only 5 more minutes to get

!!!to 1423 Santa Monica Bulvard , to Javaan Restaurant





به رستوران كه ميرسن (‌واقع در ....!!‌)‌، دوربين يه بيست دقيقه ای بی‌اغراق همه چيزو ول ميكنه و از در و ديوار رستوران فيلم ميگيره!! آقا سعيد، صاب مغازه، كت شلوار و كراوات زده واستاده دم در، انگار ميخواد بره عروسی ننه‌اش!! احتمالا ديروز هم رفته بوده آرايشگاه و به آرايشگرش گفته: موهامو يه جوری بزن كه تو "فيلم" قشنگ بيفتم!! آخه اين پسرخاله ما تو دبيرستان دوره طرح كاد (!)‌ رفته دكون عكاسی، حالا ميخواد از من و رستورانم فيلم بسازه و جفتمونو معروف كنه!!!

آقا سعيد جلو اومد و سلامی كرد و داد زد كه: "ممدآقا چهارتا پرس سلطاني سفارشی بيار! فيلمبرداريه!" بعد اومد و نشست سر ميز:



آقا سعيد: به رستوران جوان خوش اومدين!



كات! آقا كات! سعيد جان "به رستوران جوان خوش اومدين" يعني چي؟! يكی اگه نشناسه،‌ از كجا بفهمه كه رستوران جوان كجاس؟!! دوباره ميگيريم! صدا دوربين اكشن!! ..



آقا سعيد: به 1423 سنتا مونيكا خوش اومدين!!! من و رستوران من با سالها تجربه و كادری ورزيده و انواع غذاهای خوش طعم ايرانی همه روزها حتی ايام تعطيل، از ساعت 9 صبح تا 10 شب آماده است تا به شما كمك كنه مادرتون رو پيدا كنيد!!!!!

پسر: خيلی ممنون!

دختر: آقا شما خيلی خوبين! درست مثل غذاهای توی منو تون!!




آقا دردسرتون ندم! خلاصه نفهميديم چی شد كه مادره تونست از دست آدم بدا فرار كنه و بسوی 1423 بشتابد! از اون طرف هم دايي علی كه شيكمش به قار و قور افتاده بود با خودش ميگه چطوره يه سر برم به 1423 ؟! القصه در يك لحظه به يادماندنی، لحظه ای كه اشك به چشمها مياورد، دايي جان و مامان جان و بچه ها همديگه رو در رستوران جوان، در 1423، در اين بزرگ ميعادگاه عاشقان(!!)‌ در آغوش ميگيرن!!! وای كه چه رمانتيك! بيگير منو!



آخر فيلم هم نوشت: با تشكر از رستوران جوان كه ما را در ساخت اين فيلم ياری دادند!!





۱۳۸۱ آذر ۲, شنبه

فرار مغزها






بشـنويد:  حاجی - فرامرز آصف

نوع موسيقی: دمبول ديمبوليكِ تهاجم فرهنگی آلود!‌



طبق آمار دقيق دفتری، دفتری، دفتری در ثبت و اسناد محل، ده دوازه سال پيش (‌يه مقداری كمتر البته!)‌ از مملكت خارج شدم ! نذر كردم واسه يه لقمه نون و يه مدرك مهندسی. نذر بی‌جا كردم و آواره دنيا شدم!! ....



البته من نميخواستم از ايران بيام بيرون! يه نامرد ،‌ نفهميدم چی‌ شد از پشت هُل داد!!

چند سال پيش درست در چنين روزی، دو سه هفته بعد از اينكه خدمت مقدس سربازی‌ام تموم شد، دم در خونه با هزار سلام و صلوات از زير آينه و قرآن، و بعدش هم توی فرودگاه از زير X-ray (!!)‌ ردمون كردن! خدا شاهده با خودم عهد كرده بودم كه ديگه پشت سرم رو هم نگاه نكنم، ولی مجبور شدم عهدم رو بشكنم. چون آقاهه صدام كرد و گفت: "آقا ببخشيد.. اون هزار تومنی مال شماست افتاده رو زمين؟!!!" (‌ولی ارزش داشت... جاش يه هزاری كاسب شديم! )‌ .

به هر حال برادران مبارز و جان بركف مستقر در فروگاه مهرآباد سرتا پای ما رو دستمالی كردن تا مطمئن بشن هيچ چيزی خلاف عرف و شرع و مغاير با موازين دين مبين، توی هيچ سوراخ سمبه‌ای(!)‌ جاسازی نكرده‌ايم!!

يكي از برادران سلحشور ازم سئوال كرد كجا ميرم. خُب اصولا وقتی‌ آدم داره از تهران سوار پرواز "تهران - پاريس" ميشه، داره ميره پاريس! مگر اينكه هواپيما بخواد سر راه بره شابدالعظيم چند تا مسافر پياده كنه!!

برادر اسلامی پرسيد: "برای چي داری ميری؟!"

آخه تو رو سنَنَه ؟؟ آدم انگار دستشويي هم ميخواد بره بايد فرم پركنه و جزئيات رو با ذكر منبع(!)‌ مو به مو شرح بده كه آقايون رضايت بدن!

خلاصه سئوال جوابا تموم شد و سفر هوائی ما شروع گرديد!



و اينگونه بود كه در چنين روزی يك فقره مغز فرد اعلای خارجی درجه يك صادراتی با مهر استاندارد از مملكت خارج شد!!



۱۳۸۱ آبان ۲۷, دوشنبه

خواستگاری چرندياتی!


بشـنويد: خواستگاری -  اندی



به کت شلوار خاکستريم که از لباسشويي گرفته بودم نگاهی انداختم. مادرم از اتاق پذيرايي داد زد: آماده شدی؟ زود باش داره دير ميشه،‌ بايد گل هم بگيريم..

کت شلوارم رو تنم کردم. قلبم داشت تند و تند ميزد. سر تا پای خودم رو دويست سيصد بار جلوی آينه برانداز کردم. بابام در اتاقمو باز کرد و در حالی که موهاشو مرتب ميکرد، رو به من کرد و گفت: شاداماد آماده هستن يا نه؟! و خنديد.....



ماشين رو پارک کرديم. مادرم سرو وضعم رو چک کرد و دسته گل رو به دستم داد. بابام زنگ خونه‌شون رو زد. برگشت روشو به من کرد و لبخندی زد. صدای‌ قلبم رو از توی‌ دهنم ميشنيدم!! احساس کردم که صورتم از خجالت سرخ سرخ شده. سرم رو پايين انداختم و چيزی نگفتم..



در باز شد. با سلام و احوالپرسی‌ و خوش‌آمد، وارد خونه‌شون شديم. من هم با کمال متانت سلامي کردم و دسته گل رو به پدرش دادم. پدرش زير چشمي به من نگاه کرد و تشکر کرد. نشستيم. مادرم گفت: "خب عروس خانوم کجا هستن؟" مادرش خنديد و گفت: "توی آشپزخونه‌اس! داره چايي درست ميکنه! مياد خدمتتون!"



بابام سرفه ای کرد و شروع کرد به صحبت: "آقا عجب ترافيکي بود ماشالله!" پدرش تصديق کرد. بعد صحبت از اون دوران شد که ترافيکش کمتر بود! بعد صحبت از آب و هوای‌ شمال تهران، بعد صحبت از مرگ و مير مردم آفريقا و نقش نفت خام و آمريکا و عراق در سرنوشت جهان ... از اون طرف هم مادرم با مادرش به صحبت که: "به به چه دکوراسيون قشنگي! چه رو مبلی های شيکی! کفشتون رو از کجا خريدين؟" و اين حرفا! من هم مثل مجسمه(!)‌ نشسته بودم ببينم پس اينا کی ميخوان برن سر "اصل مطلب"‌!



هر دقيقه برام مثل يه قرن ميگذشت. بالاخره بعد از 10 قرن (!)‌ مادرش که متوجه سکوت من شده بود،‌ رو کرد به بابام و گفت: "خوب آقازاده حالشون خوبه؟ امشب خيلي ساکت هستن!" خوشحال شدم که بالاخره يکی‌ هم تو اين وسط به فکر شاداماد افتاد!. مادرم مثل اينکه دو سه دوره "آموزش خواستگاری"‌ پاس کرده باشه گفت: "پيام جونِ چرندياتی ما غلام شما هستن!" بابام يه چشم غره‌ای به مامانم کرد يعنی: عجبا! زن؟ مگه از شما سئوال کردن؟! ( آخر مرد سالاری!‌ ) بعد خنديد و گفت: "خب البته جوونهای امروزی يه مقداری خجالتي هستن!" بعد رو کرد به بابای عروس و گفت: "آقا! اون زمونا که ما جوون بوديم از ديوار راست بالا ميرفتيم!" .. بعد شروع کرد به صحبت در مورد "از ديوار راست بالا رفتن دوران جوونی‌اش "!! ومن دوباره به کلی فراموش شدم!! ......



پنج، شيش قرن(!) ديگه‌ هم گذشت! اينبار پدر عروس که تا اون موقع گوشش به بابام بود و چشمش به من،‌ گفت: "خب پسر جان! شما درس ميخونی؟!" صورتم سرخ شده بود. آب دهانم رو قورت دادم و آماده شدم تا جواب بدم که .... مادرم(!) گفت: "پسرم داره مهندس ميشه! ايشالله با مدرکش غلامتون(!)‌ ميشه و دخترتون رو خوشبخت ميکنه! عروس خانوم چرا نمياد؟ اين چائی نپخت؟!" پدر عروس گفت: "به سلامتی. ايشالله موفق باشن. خب، شما خونه و ماشين دارين که؟" قبل از اينکه بتونم حرف بزنم،‌ مادرم جواب داد که: "البته اين چيزا که مهم نيست! بالاخره يه جوری تهيه ميشه! خدا بزرگه!!!" با لبخندی حرف مادر جان رو تصديق کردم و سرم رو پايين انداختم! بابام که ديد پدر عروس از جواب مامانم خيلی قانع نشده، سرفه ای کرد و گفت: "البته پسرم مهندس که بشه،‌ سه چهار مدل ماشين ميخره و پنج شيش تا خونه، پولش هم براش مسئله ای نيست! تازه همه اينا به کنار،‌ اگه بلاگشو هم پولی کنه و چهار تا تبليغ از اين و اون بگيره بذار تو بلاگش که اصلا شايد هفت هشت تا ماشين برای خودش و رايانه جون(!)‌..يعنی ببخشيد.. رعنا جون، خريد!!." پدر عروس با تعجب به مادر عروس نگاه کرد و گفت: "چی چی لاگ؟؟!‌" پدرم بادی به غبغب انداخت و گفت: "اين آقا پيام چرندياتی ما با اجازه تون توی کار کامپيوتره!‌ " مادر عروس خنديد و گفت: "چه عالی!! چه کار آبرومندی!" مادرم با افتخار گفت: "بعله خب!‌!" پدر عروس ادامه داد:"ولی اين چی‌چی‌لاگ چی‌چی بود فرمودين؟!" پدرم گفت: "والا، البته اين جووناي دور و زمونه جوونای عصر تکنولوژیه! اين پسر ما هم يه سايت کامپيوتری داره به نام چرنديات، برا مردم جک و لطيفه و خاطره مينويسه تا مردمو بخندونه(!).... "‌ مامان عروس که داشت از تعجب شاخ در مياورد گفت: " چرنديات مينويسه؟؟؟ اِوا خاک عالم!!" .....



اون روز گفتند که باهامون تماس ميگيرن ..

الان سه سال و نيم از اون روز ميگذره و من هنوز منتظر تماسشون هستم. کم کم دارم نگران ميشم. نکنه جواب رد بدن؟!!!!





من که نمیفهمم!


من از اين قضيه سر در نميارم . چه جوريه که تو ماه مبارک رمضون، ماه ضيافت الله،‌ ماهی‌ که به مهمونی‌ خدا ميريم،‌ اين خدای نامردِ خسيس(!)‌ نميزاره هيچی بخوريم! ولی‌ تو ماه محرم که بهش ميگن "محرم الحرام" ، همه جا قيمه و عدس پلو ميدن و کلی بخور بخوره؟!!!!

۱۳۸۱ آبان ۲۲, چهارشنبه

چرندياتی خواننده ميشود!

ديگه تمومه...

ديگه تموم شد! تا كى بشينم اينجا كه هركى هرچى دلش خواست بهم بگه؟ از اين به بعد هم اگه جواب ايميلاتون رو ندادم شاكى نشين... بالاخره تصميم خودم رو گرفتم.... ...

ميخوام خواننده بشم!! مگه ما چی‌مون از بقيه كمتره؟! خوش تيپ نيستيم؟ كه هستيم، خوش قيافه نيستيم؟ كه هستيم، خوش صدا نيستيم؟ كه هستيم، توی لوس آنجلس تشريف نداريم؟ كه تشريف داريم(!) چرت و پرت بلد نيستيم سر هم كنيم؟ که ... دم شما گرم ديگه!

با خودم گفتم آخه پسر؟! منتظر چی‌ هستی؟ اصلا تو ساخته شدی برا خوانندگی! حتما که نبايد از ننه ات قهر کرده باشی‌ که خواننده بشی!



اول خواستم جيمي راجرز و راجر واترز و الويس پريسلی و فردی‌ مرکوری و از اينجور چيزا بشم،‌ که ديدم يکی قبلا شده!

بعد گفتم شعر عاشقونه بخونم که مثلا: زلف تو در راه منزل، صدای‌ قلبم تالاپ تولوپ، دست من چرا از دست دوره؟، تو ای پری کجايي؟ چرا تشريف نمياری(!)‌؟ ديدم که ای‌ دل غافل اينا رو هم که يکی قبل ما خونده! با خودم گفتم بزار يه کار جديد باشه که مردم خوششون بياد. رو اين حساب تصميم گرفتم در مورد "کامپيوتر"‌ شعر بگم!! نوآوری به اين ميگن ديگه!!

در ضمن برای‌ شادی بخشيدن به مجالس عروسی خود از سه ماه و نيم قبل با منشی بنده تماس بگيريد.









قيمت آلبوم قبل از آتيش زدن به مال       $12.99

بعد از آتيش زدن به مال       $3.99 (جون شما قيمت خريدمونه! فاکتورشو بيارم؟)




تعداد آلبوم درخواستی            


هزينه پست رو هم اصلا مهمون ما! خدا شاهده دست تو جيبت بکنی‌ناراحت ميشم!






۱۳۸۱ آبان ۱۵, چهارشنبه

روز جهاني چرنديات نويسی!





اصولا هر کسی سالی يه بار تولدشه .... آقا امروز هم طبق اسناد و مدارک موجود و بر اساس روايات و احاديث نقل شده از اعمه اطهار و با توجه با آنچه از مورخين و تاريخ نگاران صدر اسلام به جای مانده چنين احتمال ميرود که ولادت با سعادت اولين اختر تابناک و چرند آسمان بلاگت (‌بر وزن ولايت!)‌ يعنی‌ شخص محترم پيام چرندياتی باشد!



بنده به شخصه لازم ميدانم پيشاپيش اين روز فرخنده را به شيفتگان و عاشقان راهش تبريک عرض کرده و از همينجا با افتخار دو عدد هندوانه دون درشت تو قرمز به شرط چاقو را زير بغل خويش قرار داده و اين روز را (‌مطابق با ششم نوامبر يا پانزدهم آبانماه )‌ به عنوان روز جهانی‌ چرنديات نويسی اعلام مينمايم!



حالا شما جرات دارين قبول نکنين!

۱۳۸۱ آبان ۱۳, دوشنبه

زندگی‌ مرد سالاری!

زندگی‌ مرد سالاری!



مرد خونه: زن ؟ پاشو اون کرکره رو بکش کسی‌ ما رو نبينه.

مادر بچه ها: وا ! به من چه ؟ خودت بکش!

مرد خونه: زن پاشو! اعصاب منو خورد نکن!

مادر بچه ها: پا نشم مثلا چه غلطی‌ ميخوای بکن‍ی؟

مرد خونه: عجب روزگاری شده! اون زمونا خدا بيامرز ننه مون جرات نميکرد بدون اجازه آقامون آب بخوره! بنده خدا وقتی آقامون ميومد مثه پروانه دور و ورش ميچرخيد...

مادر بچه ها: خبه خبه حالا! گذشت اون دور و زمونه!

مرد خونه: بابا ده پاشو اون کرکره رو بکش،‌ ميخوام اين دو تا پيرهن رو اتو بزنم خبر مرگم! نميخوام در و همسايه از پنجره بينن، آبرومون بره!

مادر بچه ها: وا! حالا مثلا يكى هم ديدت. آسمون به زمين مياد؟

مرد خونه: نه پس! ميخاى منو با اين سيبيلا اتو به دست ببينن؟! نميگن اين مرد غيرتش كجا رفته؟!

مادر بچه ها: وا! اتو چه ربطى به غيرت داره مرد؟ ميگما دارى اتو ميكني، اون دامن سياهه منو هم يه اتو بزن، نسوزونيشا؟!

مرد خونه: بفرما! خداتو شكر زن! ميگما، حسن آقا زنگ زد بگو آقامون رفته دم حجره دير وقت مياد! نگى داره اتو ميكنه آبروم ميره ها!

مادر بچه ها: نه كه خودش نميكنه؟! زرى خانوم ميگفت همه ظرفاى خونه رو حسن آقا ميشوره!!

مرد خونه: ميشوره كه ميشوره! اصلا ما به مردم چيكار داريم؟ دهه! زن پاشو لا اقل يه آبگوشت بار بزار بريزيم تو اين شيكم صاب مرده!

مادر بچه ها: گوشتمون تموم شده...

مرد خونه: يعنى چى ؟؟ تو كه همش نون و ماست به خورد ما ميدی! پس اون 5 كيلو گوشتى كه هفته پيش خريدم چى شد زن؟؟

مادر بچه ها: اون كباب پريشب كوفت بود خوردی؟!

مرد خونه: تو به نون و پنير و هندونه ميگى "كباب"؟!

زن خونه: حالا اون هيچی، اون دو تا قابلمه خورش قيمه كه درست كردم بردى پيش خواهر جونت يادت رفته؟

مرد خونه: خيلى خب بس كن زن! اينقدر روح منو سوهان نكش! بزار برم به كارم برسم!

مادر بچه ها: من كه چيزى نگفتم! خودت شروع كردی!

مرد خونه: حالا بسه ديگه! حسن آقا رو يادت نره ها! اگه زنگ زد بگو برا آقامون كار پيش اومد رفت سر حجره!

مادر بچه ها: خيلى خب بابا! تو يه روز يه لباس ميخاى اتو كنى ها! ميكشى آدمو! من برم ببينم اين ذليل شده كجا رفته....

مرده خونه: ا !! اين چه وضعيه؟ اينطورى دم در وا نستا! بيا تو ده! همسايه ها ميبينن! روتو بپوشون! حالا گيريم تو رو هم نبينن. اگه چشمشون از لای‌ در بيفته تو و منو با اين وضعيت ببينن چی‌ جوابشونو بدم؟

مادر بچه ها: چشم! ميام تو آخ كه اين غيرتت منو كشته!

مرد خونه: چه كنيم ديگه! فك كردى ما مثه حاج مهدى هستيم كه ناموسمونو بزاريم همينجورى ولنگ و واز بره دم در؟ راستى ديدى زنشو اصلا؟ ديدى چه جورى پر و

پاچه شو ميريزه بيرون و شرم هم نميكنه؟!

مادر بچه ها: ماشالله! منو بگو گفتم شوهرم غيرت داره!

مرد خونه: ما كه چيزى نگفتيم! حالا بى شوخى ديديش؟؟!

مادر بچه ها - قابلمه = تلق!!

مرد خونه +‌ قابلمه = آوووووووووخ!!!



۱۳۸۱ مهر ۲۸, یکشنبه

اشکان،‌ پسر هشت ساله!!

اشکان،‌ پسر هشت ساله!!



اشکان 8 سالشه و با پدر و مادر و برادر بزرگترش در خونه ديوار به ديوار خونه من زندگی‌ ميکنن. پدر و مادر اشکان 3 سال پيش از ايران به آمريکا اومدن. پدر اشکان توی ايران زندگی‌ نسبتا خوبی‌داشته. مادر اشکان سه سال از پدر اشکان کوچيکتره و با پدر اشکان توی‌ راه مدرسه آشنا شده و با هم عروسی‌ کرده اند. چند وقت پيش که تولد هشت سالگي اشکان بود. براش کيک شکلاتی‌ خريده بودند. هرچند اشکان از کيک ميوه ای‌ بيشتر خوشش مياد. زن عموی اشکان هم برای تولد اشکان اومده بود و پنجاه دلار پول نقد بهش داد. زن عموی اشکان اون شب همون لباس سياه بلنده رو پوشيده بود. عموی اشکان از همون اول ميگفت که اون لباس، 180 دلار نمی‌ارزه،‌ ولی‌ زن عموی‌ اشکان گوشش بدهکار نبود و بالاخره لباس رو خريد! ‌ عموی اشکان خيلی وضع ماليش خوب نيست. مخصوصا که تازگی ها هم با شريکش بهم زده. آقا ناصر، شريک عموی اشکان، با عموی‌ اشکان يه لبنياتی داشتن که درآمد چندانی نداشت. آقا ناصر هم تصميم گرفت که از اون کار بزنه بيرون و با برادر زنش ماشين خريد و فروش کنه. ولي از همه اينا بگذريم، قضيه همکلاسی ِ دختر ِ همسايهً برادر زن‌ ِ شريک‌ ِ عموی‌‌‌‌‌‌‌ ِ اشکان(!)‌ که توی‌ ايران زندگی‌ ميکنه و بالاخره خواستگار پيدا کرده ، از همه اينها مفصل تره !

اشکان 8 سالشه و با پدر و مادر و برادر بزرگترش در خونه ديوار به ديوار خونه من زندگی‌ ميکنن. من نه همکلاسی دخترهمسايهً برادر زنِ شريک‌ عموی‌‌‌‌‌‌ اشکان رو ميشناسم ،‌ نه پدر و مادر اشکان رو، نه حتي خود اشکان رو!! همچين آرزوی‌ قلبی‌هم ندارم که اين خونواده و قوم و خويشاشون رو بشناسم!‌ تنها آرزوئی که دارم اينه که مامان اشکان موقع صحبت کردن پای تلفن، آروم تر حرف بزنه و مراعات حال در و همسايه رو هم بکنه!!!

۱۳۸۱ مهر ۲۶, جمعه

سر کلاس....





سر کلاس....



سر کلاس، معلم اقتصاد گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: بابا دمت گرم که به فکر آواره و بي خونمون شدن مردم هستی..

معلم اقتصاد ادامه داد: اگه جنگ بشه نرخ بهره های بانکی بالا ميره و سيستم اقتصادی آمريکا به خطر ميفته ،‌ اونوقت نميشه خونه با قيمت خوب بخريم!!

با خودم گفتم: زرشک!!



سر کلاس شيمي، دبير رو به بچه ها کرد و گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: قربون هرچي آدم انساندوست مثه تو....

دبير ادامه داد: آخه اگه جنگ بشه و بمب شيميائي بزنن به عراق،‌ فعل و انفعالاتش لايه ازن رو سوراخ ميکنه،‌ اونوقت ما چيکار کنيم؟!

با خودم گفتم: زرشک!!



معلم زبان، آدم فهميده ای‌ به نظر ميرسيد. به بچه ها گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: کاشکي ميشد همه به اندازه تو از جنگ بيزار بودن ....

معلم زبان ادامه داد: مردم همينجوريش بجای اينکه کتاب بخونن ميرن ميشينن پای تلويزيون که اخبار جنگ رو بيينن! حالا وای‌ به اينکه جدی‌ جدی جنگ بشه!!!

با خودم گفتم: زرشک!!



استاد جغرافيا،‌ عينکش رو روی‌ دماغش جا بجا کرد و گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: درسته دو بار منو تجديد کردی،‌ ولی بازم خودت!

استاد دماغشو بالا کشيد و گفت: از 100 نفر بپرسی‌ مرکز کرولينای‌ جنوبی‌ کجاس،‌ دو نفر هم نميدونن! ولی ماشاالله همه ميدونن کابل و بغداد کجاس! وای به اينکه جنگ بشه!!

با خودم گفتم: زرشک!!



دبير هندسه، دستهاي گچی شو به هم زد و گفت:

آقا من خيلی‌ با جنگ مخالفم...

با خودم گفتم: آخ شير مادرت حلالت! فکر نميکردم تو يکي دلت برا ملت عراق بسوزه!

به طرف ميزش اومد و گفت: ميترسم سربازامون موقع شليک بمب ، توی اين معادلات سينوس کسينوسی اشتباه کنن بزنن خودمون رو لت و پار کنن!!

با خودم ...........



۱۳۸۱ مهر ۱۷, چهارشنبه

برنامه امشب سينماهای‌ تهران





معرفی فيلم: قصه انقلاب



اين فيلم داستان زندگی مردمی‌است که بازيچه دست پيری‌ فرزانه(!) شده اند. داستان اين فيلم در سرزمينی به نام ايران اتفاق می افتد. هنرمندان و بازيگران اين فيلم گرچه از سن بالائی برخوردار هستند،‌ ولی‌ به زيبائی و استادانه توانسته اند ملتي را فيلم(!) کرده و ميخ خود سازند. فيلم "قصه انقلاب" که کاری‌ از شرکت ترانه ميباشد،‌ اولين کار اين کارگردان بوده و مدت زمان آن 25 سال(!)‌ است. اين فيلم در اواخر سال 1357 تهيه و از آن تاريخ تابحال بروی‌ پرده ميباشد(!)‌ مهمترين نقطه ضعف فيلم در خصوص "نورپردازی" آن ميباشد که در اولين نگاه مشخص و محسوس است. اين فيلم گرچه به طريقه رنگی فيلمبرداری شده، ولی بعلت ضعف در نورپردازی، بصورت سياه و سفيد به اکران در می‌آيد و اين سبب شده تا چهره تمام نقش‌آفرينان در فيلم بصورت "رو سياه(!)‌" نمايان ميگردد. از ديگر نقاط ضعف اين فيلم ميتوان به اشکالات عديده موجود در مرحله "صدا گذاری" فيلم اشاره کرد. در قسمتهای‌ مختلف فيلم به کرات شاهد آن هستيم که عابران و رهگذران متفرقه که از محل فيلمبرداری عبور ميکنند،‌ بازيگران را مخاطب قرار داده، واژه ها و الفاظ زشت و رکيکی را به زبان می‌آورند. به نظر ميرسد اين اصوات بي تربيتي(!)‌ از زير قيچي وزارت ارشاد بدون هيچ تغييری گذر کرده اند.

از آنجا که هزينه ساخت اين فيلم زياد(!) تخمين زده شده بود، يک شرکت معتبرانگليسی بعنوان "تهيه کننده"، هزينه اين فيلم را تقبل نموده و کارگردان اين فيلم را(‌که خود نيز در فيلم به ايفای‌ نقش پرداخته)‌ در تهيه اين فيلم ياری داده است( کار، کار خودشونه!‌‌‌ ). از نکات مثبت فيلم ميتوان به " وحدتَ کلمهَ " اشاره کرد. همچنين استفاده از آهنگ "عمه بابايم کجاست" و "حسينُ‌ مني انَا مِن حسيني،‌ لبيک يا خميني(!)‌"‌ به عنوان موسيقي متن اين فيلم، از نکات قابل تحسين است که قابل رقابت با توليدات مشابه ساخت کمپانی‌های فيلم سازی هاليوودی ميباشد.



تماشای‌ اين فيلم به همه علاقمندان هنر، خصوصا هنر هفتم توصيه ميشود. بيشتر بهتر!!

۱۳۸۱ مهر ۱۴, یکشنبه

آهای‌ مردم دنيا

بشـنويد: آهای‌ مردم دنيا - داريوش



عجب دنيائيست....



ديروز با يکی از دوستان رفته بوديم "وست وود"، منطقه ايرانی‌ها، تو يه کافی‌شاپ عربی، يه قهوه ترک بخوريم تا غم غربت و زندگی‌توی‌ آمريکا رو برای چند لحظه‌ای از ياد ببريم...

تو حال خودمون بوديم و از درد و غم دنيا آزاد، که يه آقايی با لباس پاره و شلوار جين کثيف و چاک چاک، يه جفت دمپائی‌ پلاستيکي، با موهای بلند و آشفته، و ريش و سبيلی‌ که صورتش رو تماما‌‌‌‌ پوشونده بود، جلو اومد:

- سلام!! شما ايرانی هستين؟!؟!

با تعجب نگاهی بهش انداختم...:

- بله ..

خنديد و خيلی‌ محترمانه ادامه داد:

- حال شما خوبه ايشالله ؟ ببخشيد مزاحمتون شدم، دارين يه خورده پول به اين هموطنتون کمک کنين؟ امروز هيچي نخوردم....

صدام در نميومد....دوستم دست کرد تو جيبش و يه خرده پول بهش داد، ‌اون هم تشکر کرد و رفت......



من هنوز مونده بودم که اين ديگه چی‌ بود!

تا اون موقع توی‌ آمريکا گدای ايرانی‌ نديده بودم. اصلا فکرش رو هم نميکردم که توی‌ آمريکا، کسی‌ که اينهمه همت کرده و خودش رو به اينور کره خاکی‌ رسونده (‌حالا به هر نحوی)‌حالا اينجا کارش به گدائي بکشه ...

دلم گرفت... حالم هنوزم از اون موقع گرفته اس. هنوز هم سرم درد ميگيره وقتی به يادش ميفتم ....

يعنی باز هم ايرانی های‌ ديگه ای‌ هستند که خارج از ايران از فشار فقر کارشون به گدائي کشيده ؟؟ کسی‌ خبر داره؟؟

۱۳۸۱ مهر ۱۰, چهارشنبه

شرمنده حضور محترم رئيس جان!

با شرمندگي تمام



حضور محترم جناب آقاي رئيس جان ،

با عرض سلام و خسته نباشيد و ابراز شرمندگ‍ی بخاطر چند روز اخير که نتوانستم در محل کار حضور داشته باشم، لازم دانستم بدينوسيله بعرض آن رياست محترم برسانم که متاسفانه سه روز پيش در منزل مشغول انجام نظافت و گردگيری خانه به منظور استقبال از تنی چند از دوستان خويش بودم که چشمتان روز بد نبيند،‌ هنگامی که بالای جعبه نوشابه واقع در آشپزخانه رفته بودم تا پنجره را تميز کنم، ‌پای‌ اينجانب ليز خورد و بر روي جعبه نوشابه افتادم. باور بفرمائيد همين الان هم که دارم برای شما اين چند خط را مينويسم بدجوری پشتم تير ميکشد. آقای‌ دکتر دستور عکس برداری دادند و گفتند که بهتر است يک هفته استراحت کنم تا محل های‌ آسيب ديده ترميم پيدا کنند.

خدا انشاءالله شما و خانواده محترم را از اينگونه آسيبها بدور نگه دارد.



ارادتمند شما:

پيام خان چرندياتي



در ضمن يکی‌ از عکسهائي که دکتر از بنده گرفته اند نيز بپيوست تقديم ميگردد!!!!!.

۱۳۸۱ مهر ۵, جمعه

خونه عفاف کدوم وره؟!

خونه عفاف کدوم وره؟!

(براي شنيدن، به خط بالا برويد، روی ماو‍س "Right Click" کنيد و"....Save Tatget As" را بزنيد بعد فايل رو ذخيره کنيد و از اونجا بگوشيد! )



يه مدت صحبت از خونه عفاف بود، ما هم کلی خوشحال شده بوديم که بالاخره يه نفر پيدا شد که به فکر ما جوانهای مملکت افتاده! ولي حالا هر جا ميگرديم از خونه عفاف خبری نيست!



شعر زير به نام "خونه عفاف کدوم وره؟"‌ رو تقديم ميکنم به همه دوستداران خونه هاي عفاف!!



يه رشته دنباله دار

پخشيده شد مثل نوار

آدماي مسئله دار

جيغ ميزدن هوار هوار

سر کلاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



تا که خبر شنيده شد.

روي هوا قاپيده شد

تو روزنامه چاپيده شد.

هرطرفي پاشيده شد.

درز و شکاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



شنيد يه کله گنده اي

خبر رو از پرنده اي

به حالت زننده اي

گفت به خبر درنده اي

که انحراف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه آدم راستي چپي

گفتش به يه بچه رپي

بيا ا من بزن گپي

که روزمون شده هپي

حال کفاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يکي رو ديد که تا ميرفت

هرجا همش هوا ميرفت

رو خط قرمز راه ميرفت

ميگفت و با ادا ميرفت

که اعتراف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه تاجر توي دوبي

که اهل باده بود و مي

شنيد، پريد هوا که: هي!

به شوفرش گفت که: اوکي،‌

هاور کراف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه شاعر غزلسرا

قسم ميخوردش: به خدا

نمياد اين حرفا به ما

وزني نداره اين صدا ..

پس اين لحاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه فرش فروش مابه دار

اينو شنيد تا پاي دار

گفت که هوار هوار هوار

چونه و قيچي رو بيار

پس قالي باف کدوم وره ؟؟خونه عفاف کدوم وره؟



يه مفت خور چاق و خسيس

دستمال به دست و کاسه ليس

سرپوش گداشت و گفت که هيس!! ..

اين که يه چيز تازه نيس

ناف خلاف کدوم وره ؟خونه عفاف کدوم وره؟



پيچيد خبر توي لُپي...

يکي اومد بياد قُپي!

خورد از سن ايچش قُلُپي

از سه جلش گرفت کپي

گفت کاکا لاف کدوم وره؟خونه عفاف کدوم وره؟



يه ملوان تو کشتي گفت

به يه آقاي مشتي گفت

با چهچه هاي دشتي گفت

با لحن خوب رشتي گفت

"عين" و "شين" و "قاف" کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه فوتباليست توي چمن

شنيد و داد زدش به من

نميخوام اين توپ رو حسن!

پاس بهت ميدم تو گل بزن

ببين سه جاف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



اصغر آقا که يالغوزه

ميشکنه تخم خربوزه

هي ميخوره آب از کوزه

گفتش به اون لحاف دوزه

تشک و لحاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه رهگذر که شاکيه

اصليتش کلاکيه

کوچه شونم تو خاکيه

گفتش بلد ما کيه ؟

جاده صاف کدوم وره؟؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه گنده لات آس و پاس

که بود تو لاله زار پلاس

گفت اين فقط خوراک ماس!

کلاه شاپوي من کجاس؟!

قمه و غلاف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



گفتش يکي تو کامارو،

ول کن بابا اين حرفا رو ...

بيار پايين اون صدا رو!

همه ميبينن ما ها رو!

کليد آف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



حرفاي ما کليشه نيست

بليط پشت گيشه نيست

البته تا هميشه نيست

.........................؟‌ سر کلاف کدوم وره؟؟



شعر از: آقای محسن خطائی

با تشکر از: آقايان مسعود غلامي (مدادنوکي) و رضا آراز (هوخشتره)‌

۱۳۸۱ شهریور ۳۰, شنبه

عکسها!!


سلام عزيزان...

من فکر ميکنم يک سري از خواننده ها درست متوجه منظور من از "عکس چرندياتي" نشدند...البته يک سري هم دقيقا متوجه شدن!

يه نمونه عکس چرندياتي گذاشتم اينجا...برين روش کليد کنيد تا بقيه عکسها رو هم ببينيد!!!‌










۱۳۸۱ شهریور ۲۷, چهارشنبه

کاخ سعد آباد







سفرنامه چرندياتي (‌ ايران - قسمت دوم!‌‌‌‌ )



يکي از اون روزاي اقامت در ايران،‌ توفيقي نصيب شد که با دوستان بريم يه سر به کاخ سعدآباد،‌ خونه رضا شاه کبير (‌ پدر شاه ملعون رحمه الله عليه!‌‌‌‌ )‌. خودشون منزل تشريف نداشتن. همسايه شون گفت چند وقتيه رفتن جزيره موريس و هنوز تشريف نياوردن. وارد حياط شديم. من نميدونم اين آقا رضا خونه به اين بزرگي ميخواسته چيکار؟ آخا مرد مؤمن؟ اينا رو خمس و زکاتشونو دادي؟؟ ولي از حق نگذريم،‌ من تا اون موقع نميدونستم، ولي به نظر مياد اين آقا رضاي پهلوي خيلي ورزشکار بوده! ما فقط از در ورودي تا خود کاخ حدود يک ربع سربالائي هن هن کنان ، قدم به قدم جون کنديم تا بالا رفتيم. حالا اين پيرمرد چه جوري اين راه رو ميرفته خدا ميدونه! بيشتر از اون دلم برا محمد رضا کوچولو ميسوزه! بنده خدا هر روز صبح که تاج الملوک از خواب بيدارش ميکرده و بهش ميگفته: "ننه!‌ فدات شم، برو از سر کوچه دو تا نون سنگک خشخاشي بگير!‌ بگو سفارشي بده مال باباته!!!"‌ بايد اين راه رو ميرفته و برميگشته! آقا باور نميکنيد! ولي اينقدر راش طولاني بود که بين راه يه دکون زده بودن و به تشنگان و در راه ماندگان(!) نوشابه و چايي و .... ميفروختن، اون هم به نرخ رضا شاهي! از صاب مغازه پرسيدم: " شما ها اون موقع که اون خدا بيامرز هم ميومد اينجا اينقدر گرون پاش حساب ميکردين؟!!" يارو جوابي نداد و دوستان هم هي سيخونک ميزدن که يعني: " پيام! خفه شو!‌" ...

بالاخره دم دماي غروب(!)‌ به کاخ رسيديم. اون گوشه سمت راست،‌ زمين رو کنده بودند و داشتن آثار باستاني(!) ميساختن. روبروي کاخ هم اون ماشين رلز رويس رضا شاه پارک شده بود. ميگفتن اين همون ماشينيه که وقتي رضا شاه ميخوابيد،‌ محمدرضا يواشکي سوئيچش رو برميداشته و ميرفته ميدون تجريش دختربازي! ميگن فوزيه رو هم با همين ماشين بلند کرده بود! گوشه چپ سپر عقبش رو هم به جائي مالونده بوده که گويا رضا شاه تا اون موقع از قضيه بويي نبرده بود! بگذريم...

وارد کاخ شديم. سرايدار رضا شاه بليط هامون رو پاره کرد. از همون ابتداي ورود، زرق و برق و زيبايي سالن زد توي چشمون. دونه دونه به اتاقها سر زديم. طلا و نقره و جواهرات،‌ از در و ديوارها آويزون بود. يکي چشمش تو سقف و آينه کاريهاي حيرت انگيزش ميچرخيد،‌ يکي ديگه تو کار فرشهاي ابريشمي و دست باف کف اتاقها رفته بود. توفيقي نصيب شد تا مستراح (!)‌ سلطنتي رو هم ببينيم. يکي ميگفت يه دست از اون زير ميومده بالا و کونِ(!) آقاي عليحضرت رو ميشسته! آفتابه لگن ها همه طلاي 18 بود. وارد يه اتاق پذيرائي شديم. آقا يه ميز داشت خيلي عريض و طويل و با کلاس ، با ستِ قاشق و چنگال و بشقاب نقره. گفتم آقا بياين اون ساندويچ کالباس خيارشور ها رو که از خونه آورديم ميشينيم همينجا ميزنيم توي رگ! (‌از لب جوب که بهتره!! ) از اون طرف يه دختره که مسئول اونجا بود به همراه يه سري کاخ نديده وارد سالن شدند. دختره داشت براشون توضيح ميداد و ميگفت که اين ميز غذا خوري از آمريکا اومده (‌ببينيد؟ اين آمريکاي جنايتکار همه جا دست داره!‌) ،‌ اون شمعدون هديه از فلان کسکه؛ اون ظرف ميوه نقره اصله از فلانجا آوردن، ... گفت و گفت و گفت تا اينکه رسيد به يه تابلو که عکس رضا شاه و چند تن از ياران وفادارش(!)‌ بود و به ديوار زده بودند. دختره هم مثل نوار کاست داشت توضيح ميداد و گفت: اين هم عکس رضا شاه و چند تن از درباريان .. ولي غافل از اينکه اين رفيق ما که با ما اومده بود، سرش درد ميکنه براي چيزهاي تاريخي! آقا شروع کرد به سئوال کردن از دختره که: ببخشيد خانوم؟ ميدونين هنگام گرفتن اين عکس نخست وزير کي بوده ؟! اين عکس قبل از اينه که پسر ميرزا حسن مستوفي براي خواستگاري دختر عمه خودش شمس الملوک به کرمان سفر کنه يا بعدش؟! چرا آ شيخ لطف الله که هميشه همراه رضا شاهه،‌ توي اين عکس نيست ؟! .... دختره هينجوري دهنش وا مونده بود که چي جواب بده! خب حق داشت بنده خدا! اين سئوالها توي اون کاغذه که بهش داده بودن حفظ کنه نبود!!

به نظر ميرسيد که توي اين چند سالي که صاب خونه منزل نبوده ، يه جورايي يه تغييراتي توي شکل و شمايل و دکوراسيون سالن ها داده شده. يه سري اتاقها بدون فرش بود و‌ يه سري مبل و صندلي از ست اصلي کم بود. بعدا که پرس و جو کرديم معلوم شد که يه سري خوب خوباشو بردن گذاشتن توي يه موزه ديگه به نام موزه جماران(!!)‌ يک سري اش رو هم دادن به يه سري "مستحقِ يک دست(!)‌" که از دار دنيا هيچي ندارن بجز يه ريزه مملکت اسلامي و يکي دوتا حساب بانکي تو خارجه! خلاصه از کاخ اومديم بيرون گفتيم حالا کاخ مادر شاه کجاس؟ گفتن:‌ " مادر شاه دست آقاي خاتميه که اگه يه وقت مهمون خارجي داشتن، آبروشون جلوي آقايون مهمون خارجي نره!!! " والا ما هم ترسيديم که سراغ کاخ خواهر و عمه شاه رو بگيريم و کار به جاهاي باريک بکشه! رو اين حساب از کاخ سعدآباد اومديم بيرون!



۱۳۸۱ شهریور ۲۴, یکشنبه

شرمنده سيل نامه بيراه عکس

شرمنده سيل نامه بيراه عکس چرندياتي مسابقه



آقا من چند روز وقت نکردم چرنديات خودم رو تقديم شما عزيزان و چرند پسندان(!) کنم، ولي توي اين چند روز، سيل عظيم و کمرشکن ايميل هاي دوستان بود که از چپ و راست به سوي اين حقير سرازيرمي شد!!‌ از يک طرف خوشحالم که اينقدر عزيزاني هستند که ابراز علاقه ميکنند،‌ از يک طرف ديگه هم شرمنده که دوستان هي اومدن اينجا و ديدن ما هيچي ننوشتيم و تو دلشون گفتن: "حيفِ هيت! " و چهار تا متلک و بد و بيراه به طرف ما حواله کردن! من هم با خودم گفتم بذار يه مسابقه بذارم تا دوستان و طرفداران چرنديات عکسهاي مربوط به چرنديات براي شخص بنده بفرستن تا به اسم خودشون توي چرنديات چاپ(!)‌ کنيم! جهنم و ضرر،‌ به عکس منتخب هم جايزه ميديم! يادتون نره عکسها بايد "چرندياتي" باشه!

اوکي؟ عکسها رو بفرستين ديگه!!

۱۳۸۱ شهریور ۱۸, دوشنبه

داداشِ‌ ما ....!

داداشِ‌ ما ....!



آقا ميگن گربه هفت تا جون داره. اين داداش ما بزنم به تخته،‌ بيست تا جون داره! يعني تقريباً معادل دوتا و نصفي گربه!!

اين آقا از همون بچگي استعداد شديداً خوبي داشت که مثل "اسپايدرمن" از سقف آويزون بشه و با مخ بياد زمين ولي هيچي اش نشه!! يادم مياد وقتي 4، 5 سالش بود،‌ يه روز تو شمال،‌ با يه "گاو" حرفش شد!!! گاوه هم رفت عقب و عقب تر ، و حمله کرد و با دوشاخش چنان شيرجه اي زد توي شکم داداش ما که نمونه اش رو هيچ گاو ديگه اي به هيچ گاوبازي نزده!! دکترها گفتند که شاخ آقاي گاو، دو سانت و نيم ديگه راه داشت که برسه به دل و روده آقاي داداش ما‌!! خوشبختانه قضيه به خير گذشت. اخوي ما که بزرگتر شد، عقلش رسيد که شوخي با گاو کار خوب و پسنديده اي نيست. عصر،‌ عصر تکنولوژي و زندگي ماشيني بود و شوخي با گاو کلاس کار آقاي اخوي رو پايين مي آورد!! رو اين حساب، يه شب که مهمون داشتيم،‌ اخوي جان رفت زير چرخ عقب ماشين آقاي مهمون خوابيد!!! آقاي مهمون خداحافظي کرد،‌ سوار ماشين شد، اومد دنده عقب بره ديد که عجب! چرا ماشين راه نميره؟! يه خورده بيشتر گاز داد، ماشين باز هم راه نرفت!‌ (‌ نکته: اگر شما هم کله مبارکتون رو بچسبونين زير لاستيک چرخ ماشين،‌ احتمالاً ماشين قدرت بيشتري ميخواد که از روي کله شما رد بشه!‌! )‌ خلاصه آقاي مهمون کم کم داشت عصباني ميشد و تو اين فکر بود که تخته گاز بزنه و از پارکينگ بياد بيرون، که يکهو بابا جان ما متوجه حضور يک جسم جاندارِ فسقلي زير چرخ شد! دويد و آقاي داداش رو که نقش و نگارِ لاستيکِ "راديالِ دنا"يِ چرخِ‌ عقبِ ماشينِ آقايِ مهمون روي صورت و دست و بالش چاپ شده بود، درآورد! داداش ما هم عصباني بود که:‌‌ "مگه مرض داري منو ازخواب بيدار ميکني؟!!"

گذشت و گذشت تا اينکه يه روز آقاي داداش،‌ با خودش نشست و فکر کرد و ديد که نه موجودات زنده (‌ بعنوان مثال: گاو!! ) تونسته کاري از پيش ببره، نه تکنولوژي ( ماشين آقاي مهمون!‌ ) رو اين حساب،‌ جرقه اي توي ذهنش زد و مثل کارتون پلنگ صورتي يه لامپ بالاي سرش روشن شد و اينبار دست به دامان طبيعت شد!!

اون روز بابامون دستمون رو گرفت و براي گردش برد به کوه و دشت و جنگل! آقاي اخوي ما هم که بعد از مدتها، جائي بزرگتر از آپارتمان نقلي 20 متري مون ديده بود،‌ مثل فنر اينطرف و اونطرف ميپريد! و هرچند تخصص برادر جان،‌ بالا رفتن از ديوار صاف و يا موارد متشابه بود، ولي "کوه" هم چيزي بود که ميشد ازش بالا رفت!! هرچي مامان جان گفت: " داداشِ پيام چرندياتي! بشين سرجات! اينقدر ورجه وورجه نکن!"‌، به گوش اخوي جان نرفت که نرفت! مثل بز کوهي از کوه و صخره هاي تيز و سنگي اش بالا رفت تا به جائي رسيد که کاملاً مطمئن شد که اگه از اونجا پرت بشه پائين ديگه حتمآً‌ فاتحه اش خونده اس!! خلاصه ما که پائين کوه بوديم يکهو ديديم يه چيزِ‌ "داداش مانند"! مثل تيله داره از اون بالاي سنگ و صخره قِل ميخوره و گرد و خاک ميکنه و مياد پائين!! يک ربعي طول گشيد تا اخوي از بالا تا پائين کوه رو دَرنَوَردَد! ما هم يک ربعي از اون پايين اين منظره جانسوز رو نظاره گر بوديم! (‌طرف داره تلف ميشه! ،‌ ما اينجا داريم فارسي را پاس ميداريم!! )‌ دهن مامانم همينجوري وا مونده بود، بابام رو شو کرده بود يه ور ديگه و گوشش رو تيز کرده بود که صداي "شَتَرَق" آخر ( يعني همانا سقوط اخوي جان با ملاج مبارک به پائين کوه! )‌ رو بشنوه، من هم توي ذهنم داشتم ليست کساني که ميتونن با تشريف فرمائي خود موجبات شادي روح آن مرحوم و تسلي خاطر بازماندگان رو فراهم کنن،‌ تهيه ميکردم!!!

اما از آنجا که اين داداش ما از اون داداشها نيست که با اون کوهها بلرزه(!)‌،‌ مثل گربه با چهار دست و پا اومد رو زمين، لباسش رو تکوند،‌ مثل کساني که شاخ غول شکونده اند دستهاشو به هم ماليد و نيم نگاهي به کوه انداخت! عمليات با موفقيت انجام شده بود. اخوي ما روي "طبيعت" رو هم به حمدِ الهي کم کرد!

حالا باز شما بگين "گربه" هفت تا جون داره

۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سفرنامه چرندياتي !



سفرنامه چرندياتي (‌ ايران - قسمت اول!‌‌‌‌ )

من يکي تو کار اين ملت موندم به خدا! اصلا يکي نيست بگه آقا جون انگيزه شما از اينکه همه چيزو خارجکي مينويسين چيه؟! چي رو ميخواين ثابت کنين؟! حالا ميخواين بنويسين، بنويسين! ولي جون مادرتون درست بنويسين!! نمونه اش همين رستوان نزديک‌ پارک ملت.

حالا بماند که گور باباي آقاي" کپي رايت"، ريخت و قيافه و شکل و شمايل و حتي آرم رستوران فتوکپي برابر اصل يکي از رستورانهاي زنجيره اي اينسوي آبهاست به نام Carl's Jr.

حالا آقا جون اصلا بي خيال اسم و رسم رستوران! شما اول تکليف خودت و ما رو مشخص کن! اگه ليست غذا رو انگليسي مينويسي براي اينکه به هموطناي خودت انگليسي ياد بدي،‌ خدا عمرت بده برو يه مؤسسة زباني چيزي باز کن!! رستوران که جاي درس دادن نيست!

اما اگه داري انگليسي مينويسي براي اينکه به صنعت توريسم (!) کمک کني که اگه صنعت توريسم تشريف آورد تو مغازه،‌ بدونه چي سفارش بده،‌ حداقل يه ديکشنري جيبي 100 تومني بخر که اينجوري آبرو ريزي نکني و صنعت رو فراري ندي!

اگر هم انگليسي مينويسي که کلاس بذاري،‌ برو که زائيدي با اين کلاس گذاشتنت!!!
You no ingilish, you think you kelass??!i

خودتون قضاوت کنين!! :


( روي عکس بالا کليد کنيد تا غلط ها رو بزرگتر ببينيد)


1) Fries
2) Chef
3) Salad
4) Cappuccino
5) Espresso
6) Nescafe
7) Mineral


پسرم،‌ از روي غلط ها اونقدر بنويس تا چشات دراد!!


۱۳۸۱ شهریور ۸, جمعه

نامه برادر چرندياتی!

پيام جان سلام،

اکنون که اين نامه را می‌نويسم تو در هواپيما هستی و ترک خانه می‌کنی. خدا را شکر می‌کنم که بالاخره رفتی!! ديشب هرچند تا سه و نيم نصفه‌ شب ما را در فرودگاه الاف کردی ولی به آرامش بعدش می‌ارزيد. سه هفته بود که از برکت وجودت اينقدر راحت نخوابيده بودم. تا صبح نه صدای جيغ کشيدن Modem بود و نه صدای تلق تلوقِ تايپ کردن و چَت کردنت. راستی دمپايی منو کجا بردی؟ آخه آدم با دمپايی پلاستيکی ميره خارج؟ سيم ريش‌تراش من کوش؟ جلد عينکم گم شده! حالا بايد بشينم و اين دِسک‌تاپم رو به حالت اولش در بياورم. معلوم نيست چی به سر اين کامپيوتر بی‌زبون آوردی که دم به دم هَنگ می‌کنه، بعضی وقتها هم يهو خودبه خود ريسِت می‌شه. شايد فرمتش کنم. ديگه اکانت اينترنتم هم داره ته می‌کشه. اومدی و همه‌اش رو هَپَلو کردی رفت. تا اومدم حالي ات کنم که اينجا اينترنت مثل طرَفای شما مفتی و خدا نيست، زحمتش رو تا ثانيه آخرش کشيدی . حالا قبض تلفن بماند!! مگه به اين دوستات نگفتی که داری ميری؟ هنوز که هنوزه زنگ می‌زنند و من رو با تو اشتباه می‌گيرند و يک مَن بد و بيراه نثارم می‌کنند! هرچی سی‌دیِ باحال داشتم selection کردی بردی. الان که پای کامپيوتر نشستم اين صندليه کلّه‌پا شد با مخ رفتم تو کمد. آخه من نمی‌دونم تو به چرخ صندلی ديگه چيکار داشتی؟ چرخ ماشين هم که از اون موقع که برديش بيرون لَنگ می‌زنه، دنده‌اش هم جا نميره. آخه پسر خوب، وقتی بلد نيستی توی خيابونهای چاله‌چوله‌دار رانندگی کنی، چرا اين ماشين بينوا رو می‌بری بيرون؟ بنده‌ ‌خدا ديگه گاز که ميدی قار قار می‌کنه. نمی‌دونم تو کدوم چاله انداختيش که اگزوزش سوراخ شده. ايشالله خدا اگزوزتو سوراخ كنه!! خلاصه اينکه تِرِکمون زدی و رفتی. به قول خداداد يک برنامه‌ای بچين که سال ديگه نبينيمت!!



قربانت،

داداش پيام چرندياتی


۱۳۸۱ شهریور ۵, سه‌شنبه

فرازهائی از الرساله الجرنديات



مبحث سلام عليک



آقا ما تو اين يکی دو هفته حضور در تهران به يک سری کشفيات بسيار جالبی "دست"پيدا کرديم که بنده حاضرم همينجا مجاناً و فيری آف چارج خدمتتون عرض کنم. اول اينکه ديگه يواش يواش داره دستم مياد که وقتی جائی ميريم ديد و بازديد با کدوم خانوما بايد موقع سلام و احوال پرسی، دست داد، با کيا بايد از دور خم و راست شد و سلام کرد، کيا رو ميشه در آغوش گرفت، با کيا ميشه هم دست داد و هم در آغوش گرفت و هم يک ماچ کوچولوی ملايم بر گونۀ طرف مقابل بچسبانيم!(البته اين قضيۀ "ماچ" خودش حکايتی داره که از فرصت اين برنامه خارج است!) حالا برگرديم به همون موضوع اول. تحقيقات بعمل آمده در کتب و روايات تاريخی، حاکی از آن است که اگر در مجلسی خانمی يا دختری يا هر موجود مؤنث ديگری چادر به سر حضور داشته باشد، همون بهتر که از دور به فاصلۀ سه متر يا حتی سه مترونيم ايستاده، ودست را مشت کرده، به موازات دوخت شلوار قرارداده از کمر به اندازۀ 30 درجه يا در برخی مواقع به اندازه 35.2 درجه به جلو خم شده و به حالت اوليه برگرديم و مناسک "سلام عليک" را اجرا نمائيم! و اما اگر اين خانم چادر ندارد، ولی روسری دارد، باز هم احتياط واجب آن است که باز از دور سلام عليک بفرمائيم ولی احتياط مستحب آن است که چشم به دست خانم باشيم که اگر دستشون رو جلو آوردند، با ايشان دست بدهيم! واما اگر آن خانم يا دختر يا همشيره، در آن مجلس روسری دارد ولی تو گوئی ندارد (!) يعنی روسری از نيمه ميانی سر عقب تر می باشد، در اين صورت احتياط واجب آن است که چشم به دست خانم باشيم که اگر دستشون رو جلو آوردند، با ايشان دست بدهيم ولی احتياط خيلی خيلی مستحب آن است که زير چشمی مراقب شرايط جوّی موجود از قبيل همسر، نامزد، پدر، خاطرخواه، پسرهمسایه، و سایر بستگان سبیل دار باشیم! و اما اگر آن خانم یا دختر در آن مجلس، نه چادر دارد، نه روسری دارد، ولی یک آقای سیبیلوی غیرتی در کنار خود دارد، احتیاط مستحب آن است که نه تنها سه متر عقب تر، بلکه سی متر عقب تر ایستاده و از همونجا با ایشان سلام علیک نمائیم! و اما اگر آن خانم یا دختر در آن مجلس، چادر که ندارد هیچ، روسری که ندارد باز هم هیچ، شوهر هم ندارد، حتی یک آقای سیبیلوی غیرتی هم در کنار خود ندارد، بلکه یک عدد لباس خوشگل یقه هفت آستین حلقه ای و یا رکابی قرمز بهمراه یک مینی ژوپ قرمز ( و در برخی احادیث به رنگ سفید نیز اشاره شده است!!) به اندازۀ یک وجب بالای زانو دارد، شرط عقل آنست که بی خیال احتیاطهای واجب، غیر واجب، مستحب و غیر مستحب شده مصداق این آیۀ شریفۀ (نَذارِشْ بِپَّرة، بَغَلْ كُنْ بِبوسِشْ...) را مطابق با اصول و شرایط جوی موجود مورد اجرا قرار دهید.


و اعجل فرجهُ.......

حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ پیام آقا چرندیاتی


۱۳۸۱ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

آخرین دسته گل چرندیاتی!


اخبار بلاگی




آی ملت شهید پرور!!! خبر .. خبر!!

آقا ما بالاخره سری اول ( و احتمالاً آخر!) مجموعه اخبار بلاگی رو به کمک داداش چرندیاتی عزیزمان درست کردیم که میتونین برین روی عکس پائین کلیک کنین و ببینین و ایشالله خوشتون بیاد. البته لازم به توضیح است که منظور تنها چند ثانیه ای خنده با دوستان میباشد و قصد جسارت به هیچ احدالناسی را نداشته و ندارم! لطفاً نظرات خود را برام بفرستین....



ارادتمند: پیام چرندیاتی!




۱۳۸۱ مرداد ۱۷, پنجشنبه

صدا و سیمای چرندیاتی از تهران!

صدا و سیمای چرندیاتی از تهران!



آقا ما بالاخره رسیدیم به سرزمین آبا و اجدادی مون! اسمش هست ایران ، ولی رسماً میشه بهش گفت کویت!! این تهرون تهرون هم که میگن واقعا جای قشنگیه ها!! ماشاالله دختر و پسر چنان توی کوچه و پس کوچه های این شهر توی همدیگه وول میخورن و دل میدن و چیزهای متشابه میگیرن که بیا و ببین!! نمیدونم پس این برادران محترم نیروی انتظامی که ما اینقدر در موردشون شنیده ایم و ازشون میترسیدیم، کجا تشریف برده اند که مملکت اینجوری شیر تو شیر شده !! به عنوان مثال، برای آشنایی ملت شهیدبرور با آخرین مدهای روز یک سری مانکن های غیور ایرانی مثل مور و ملخ (مور از لحاظ تعداد و ملخ از لحاظ ریخت و قیافه!!!) توی خیابون ها ریختن، که حتی جهت رفاه حال شهروندان شماره موبایل خصوصی خودشون رو بدون هیچ چشم داشتی (لطفا برای تاکید بیشتر "بدون هیچ چشم داشتی" رو دو بار بخونید!!) در اختیار آحاد ملت میذارن که اگه احیاناً در خصوص "قیمتهای روز"...اوخ یعنی ببخشید، مدهای روز سئوالی بود باسخگوی سئوالات و یا سایر خواسته های احتمالی تان باشند!!

من خودم به عنوان یک جوان خوش تیب ایرانی توی همین دوسه روزه کلی مدهای جدید و "خارجی" یاد گرفتم که انشاالله در آینده، در مورد آنها اجمالاً توضیح خواهم داد!



نتیجه اینکه من فکر میکنم این خانه های عفاف حتما باید رسمی بشه تا اولندش دولت خدای نکرده مجبور نشه بودجه سالانه کشور رو زبونم لال از راههای غیر انسانی و غیر اسلامی تامین کنه، دومندش مملکت از هر لحاظ خودکفا بشه!

حالا از من گفتن. دیگه خود دانید!!

۱۳۸۱ مرداد ۹, چهارشنبه

شـعــر ســربازي!




اين شعـر رو 6، 7 سال پيش تو دوران سربازي در نيروي هوائي ارتش ايران گفـتم!!



آسمان آبي بود

و لباس ما نيز....

باد ســرد پائيز ،

برگها را به زمين مي افكــند....

موهاي كله ما را نيز



شهرِ خوب و رنگي...

ديگه كمــرنگ شـده بود...

رنگ آن آبي بود

همه جا آبي بود...



همه در رنج و عذاب ..

پر كار و زحمت

همه در دام عظــيمي...

بود نامش ”خدمت“!!



همه دارند كلاهي بر ســر ...

طول و عرضش چه دراز..

نام آنها ”سرباز“!!



اين كلاهييست كه نه يك روز و دو روز است به ســر..

چه كلاهي كنون رفــته به ســر

آه از اين درد ســر

خاك عالم بر ســر.. خاك عالم بر ســر.....!!!



* * * *



آن همه مهرو وفا يادش بخير

آن همه لطف و صفا يادش بخير

با تو بودن، با تو گفـتن

حرف هاي بي ريا يادش بخير

دست پخـت خوب مادر،

صحبت گرم پدر يادش بخير

آن كت و شلوار زيبا

كله پُر مو كنون يادش بخير!

روز را تا لنگ ظهر در خواب ناز

آن تُشــك جنسـش پرِ قو، با پتو يادش بخير!

در كنار سفره رنگين نشسـتن دور هم

هي بخور! حالا نخور پس كي بخور؟ يادش بخير!

قبلِ خدمت صبح را تا شب رساندن

بي خيال در كوچه ها يادش بخير!

كوچه ها، پس كوچه ها را متر كردن تا به صبح

از سـر كوچه به ته، يادش بخــير

آخر هفـته كنار خويش و قوم

گفـتن و خنديدن و شور و صفا يادش بخير

اي خدا! ما هم زماني مثل ديگر مردمان

عقل و هوشي داشـتيم،‌ يادش بخير!!

برده سربازي كنون عقل از سرم

كرده ارتش را دوسـاله ”شــوهـر“‌ م !!!

اي خدا ! ما هم زماني مثل شيران دمان

يال و كوپال و تواني داشـتيم، يادش بخـير!

حال گشـتم همـچو موشي زير دوش

كوش آن شوق و شعـف، شور و خـروش؟؟!

گريه شـبها ميكـنيم. خنده ها يادش بخير

يادش بخـير،‌ يادش بخـير،‌ يادش بخــير....!!



* * * *



كاش قــدري مخ درون كله بود!

قـدر %

۱۳۸۱ مرداد ۸, سه‌شنبه

اعـــلاميه مـــردانه!!


بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد همه ”1“ خواهد بود:

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه ؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟؟

1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پيربه پيغمبر هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر ستوال نكنيد!!

1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه ابغوره گيري بزن پول توشـه!

1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!

1- حواس ندارم خب!! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟؟

1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با ” آره “ و ” نــه “‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اينچيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه!! برو پيش دكـتر خب!!‌

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي ها!!

1- اگه فكر ميكني كه ميدوني چيكاربايد كرد و چه جوري ‌، پس دست از سر ما وردار و خودت كارو تموم كن !!!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه!! چرا نميفهــمي؟؟

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته !! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!!

1- وقـتي ميپرسم ”چه شـده؟“ و تو ميگي ”هيچي!“ ، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و ”يه چيزي شـده!!“ ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي اش نشــيم!!! همين!!!







۱۳۸۱ مرداد ۱, سه‌شنبه

مصاحبه!

من ميگم: با عرض ســلام خدمت خوانندگان عزيز نشــريه علمي فرهنگي هنري ”چرنديات“ ،‌ در خدمت اسـتاد گرامي پيام چرندياتي هســتيم،‌ سردبير محترم اين نشــريه. آقاي اسـتاد چرندياتي سـلام!

اون ميگه: اعوذُ بالله مِن الشَيطانِ الرجيم بسمِ اللهِ الرَحمن الرَحيم . والسَلامُ والصَلاة عَلي سَيدِنا و نَبيِ نا و مُولانا ( و حافظ Also ) و علي رَفيقِ عزيز و شَفيقــنا و علا دخـتر همسـايه نا و زن دائيِ‌نا ( كه ما دربسـت مخـلصــنا!! )‌و بقـيه فك و فاميلـِــــنا !!

من ميگم: خيلي ممنون ! حالا اينها كه گفــتيد ترجمه اش چي ميشـه ؟!

اون ميگه: يعـني همون: ”عليك ســلام“‌!!

من ميگم: جناب اسـتاد چرندياتي! علاقمندان به نوشــته هاي شما مدتي است كه از سخـنان زيبا و پرمحـتواي شما در ”چرنديات“‌ بي بهـره هســتند. اگر ممكنه علت رو براي ما و خوانندگان عزيز توضـيح بدين.

اون ميگه: اول از همه، خيلي متشــكرم كه اين فرصـت رو در اخـتيار من قرار دادين كه صـحـبتي با خوانندگان اين سايت داشـته باشم. و دوم از همه!،‌ معذرت خواهي كنم كه بعلت مسـافرتي خارجي كه در پيش رو دارم چند روزي خوانندگان نازنين رو از چرنديات خودم محروم كردم!

من ميگم: آيا اين مسافـرت جنبه علمي ادبي دارد و در راســتاي اهداف سايت ”چرنديات“ برنامه ريزي شــده ؟

اون ميگه: نه بابا! چي چي ميگي؟؟ مگه فكر كردي همه زندگي ما شـده چرنديات؟؟

من ميگم: خب بعله! مگه نشـده؟؟

اون ميگه: ....خب....چرا! شـــده ولي قرار نيسـت اينجا بگي . آبروي ما رو ببري كه!!

من ميگم: آقاي چرندياتي، از چه زماني به نبوغ خـدادادي خود در زمينه چرند و چرنديات نويسي پي برديد؟

اون ميگه: والا از همون بچگي! البته وقـتي كه به دنيا اومدم سن چنداني نداشـتم كه به اين مهم پي ببرم، ولي كم كم به لطف ايزد توانا و غـُرغـُرهاي مادر عزيزم كه همش به اين و اون ميگفت: اين پيام ما رو خفـه كرد با اين چرت و پرتاش! ،‌ اين راز نهاني رو در وجود خودم كشـف كردم!

من ميگم: مردم كشف ميكنن،‌ اين يارو هم برا ما كشـف ميكــنه!!‌

اون ميگه: شما چيزي گفـتين ؟؟

من ميگم: نه! با خودم داشـتم حرف ميزدم! به هرحال خيلي از شما و وقتي كه در اختيار ما قرار دادين ممنون! در همينجا از همگي خداحافظي ميكنم! روز خوش!!

اون ميگه: صــبر كنين!! من حرفام هنوز تموم نشــده!!! .....





۱۳۸۱ تیر ۲۴, دوشنبه

كمك!!!‌

كمك!!!‌

از سايت من خوشــتون اومده ؟! چي؟؟ چرت و پرت مينويســم؟!! خيلي خب بابا!! حالا چرا ميزنيد تو ذوق آدم؟ منو باش ميخواســتم بگم اگه از سايتم خوشــتون اومـــده برين اينجـــــــا بهم راي بدين! ولي حالا كه اين سايت رو دوسـت نداشــتين فحــش ندين! برين به يه ســايت ديگه راي بدين!!‌







زندان (2)

قسمت دوم:







يه دفـتر بزرگ جلوم گذاشـتن كه اسممو توش بنويســم.. نام...نام خانواگي... لقـب.... مدت بازداشـت.

با صـداي نخراشيدش گفت: اونجاها رو خودمون پر ميكــنيم... كمربند و بندكفشامو در اوردن كه يه موقع تو بازداشـتگاه زبونم لال خودم رو از زور ناراحـتي خفه نكـنم. در حالي كه دو نفــر از برادرها از پشـت سـر شـديدا اسـكورتم ميكردن، به دنبال مامور بازداشتگاه به سوي ويلاي جديدم به راه افـتادم! به زندان كه رسيديم هيچكدوممون حرفي نزديم. انگار همه مون ميدونســتيم كه هركي چيكار بايد بكـنه! من بايد ميرفــتم زندان،‌اونا بايد برميگشــتن تو پاسـگاه! به همين راحـتي! يه نگاه به داخل زندان انداخـتم. توي محوطه اي چهار متر در چهار متر،‌ سيزده چهارده نفــر ديگه دور تا دور روي زمين نشـسته بودن و به ديوار تكيه داده بودند.... تق!! در پشت سرم بسـته شـد. حالا ديگه من هم تو زندان بودم. نه بخاطـر فعاليت سـياسي. نه بخـاطـر اعمال خلاف شرع. به خاطـر دزدي..!

يكي از بازداشـتي ها تا منو ديد دسـتشـو بالا برد و گفت: به به ! مهـمون جديد داريم! خوش اومدي پســـرجون! بفـرما تو!

آروم و بي صدا رفـتم يه گوشـه نشـستم. پيرمردي كه ريشهاي بلند و سـفيدي داشت و به نظــر ميرسيد كه عمــري رو توي اون چهارديواري گذرونده ، چپ چپ بهم نگاهي كرد كه يعني: پسـره بي شعــور مثل الاغ سرشو انداخــته پائين اومدا خونه مردم!‌!‌ از اون طرف مرد ميانسالي كه فضــول كار همه بود گفت: خب خوش اومدي جوون! خلافت چيه ؟ دوديه يا دســتيه؟! (‌ ترجمه!!: مواد مخـدر داشـتي يا دزدي كردي؟! )

گفـتم: من كاري نكردم به خــدا!

خنديد و گفت: اي بابا! من هم اون روز اول اومدم اينجا همينو گـفـتم! حالا نترس جوون! خلافت چيه ؟!

از اون طرف يكي ديگه كه داشت تو خماري چرت ميزد گفـت: راش ميگه خوب! اين بي ناموشــا مردمـــو همينطور بي دليل ميگيرن! ما يه عمر كشـيديم كاري به كارمون نداشــتن! يه روژ كه نكشــيديم، بي خود و بي دليل گرفـتنمون! مرده شــور اين ژندگي رو ببرن!

نميدونســتم چه آخر و عاقـبتي در انتظارمه. ميون دود سيگارو بوي عرق تن و روي پتوهاي شــپشي كف بازداشــتگاه، حال و هواي غريبي داشــتم. بازداشـتگاهي كه دسـتشوئي و توالتش ‌همون وسـط بود!

يكي ديگه آهي كشـيد و گفت: وقــتي داشــتم هزاري ها رو ميشمـــردم فكر اينجاشــو نكرده بودم!

اون يكي گفـت: اي بخشــكي شانس! مادرتو! ما كه بهشــون گفـتيم از فلان و از بهمان طلافــروشي مايه بلند كرديم، مالخــر رو هم كه نشــون داديم، پس ديگه چـرا ولمــون نميكــنن؟ اصــلا هرچي ميكشــيم از دسـت اين مالخــراس! اگه نبودن كه ما دزدي نميكرديم!! حالا اين دادسـراي ما كي معلوم ميشــه كه ببينيم چقــدر حبس خورديم؟؟

نميدونيد تو ابن چهار ساعت كه اونجا بودم چي به من گذشـت! مخصوصا وقـتي حرفاي بقيه رو ميشــنيدم و ميديدم چطور براي همديگه از شكنجــه هائي كه ديگه براشـون عادي شـده بود تعـريف ميكردن!

خدا رو شكـر بعد از چهار ساعت صدام كردن. برام وثيقه گذاشــته بودن كه بيام بيرون!!

از بين بازداشــتي ها،‌ يكي غر زد كه: بفــرما! اين هم بچه پولدار بود يه روز هم دووم نيوورد! پس آخه كي ميشــه يكي بياد ما رو آزاد كنه ؟؟!!



۱۳۸۱ تیر ۲۰, پنجشنبه

زندان (1)‌





قسـمت اول:

<تق!!> در پشت سرم بسـته شـد. حالا ديگه من هم تو زندان بودم
. نه بخاطـر فعاليت سـياسي. نه بخـاطـر اعمال خلاف شرع. به خاطـر دزدي..!

اون موقـع مسـئول مغازه اي بودم توي چهارراه وليعـصـر. اون شـب بعد از اينكه مغازه رو بسـتيم،‌ رفـتم توي دفـتر و حساب دخل و خرج اون روز رو كردم ، پولا رو توي گاوصـندوق گذاشـتم، كركره رو پائين كشـيدم و رفـتم خونه.

فردا صبح،‌ مادرم بيدارم كرد كه پاشو كه ديشـب زدن شيشه مغازه و و گاوصـندوق رو شكسـتن و پولا رو بردن! به مامورين محـترم و زحمتكش نيروي انتظامي خـبر داديم كه خودشون رو به محـل وقـوع حادثه برسونن. به مغازه كه رسيدم،‌ يكي از آقايون محـترم انتظامي شروع به سـئوال و جواب كرد كه ديشب چي شد؟ كي رفت؟ كي اومد؟ چرا رفت؟ چرا اومد؟ .... من هم داسـتان رو مو به مو براشـون تعـريف كردم. يكي از برادرها به گاوصندوق و اون چكشي كه اونجا افـتاده بود از اون پودرهاي مخصوص انگشت نگاري ميماليد و بهمون اميد داد كه اثر انگشت اون آدم بده 24 ساعت هرجا دسنمالي كرده ميمونه! دفـعه اولي بود كه ميديدم از اين پودرها اسـتفاده ميكنن! اصلا خـبر نداشـتم كه ماموران غيور و سلحـشور مملكتمون از اين چيزهاي پيشرفـته داشـته باشن! اون موقع بود كه فهميدم نيروي انتظامي كشـور اسلامي مون چيزي از برادر شرلوك هــلمـز كم ندارن! به هر حال،‌ بعـد هم گفــتند كه همه كاركنان مغازه برن كلانتري 26 تا انگشت نگاري بشـن و اگه خداي نكرده انگشـت يكي از اون ها مثل انگشـت اون آدم بده آفـريده شـده باشـه، اون وقت نتيجه اخلاقي اينكه اون آقاهه همون آدم بده اس!

چند روز بعـد منو صـدا كردن و گفـتن كه آقاي مسـتول مغازه! تبريك ميگيم! بالاخـره دزد بدذات و حمال عوضي بيشـــور و از خدا بيخــبر رو پيدا كرديم!!

گفـتم: اِ چه خوب! دست شما درد نكنه! چقـدر شما خوب و ماماني هســتين! حالا اين دزد بدذ%D

۱۳۸۱ تیر ۱۸, سه‌شنبه

ياسـر ، حمــزه

  





ياسـر ، همــزه



برادر اول: ياسـر ، همــزه...

برادر دوم: همـزه به گوشـم!

برادر اول: سلام برادر! خدا قوت!‌ چه خـبر؟

برادر دوم: هيچي. الحمدالله همه چي خوبه!

برادر اول: خـدا رو شکر!

برادر دوم: اين موبايل تو هم که خش خش ميکنه برادر!!‌

برادر اول: آره!‌ حاج آقا گـفته انشاالله يدونه از اون سوني جديدا که برادر ناصـر و برادر يعقوب دارن برام ميگيره.

برادر دوم: ان شاالله!

برادر اول: راسـتي سـوژه ها گويا اين هفـته رفـته بودن «اسـتخـر»

برادر دوم: آره امروز تو جلسـه شـنيدم!‌ پس حالا چيکار کنيم؟!

برادر اول: نميدونم! حاج آقا گفـته عمليات رو ممکنه به تعويق بندازيم....

برادر دوم: چطور مگه؟

برادر اول: آخه اين هفته تو «شهدشيرين شهادت*» بدوبيراه و قرقر ننوشــته بود! ‌

برادر دوم: مارو گرفـتي برادر! مگه ميشـه اونا قـر قـر نکنن و به زمين و آسمون و مقـدسات بدو بيراه نگن؟!!

برادر اول: همين ديگه! قضـيه مشکوکه! نميدونيم ارشاد شـدن يا اين هفـته همينجوري از دسـتشون در رفـته!

برادر دوم: به! ما رو بگو که کلي خودمون رو آماده جهاد في سبيل الله کرده بوديم!

برادر اول: حالا اشکال نداره! چيزي که زياده تو اين مملکت سوژه اس!!

برادر دوم: اوکي! پس من به بقيه برادرا ميگم فعلا کشيک ندن.

برادر اول: خيلي ممنون. فعلا بهشون بگو تو آماده باش باشن تا خـبر بعـد

برادر دوم: اوکي!! جون هرکي دوست داري اين موبايلتو برا دفعه بعـد عوض کن!

برادر اول: حتما! في امان الله!‌

برادر دوم: اوکي! باي!!



*: کاپوچينو





۱۳۸۱ تیر ۱۴, جمعه

داســتان زندگي رئيس جمهــور چين!!!‌

داســتان زندگي رئيس جمهــور چين!!!‌

(‌ بازم از رئيس جمهــور خودمون ايراد ميگيرين؟ )




برخلاف تصـور ما ، عهــده داري سمت رياست جمهوري از چرنديات نوشــتن هم پر مشـغـله تر ميباشـد!

حالا فهـميديد چرا من رييس جمهــور نشــدم؟؟

نمونه بارزش همين آقاي رئيس جمهــور چين! ملاحظه بفـرمائيد:‌








رئيس جمهــور محــترم در حال چرت !!..........








در حال خمـــــــيازه! ...............








در حال پيدا كردن بهــترين راه ممكنه براي رسيدن به اهــداف سياسي- نظامي!!‌ ....

( بابا از اون يكي برو غافــلگيرش كن!!‌ )








در حال خمــيازه بازم!! ....................








در حال چــرت بازم!!............ (‌ نيفــتي!؟!!‌ )‌






يادتونه اين دسـتاني كه داره دســتهاي جناب آقاي هاشمي رو صميمانه ميفـشـــاره ، تو سـه تا عكس بالاتر در چه موقعيت وخيم سوق الجيشي قــرار داشت؟؟ من كه يادم نيست!!







باز هم همون دســتها داره صميمانه يه دسـت ديگه رو ميفشــاره !! البته مســئله در اينجا خيلي حاد نيسـت، چون آقاي كلينتون هم عادت داره كه با دســتاش چيزهاي مخـتلف رو ”صميمــانه“ بفـشــاره !!!





۱۳۸۱ تیر ۱۱, سه‌شنبه

رازها و نيازها....





گفتگوي راديويي با متخصص!!



- با سلام خدمت شـنوندگان عزيز، قبل از اينكه به سـئوالات شما در موارد روانشـناسي، خانوادگي،‌ علمي، هـنري،‌ سـياسي، اجتماعي، نظامي و ادبي پاسـخ بگم يادآور ميشـم كه كنفـرانس ”پشـتك بزنيد تا خوشـبخـت شويد“ همه روزه غير از روزهاي يكـشنبه، دوشـنبه،‌ سه شنبه، پنچشنبه و جمعه از ساعت 7 بعدازظهر در طبقه دوم ساخـتماني كه طبقه اول در پائين آن واقع شـده برگذار ميگردد.

به سراغ اولين شـنونده كه گفتند از اروپا تماس ميگيرن ميريم. راديو ايران بفـرماييد؟

- الو؟ سلام آقاي دكـتر..

- سلام، بفـرمائيد؟

- آقاي دكـتر من يه مشـكلي دارم كه روم نميشـه بگم!

- (‌در حال فكر)‌ بله .......شما فرزند چندم خانواده هـــستين؟

- سـومي از راست آقاي دكـتر. دو تا برادر بزرگتر دارم، دو تا خواهر كوچيكتر.

- نه! اون روزي كه به دنيا اومـــدي فرزند چندم بودي؟

- (‌با تعجـب!‌) آخرين فرزند آقاي دكـتر!‌

- (‌در حال فكر!‌)‌ بعله! حدس ميزدم! معمولا اونهايي كه فرزند آخر هسـتن و از اروپا تماس ميگيرن،‌ لوس و ننر و بچه ننه بار ميان و روشـون نميشـه مشكلاتشون رو بگن! به هر حال موفق باشيد، به سـراغ شـنونده بعــدي ميريم ....

- ولي آقاي دكـتر؟ .......

- حرف نباشــه!!! نفـر بعـد ...راديو ايران بفـرماييد؟

- سلام! ببخشـيد آقاي دكـتر؟ من يه ماشــين خريدم. ميخواسـتم ببينم به نظر شما مي ارزه يا نه؟

- چه رنگيه؟؟

- آبي آقاي دكـتر..

ـ آره جانم! مي ارزه! ... به سراغ شـنونده بعـدي ميريم. راديو ايران بفـرمائيد؟

- سـلام آقاي دكـتر، حال شما چطوره؟..

- همين جاست كه من با شما مشـكل دارم! من دكـترم يا شما ؟؟ شما روي چه حسابي به خودتون اجازه ميدين كه از يك ”آقاي دكـتر“‌ بپرسـين حالش چطوره ؟ اصلا شما چيكاره اين؟؟ لابد فرزند اول هم هسـتين كه اينقـــدر مغــرور و خودخواه و خودبزرگ بين هســتين!! ....

- آقاي دكـتر ببخشـيد! سوء تفــاهم شــده!! ببخشـيد اگه من حرف نا مربوطي زدم! باوركنيد منظوري نداشــتم به خــدا‌ ! در ضمن من فرزند اول نيسـتم، فرزند آخرم!‌

- بعـله ... حـدس ميزدم !!

- اِ ..اِ... آقاي دكـتر! شما كه گفـتيد من فرزند اولم!‌؟!!

- آره!! مي خواســتم چك كنم ببينم بجـز ”مغــرور و خودخواه و خودبزرگ بين“ ،‌ دروغـگــو هم هســتين يا نه؟!!!‌ چون حوصله حرف زدن با اين شـنونده محــترم رو ندارم، به سـراغ شــنونده بعـدي ميريم! الو بفـرمائيد؟

- .......

- الو؟

- ......

- راديو ايران، بفـرمائيد؟

- .....

- بله به نظر ميرسـه اين آقاي محـترم هم مثل شـنونده اول، فرزند سـوم خانواده هسـتند و روشـون نميشـه مشـكلاتشـون رو با ”متخصص“‌ در ميون بذارن! به سـراغ شنونده بعد ميريم. الو بفرماييد؟

- الو سلام. ببخشيد، ميخواسـتم با آقاي دكـتر صحبت كنم.

- آقاي دكـتر خودم هســتم! بفـرمائيد امرتون چيه؟

- صدام مياد؟

- بله جانم. بفـرمائيد..!

- آقاي دكـتر! من مشـكل خيلي مهمي دارم در مورد پســرم.

- بله خانم بفرمائيد!

- پزشك ها گفـتن كه پســرم بيماري ” آنتاي نكيا تيلو گليـو پلاسـما“‌ داره و براش داروي ” هگــزا گونال دي آنتي بالاس “‌ تجـويز كردن،‌ ميخواســتم اگه ممكنه در مورد اين بيماري برام توضـيح بدين و بعـد هم آيا اين دارو ها عـوارض جانبي دارن يا نه ؟

- بله .. بله ... بله ....

- بله آقاي دكـتر! ميشـنوم!

- بله ...بله ...بله ....

- از راديو ميشـنوم !

- بله در مورد همون چيزه، يعـني بيماريه كه فـرمودين پزشك ها تشــخيص دادن، بيماري بســيار بديــه و البته در مورد اون داروئه، بايد داروئه رو سر وقـت خورد. به هر حال نگران اين بيماري نباشــيد، با دارو خوب ميشــه.

- ولي آقاي دكـتر؟ پزشك ها گفـتن كه اميدي نيسـت !

- بله! البته اميدي نيسـت!!‌‌ ولي از نظر روان شناخــتي و اصول شخـصيتي جامعه شناسي در جامعه مدرن، بايد هميشــه اميد داشـت!‌ و البته من خيلي چيزها راجع به همون بيماري كه اسمشــو گفـتين ميدونم كه در راديو جاي گـفتنش نيســت! شما لطـفا به همون پزشك معالجشــون مراجعه كنيد. موفق باشيد. شـنونده بعدي بفرمائيد؟؟

- الو سلام آقاي دكـتر. من يه مشكلي با شــوهرم داشــتم...

- شـوهر شما هم با شما مشـكلي داره؟!

- .......والا نميدونم آقاي دكـتر!

- چطـور نميدونين؟؟ شـوهر شما فرزند چندمه ؟

- فرزند آخــر

- اگه همســرتون الان اينجا بود و حرفهاي شما رو ميشــنيد، ميگـفت فرزند چـندمه ؟!

- فرزند آخــر آقاي دكــتر!!!

- نه! از آخـر فرزند چندمه ؟!

- ؟!! از آخــر ميشــه فرزند اول !!

- بعــله ! مشـكل شما همينجاس! اون روزي كه ما با كسي ازدواج كــنيم كه فرزند اول باشـه، درسث بمانند كودكي است كه پا نداره اونوقت ما ميخوايم براش كفش بخـريم!‌

- ( با بغـض!‌ )‌ خوب آقاي دكـتر حالا بايد چيكار كرد؟

- من نميدونم والله ، شما له شـده اين! شخصيت شـما زير پا له شــده ! درست مثل كودكي كه پا نداره و ما ميخوايم براش كفـش بخــريم! چرا ما بايد خودمون رو درگير زندگي اي بكنيم كه شوهرمان فرزند اوله ؟؟ من پيشـنهاد ميكـنم همين الان كه تلفـن رو قطـع كردين برين طلاق بگــيرين ،‌ بعـد خودتون رو به يه روانپزشــك معـــرفي كنيد!

- (‌با گريه! ) آقاي دكـتر ميشـه من بيام مطـب خـدمتتون ؟

- نه عــزيزم،‌ من بســيار گرفـتار هســتم و متاسـفانه نميتونم. مگـر در موارد بســيار ضـروري كه ماهي يكـبار جمعـه ها از ساعـت 5 تا 5 و 35 ثانيه ميتونم وقـت بدم. بقــيه روزها رو هم البته در كشــتي كارنوال در خدمت عزيزان هســتيم! ولي نگــران نباشـيد، چون دوســتان ديگـري هم هســتند كه البــته نه به خــوبي من ولي بالاخــره ميتونن بهــتون كمك كنن!!!. به هرحال موفق باشـيد!



خوب دوســتان به پايان برنامه رسـيديم. به اميد روزي پر از مشـكلات بيشــتر .. خـــدانگه دار!‌





۱۳۸۱ تیر ۷, جمعه

زن آينده جان سـلام!!!





زن آينده جان سـلام!!!

نميدانم كي هســتي ولي اميدوارم خوب و خوش باشي! حال مامان و بابا و برادر جان چطوره ؟! خاله جان حالشـان بهـتر شد؟! خاله جان نداري؟ مگه ميشـه؟! ماشاالله تو هر خانواده اي يه خاله جاني،‌ يه عمه خانومي هست كه حالش بده!

به هر حال اگر از احوالات ما خواسـته باشيد ملالي نيست جز دوري دوسـتان كه بشـينيم با هم به مادرزن هامون فحــش بديم!

زن آينده جان، من الان در ”خارج“ هسـتم. اينجا همه چي خارجي است. يا ”ميد اين تايوان“ است يا ”ميد اين چاينا“! من قبلا فكر ميكردم كه ژاپني ها ژاپني حرف ميزنند، ايتاليائي ها ايتاليائي، كره اي ها كره اي و روسي ها روسي. ولي اينجا همه اينگيليسي حرف ميزنن تازه آمريكائي ها هم ميگن: سلام! حال شوما كوب هست؟!

زن آينده جان،اينجا هوا بس ناجوانمردانه ”ايز هات“! اينجا جمهوري است. ولي از روسـري و مقنعه و چادر چارقـد خبري نيست. جمهوريشان خيلي با جمهوري بقـيه فرق دارد. حالا نميدانم دموكراسي شان چطوري است.

زن آينده جان، يادت مي آيد ايران كه بودم، موقع غـذا اگر مهمان داشــتيم روي صندلي مينشـســتيم و غذا ميخورديم و وقـتي خودمان بوديم روي زمين مينشـسـتيم؟ اينجا همه مردم چه مهمون داشـته باشـند چه نداشته باشـند وقـتي ميرن دسـتشـوئي روي صـندلي مينشـينند!

زن آينده جان، من تازه فهميدم كه چقـدر به تو و بچه ها و مملكـتم عشــق ميورزم. خدا به سر شاهـده حاضـر نيســتم زرشك پلوهاي خوشمزه ات را با دنيا عوض كــنم! آخ كه چقـدر دلم براي اون غذاها كه توش باقالي بود با پلو و الان اسـمش يادم رفـته تنگ شـده! راسـتي زت آينده جان اصلا بلدي از آن غذا ها درست كني يا نه ؟ اگر نميتواني كه ديگر هيچي! بهـتره همين الان اسباب هايت را جمع كني بري خونه مادرت. پس اون مادرت كه همش ميگـفت دخـترم اينه، دخـترم اونه، چي چي به تو ياد داده؟ تو را هم كه ماشالله لوس بار آورده اند درست مثـل اون دخـتر عمه ات! توي فاميلتان آن دخـتر دائي ات خوب بود كه اون هم شانس ما شـوهر كرد و از دسـت رفت! بگذريم... اصلا دخـتردائي داري يا نه؟ من هم دخـتر دائي ندارم. خواهر هم ندارم . حالا كه خواهر شوهر نداري پشت سر كي ميخواي حرف بزني؟!!!

خب ديگر عرضي ندارم...

اي نامه كه ميروي به سويش ..... به پا كه كسي نكند بوسـش !



از طرف شوهر جان آينده ات .....





۱۳۸۱ تیر ۲, یکشنبه

قوانين احمـقانه!! ( قسمت دوم!‌)‌

قوانين احمـقانه!! ( قسمت دوم!‌)‌

ادامه ......

بابا اينا من دراوردي نيست به خـدا!!!‌



بخونيد و بخـنديد ....



فلوريدا:

- چتربازي براي زن مجـرد در روزهاي يكشـنبه قــدغن بوده، متخلفين بازداشت، جريمه، و يا زنداني خواهند شد!!‌

- اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگربرابر خواهد بود!

- ايجاد هرگونه رابطه جنسي با جوجه تيغي ممنوع است !!!!!!!

- خارج نمودن باد معـده بعد از ساعـت 6 بعدازظهر روزهاي پنجشنبه پيگرد قانوني دارد!‌!‌

- اسـتحمام در حالت عريان جرم محسوب ميشــود! (‌ از اين به بعد با كت و شلوار....!‌‌ )‌

- پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو خانه نداشـته باشـد،‌ كه در اين صورت بلامانع است!!!‌!!

- با شهرونداني كه با همراه داشـتن كمتر از 10 دلار به بازارچه شهر ميروند، برخورد خواهد شد!

- زني كه در حمام بواسطه اسـتفاده از ظروف و مواد آرايش، دچار برق گرفتگي شـده و جان سپرده جريمه خواهد شد!!

جورجيا:

- بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!‌!

- اگر چه انداختن آب دهان از اتومبيال سواري و يا اتوبوس به بيرون برخلاف موازين ميباشـد، ولي شهروندان اجازه دارند آب دهان خود را از خودروهاي باري به بيرون بياندازند!!!

هاوائي :‌

- وارد كردن سكه در داخـل گوش ممنوع است!!‌!

آيداهو:

- خلاف قانون است اگر مردي براي معشوقه خود جعبه شكلاتي هديه ببرد كه كمتر از 50 پوند وزن داشـته باشـد!!

- ماهيگيري بر پشت شــتر يا زرافه ممنوع است!!!!

- سوارشدن روي چرخ و فلك در روزهاي يكشــنبه جرم محســوب ميشــود!!

ايلينويز:

- هيچ فـردي اجازه ادرار كردن در دهان همسـايه خود را ندارد!!!!‌ (‌ چه بد!!‌ )‌

- طبق قانون، افراد از صرف غذا در مكاني كه در حال آتش سوزي ميباشد منع گرديده اند!!

- خوراندن ويسـكي به سگ مجـاز نيست!!!‌ (‌اگه 21 سالش باشه چي؟! )‌

- بوسيدن زنان توسط مردان سيبيلو ممنوع است!!‌

- جريمه كشتن موش با چوب بيس بال برابر با 1000 دلار است!!

- شكلك درآوردن براي سگهــا ممنوع است!! (‌ براي اسب ها چطور؟!)‌

اينديانا:

- خوردن هندوانه در پارك ممنوع است! ( پس اينا سيزده بدر چيكار ميكنن؟! )‌

- تا 4 ساعت بعد از خوردن ”سـير“ ، شخص اجازه ورود به سالن سينما يا تاتر را ندارد!

- ماموران آتش نشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتش سوزي، به مدت پانزده دقيقه به تمرين بپردازند!!

كانزاس:

- هنگامي كه دو قطار در يك لحظه به تقاطعي ميرســند، هر دو بايد توقف كرده و منتظر باشـند تا قطار ديگر از تقاطع گذر كند!!!‌ ( گرفتين عمق فاجعه رو؟!!!‌‌ )‌

- كنتاكي:

- پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي يك سال زندان درپي دارد!!

- هيچ زني اجازه خريدن كلاه ندارد مگر با اجازه همسـرش!!

لويزيانا:

- سرقت ”تمسـاح“ ،‌ تا ده سال محكوميت دارد!

- دزدي از بانك و شليك به سوي مامور بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!!‌!‌

- در هنگام پرواز، اجازه خارج شدن از هواپيما را نداريد!!!!‌

مريلند:

- همراه بردن شـير (‌سلطان جنگل!! نه از اون خوردني هاش!!!‌) به داخل سالن سينما اكيدا ممنوع است!!‌

مينسـوتا:

- افرادي كه اردك يا مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهاي ايالتي را ندارند!

- صاحبان خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!





۱۳۸۱ خرداد ۳۱, جمعه

قوانين احمـقانه!!‌







قوانين احمـقانه!!‌

باز هم بگين مملكت قانون و حساب كتاب نداره! داشـتم توي اينترنت ميگشتم كه برخوردم به اين سايت كه در مورد قوانين عجيب و غريب نوشـته بود!! من يكي كه از شما چه پنهون كف زمين افتاده بودم و از خنده داشـتم جون ميدادم!!!‌

بامزه تراشون رو اينجا براتون مينويســم: (‌بعضي از قوانين مخصوص به شهري خاص يا ايالتي خاصه ..)‌

- بازي دومينو در روزهاي يكشـنبه ممنوع ميباشـد!

- هركه بر روي ريل قطار نمك بريزد،‌ به مرگ محكوم ميشــود!

- قرار دادن بســتني قيفـي در جيب عقب شـلوار ،‌ تحت هرشرايطي ممنوع است!!‌

- براي مردان، تف كردن روي زمين در مقابل جنس مخالف ممنوع است!!‌

- دوچرخه سـواري در اسـتخـر اكيدا ممنوع است!!‌

- خلاف قانون است اگر شوهري همسرش را كتك بزند مگر اينكه قطر چوبي كه براي زدن استفاده ميشود از قطر شست شوهر كوچكـتر باشـد!!!!

- تيراندازي به خرس ممنوع است. همچنين بيدار كردن خرس جهت تهيه عكس يادگاري مورد اشكال است!!

- خوراندن نوشابه الكلي به گوزن ها ممنوع است!‌

- شكسـتن قانون،‌ خلاف قانون است!!‌ ( نه بابا!!‌ )‌

- ميمون ها نميتوانند در وان حمام بخوابند!!

- تنها راه قانوني محافظت از جان در مقابله با دزدان مسـلح ، استفاده از سلاحي مشابه با سلاح سارق ميباشـد!‌ (‌ يعني بايد به دزده بگي: داداش اون تفنگ رو بي زحمت قرض ميدي؟!‌)‌

- نپذيرفتن ليوان آب كه به كسي تعارف ميشود خلاف قانون است!!‌

- خلاف قانون است براي زن يا مرد بالاي 18 سال اگر هنگام خنديدن نمايان شـود كه بيشـتر از يك دندانشان افتاده است !!‌!

- مطابق قانون،‌ آموزگاراني كه موهايشان را ميبندند ،‌ ارتقا مقام نخواهند داشـت!

- پارس كردن سگها بعد از ساعت 6 بعد از ظهر ممنوع است!!‌

- هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!!!

- كسي اجازه پوشيدن پوتين كاوبوي ندارد، مگر اينكه حداقل دو گاو داشـته باشد.!!

- ليس زدن قورباغه ممنوع !!‌

- اشخاصي كه به جمع آوري سگهاي ولگرد ميپردازند، بايد با نصب تابلو به مدت سه روز منمادي ، سگها را مطلع سازند!!!‌

- برخورد نا صحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد! ‌

- اسـتفاده از دسـتشوئي فرد ديگر اگر پنجـره آن دستشوئي باز باشـد،‌ ممنوع است !!‌

- خريد آبجو بعد از 12 نيمه شب يكشـنبه ممنوع است، ولي خريد آن بعد در دوشـنبه ها بلامانع اسـت !!!!!

- عبور از خيابان در حالي كه روي دو دسـت راه ميرويد ممنوع اسـت!!‌

- خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!!

- خلاف قانون است اگر فردي در اماكن عمومي لباس شنا بپوشد و آواز بخواند !!!‌



............... باز هم مينويســم ............



شما هم ميتونيد اين قوانين ارزشمند را اينجـــــــــــا بخــونيد !

زن آينده جان سـلام!!! (ناقص)

زن آينده جان سـلام!!!

نميدانم كي هســتي ولي اميدوارم خوب و خوش باشي! حال مامان و بابا و برادر جان چطوره ؟! خاله جان حالشـان بهـتر شد؟! خاله جان نداري؟ مگه ميشـه؟! ماشاالله تو هر خانواده اي يه خاله جاني،‌ يه عمه خانومي هست كه حالش بده!

به هر حال اگر از احوالات ما خواسـته باشيد ملالي نيست جز دوري دوسـتان كه بشـينيم با هم به مادرزن هامون فحــش بديم!

زن آينده جان، من الان در ”خارج“ هسـتم. اينجا همه چي خارجي است. يا ”ميد اين تايوان“ است يا ”ميد اين چاينا“! من قبلا فكر ميكردم كه ژاپني ها ژاپني حرف ميزنند، ايتاليائي ها ايتاليائي، كره اي ها كره اي و روسي ها روسي. ولي اينجا همه اينگيليسي حرف ميزنن تازه آمريكائي ها هم ميگن: سلام! حال شوما كوب است؟!

زن آينده جان، اينجا جمهوري است

بقيه شو بعدا مينويســم !!‌.....

۱۳۸۱ خرداد ۲۷, دوشنبه

خرداديان محاکمه شد!

بشـنويد: برقص - سـياوش



خرداديان محاكمه شد و اعتراف كرد !!



سين: خودتان را معرفي كنيد؟

جيم: من محمد خرداديان هستم.

سين: آيا شما همان خرداديان هستيد؟

جيم: نه، اون برادرم هست و البته من هم خرداديان هستم.

سين: شما متهم هستيد كه با راه‏انداختن مجالس لهو و لعب به ارزش‏هاي فرهنگي هجمه كرده‏ايد؟

جيم: ببخشيد، لهو و لعب چي هست؟

سين: يعني برگزاري مجالس عيش و عشرت.

جيم: واي، خاك عالم به سرم. من فقط رقص ياد مي‏دادم.

سين: ولي شما از اين طريق به ارزش‏هاي فرهنگي هجمه كرديد.

جيم: چي كار كردم؟

سين: هجمه كرديد.

جيم: هجمه به فارسي چي مي‏شه؟

سين: يعني با تهاجم به ارزش‏هاي عاليه فرهنگي مي‏خواستيد به ترويج مباني سكولاريسم و استكباري و لائيك بپردازيد.

جيم: يعني من اين كارهاي سخت سخت رو مي‏كردم؟ نه بخدا، من فقط قر مي‏دادم.

سين: هدف شما از اين اقدامات موهن و مستهجن چه بود؟

جيم: موهن و مستهجن به فارسي چي مي‏شه؟

سين: يعني در راستاي استكبار.

جيم: استكبار يعني چي؟ من ايكبيري رو مي‏فهمم ولي استكبار رو تا حالا نشنيدم.

سين: يعني ارزش‏هاي لائيك و سكولار.

جيم: لائيك و سكولار به چه معني؟

سين: يعني موج‏آفريني غوغاسالارانه در راستاي تهاجم فرهنگي.

جيم: شرمنده‏ام برادر، من فقط معني «يعني» و «در» رو فهميدم.

سين: آيا قبول داريد كه به ترويج ارزشهاي موهن پرداختيد؟

جيم: من مي‏رقصيدم و اينو قبول دارم.

سين: چه كسي به شما مأموريت داد كه جوانان مملكت رو فاسد كنيد؟

جيم: برادر! جون شما هيشكي، من نمي‏دونستم اين كار فساده. مگه رقصيدن فساده؟ ما تو آمريكا مي‏رقصيم.

سين: از چه زماني به اين فعل شنيع پرداختيد؟

جيم: شنيع يعني چي؟

سين: يعني پليد و كثيف.

جيم: واه! خاك به سرم، يعني كارهاي من بي‏تربيتي بود؟

سين: شما مي‏خواستيد از طريق اين افعال شنيع به انقلاب ضربه بزنيد.

جيم: مگه با قر دادن هم مي‏شه به انقلاب ضربه زد؟ تازه، اين ايروني‏يايي كه من ديدم همه‏شون از من بهتر بلدن.

سين: توضيح بده كه چرا اومدي ايران؟ هدفت از اين اقدام چي بود؟

جيم: مامانم مريض بودن، اومدم ببينمشون.

سين: پس به قصد صله‏ارحام و عيادت والده اومدي.

جيم: ترجمه عربي‏اش اين مي‏شه؟

سين: بله، توضيح بده كه والده شما به چه دليل بيمار شدن؟

جيم: ميكروب.

سين: چه ميكروبي؟

جيم: بتااسترپتوكوك همولايزين شارژدافر.

سين: ترجمه فارسي‏اش چي مي‏شه؟

جيم: بخدا نمي‏دونم.

سين: بايد اعتراف كني؟ تا نگي اسم ميكروب به فارسي چي بود نمي‏ذاريم بري.

جيم: به خدا اينو نمي‏دونم. [در همين موقع خرداديان نيم ساعت گريه مي‏كند.]

سين: چه كسي در ابتلاي والده نقش داشت و همكاران شما در اين توطئه چه افرادي بودند؟

جيم: خاله جونم مريض بودن، مامانم از ايشون گرفتن.

سين: خالة شما با سازمان‏هاي استكباري چه روابطي داره؟

جيم: آش رشته مي‏پزه و شيريني، منظورتون همين بود؟

سين: نه، خالة شما تا به حال چند بار دستگير شده و به چه دلايلي؟ و چقدر رشوه داد كه آزاد شد؟ و از چه زماني با منافقين همكاري مي‏كرد؟

جيم: خالة من 98 سالشه.

سين: پس توضيح بده كه در روز 29 اسفند كه رضاخان قلدر و كثيف و پليد و غوغاسالار و مزدور اجانب به تهران وارد شد رأس ساعت هشت و نيم صبح چي كار مي‏كرد؟

جيم: نمي‏دونم، من اون موقع به دنيا نيومده بودم.

سين: چرا به دنيا نيومده بودي؟

جيم: چون وقت نشد.

سين: مشغول جاسوسي براي كدوم كشور بودي كه وقت نشد؟

جيم: من جاسوسي نكردم.

سين: هرگونه همكاري با سيا داشتي اعتراف كن.

جيم: بهشون چند بار باباكرم ياد دادم، و دوبار هم رقص شاطري.

سين: مقصود و هدف شما از رقص شاطري چي بود؟

جيم: هدف‏مون قر دادن بود.

سين: به چه دليل دستتان را توي موي‏تان كرديد؟

جيم: چون عشوه داشت.

سين: با سازمان منافقين چه رابطه‏اي داريد؟

جيم: اينا كي هستن؟

سين: عناصر رجوي مزدور.

جيم: من نمي‏شناسمشون، اونا هم كلاس رقص دارن؟

سين: نه، اون‏ها جنگ مسلحانه مي‏كنن.

جيم: راست مي‏گي، واي، نه .... (غش مي‏كند).

[متهم با پيشنهاد بازجو جهت آموزش زبان فارسي جديد يكماه به نهضت سوادآموزي معرفي و سپس محكوم مي‏شود كه سه ماه هر روز به برنامه‏هاي تلويزيون نگاه كند. وي شش ماه بعد آزاد مي‏شود.]



برگرفته شده از سايت ابراهيم نبوي عزيز!