۱۳۸۱ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

سين يا هـو وان تاتســه نيا!(1)

سين يا هـو وان تاتســه نيا ( يعني: امان از غـريبي!!) - قسـمت اول



تازه به اين محله اسباب كشي كرده بودم و اون شـب از خونه زدم بيرون تا يه ســر و ساموني به ســر و كلم بدم....بالاخـره چشـمم افتاد به يه تابلوي يه مغازه كه با اون حـروف عجق وجق چيني كره اي يه چيزهائي نوشــته بود تو مايه هاي: چو يو هوانگرا!! زيرش هم نوشــته بود: Barbery. وارد آرايشـگاه شــدم. با همون نگاه اول فهميدم كه اين آرايشـگاه با تمام آرايشـگاههائي كه رفــته بودم فـرق داشـت....

يه آقاي چشـم بادومي داشـت موهاي يه آقاي چشـم بادومي ديگـه رو كوتاه ميكرد و يه آقاي چشـم بادومي ديگه هم منتظــر نشـسته بود كه نوبتش بشــه. . حـتي آقاي چشـم بادومي صاحب مغازه بدون اينكه مثل آرايشـگرهاي ديگه، به مشـــتري اش خير مقــدم بگه، همچين نگاهي به سـرتاپام انداخت و احتمالا تو دلش گفت:‌ چي ها يو چان بوآ !‌ (‌يعـني: فلان فلان شـده، آخر شـبي هم ما رو ول نميكنه!‌)‌.

مثل بچه آدم رو صندلي نشـسـتم تا نوبتم بشـه. صـداي هيچكي در نميومد. تنها راديوي كوچيك گوشــه سالن روشـن بود و به يه زبون غـريبي داشـت (احتمالا)‌ اخــبار ميگـفت:‌ چي وان كائي اوهوچين كا چا چي هـووان چائو ....... (يعني: ؟؟؟؟)‌ روي ميز چندتا مجـله به زبون كره اي افتاده بود. مشـغول مطالعه كه چه عرض كنم، مشـغول تماشاي مجله ها شـدم ... همه ساكت بودن كه اون آقا چشـم بادوميه به صاحب مغازه گفت: شين چيا كوچا ؟! (‌يعني:‌ داداش؟ ميشـه بيزحمت اين راديو رو خفه اش كني و تيليويزيون رو راه بيندازي؟! ) آقا چشم بادومي صاحب مغازه سـري تكون داد و گفت:‌ چا ها! (‌يعني: چشم! رو چشـم! شما جون بخواه!‌ )‌ بعـد راديو رو خاموش كرد،‌ به طرف من اومد و “كنترل“‌ تلويزيون رو برداشـت و تلويزيون رو روشـن كرد. يه فيلم عاشـقانه داشـت نشـون ميداد! اون هم از نوع “كره اي” اش!!‌ پســره ميگفت:‌سان چيو چاكاتا چو هان چي ميام!‌ (‌يعـني: چاكاتا جان، بدجوري خــرابتم!‌ اگه تو نباشي من ميميرم به مـولا!‌ ) دخـتره سرش رو انداخـت پائين و لپ هاش از خجالت گل انداخت و به آرومي گفت:‌ سين چيا هو! (‌يعـني: اوا خاك عالم!‌ )‌‌ ...

آرايش آقاي چشم بادومي اولي تموم شـده بود.پولي به آقاي چشم بادومي صاحب مغازه داد و آقاي صاحـب مغازه چنان تعظيمي كرد كه نزديك بود دماغش به زمين اصابت كنه! خوشـبخـتانه هيچ صحبتي رد و بدل نشـد! ‏آقاي چشم بادومي شماره 2 رفت و روي صندلي آرايش نشـست و به آقاي چشم بادومي صاحب مغازه گفت:‌ سيان چي كات ( يعني:‌ قربون دسـتت فقط دورشـو كوتاه كن. بالاشـو كوتاه نكني ها؟! )‌ صاحب مغازه سـري تكون داد و گفت:‌ چا ها! (ترجمه شو يه بار گفـتم! حواسـتون كجاس؟!)

براي يك لحظه فراموش كردم كه توآمريكام !!‌ ديدم اوضاع خيلي خـرابه!‌ انگار هيچـكدوم از اين آقابون انگليسي بلد نبود! من هم چه ميدونســتـم "TRIM" به زبون اين زبون بســته ها چي ميشــه! با تلاش فـراوان بين عكس هاي توي مجله ها، مدل موئي كه ميخـواسـتم پيدا كردم! حالا لااقل با نشـون دادن اون عكس ميتونســتم به طرف حالي كنم كه : بابا جون...Me like This Please!! .......



ادامه دارد ...........‌

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر