۱۳۸۱ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

سين يا هـو وان تاتســه نيا!(2)

سين يا هـو وان تاتســه نيا ( يعني: امان از غـريبي!!) - قسـمت دوم









ادامه........



آقا دردسـرتون ندم... بالاخـره نوبت من شـد. نميدونســتم چه بلائي قــراره سـر موهاي نازنينم بياد! “قل هوالله”خوندم و رفـتم روي صـندلي نشـسـتم. به حكم ادب لبخـندي زدم و سـلام كردم. اون هم با يك كلمه HI جوابمو داد.

براي اينكه سـر صحبت رو باز كرده باشــم گفــتم: ?!How are You Doing سـريع و شتابزده جواب داد:‌ (دو بار)! Oh! OK! OKديدم نخـير! طرف خيلي پرت تر از اوني بود كه فكر ميكردم! گفتم: !!‌I like the sides short and leave the top just like that, please . سـريع و شـتابزده جواب داد: ‌ (دو بار)!Oh! OK! OK بعـد ماشـين اصـلاح برقي رو برداشـت و اينهو ميگ29 وســط كله حقــير فرود آورد!!!!! داد زدم: !!NO! Baba Joon! Just make the sides shorter please. بعـد از جام پريدم و اون عكسـي كه توي مجـله پيــدا كرده بودم نشــونش دادم و گفـتم: !See! Ghorboone Dastet Like This please . سـريع و شتابزده انگار كه كشـف مهمي كرده باشــه جواب داد:‌ (دو بار)!Oh! OK! OK روي صـندلي نشـستم... ماشـين اصـلاح رو كنار گذاشـت وبجاش شـونه قيچي اش رو برداشـت. توي آينه نگاهي به موهاي نازنينم انداخــتم. كاش ميدونســتند چه سـرنوشـت شـومي در انتظارشـون بود! ساعت 9:30 شـب بود و من آخرين مشــتري (‌قرباني!‌)‌ بودم. نه راه پس داشـتم،‌ نه راه پيش! باز هم براي اينكه سكوت رو بشـكنم گفـتم: ?! Where are you from, sirجواب داد:‌ (دو بار) ! OK! OK احتمال دادم كه متوجه سـئوالم نشــده! يكهو چشـمم افـتاد به يك سـري پرچمهاي كشــورهاي مخـتلف به يكي از آينه ها چســـبيده بود. با انگشـت اونا رو نشـون دادم و گفــتم: ??You?? Where برقي تو چشماش زد و دهـنش تا بناگوش بازشـد و گفت: (يك بار!)‌!Oh! OK و با خوشـحالي و شـوق و ذوق به طرف پرچمها رفت و انگشـتش رو پرچم كره گذاشـت و با افتخـار و غـرور ملي گفت: !Me Korea بعـــد هم ســـــــريع و بـــــــدون معطـلـــي پرسـيد: ?!You, Which گفـتم:‌ ايران! (يعـني ببخشيد، گفـتم: IRAN!!) مشـغول كوتاه كردن موهاي بغـل گوشـم شـد و همينطوري كه تو فكــر رفـته بود كه IRAN كجاست، با خودش زير لب زمزه ميكرد: !!Oh, OK! OK!, IRAN و بعـد از چند ثانيه مثل اينكه فرمول فيثاغـورث رو كشـف كرده باشـه از جاش پريد و درحالي كه زور ميزد يه چيزي به من بفهمــونه، شــونه و قيچي اش رو مثل شمشــيربازان صـدر اســلام چلق و چولوق به هم زد و پرسيد: ??IRAN دهنم وا مـونده بود اين يارو چي چي ميگه!! اون هم كه مـتوجه شــده بود بنده از پانتوميم آقا چيزي سـردر نميارم، به طـرف پرچم عربســتان رفـت وبا انگشـت، دور شـمشـير وسط پرچم كشـيد و با تعجـب گفـت: ??IRAN ( يعـني:‌ آخه آدم ابله! تو هـنوز نميدوني اين پرچم ايرانه؟!) گفـتم: !No Sir, This No IRAN بين پرچمها نگاهي انداخــتم. از پرچم ايران خــبري نبود! دوباره برگشـت سر كله مبارك و باز هم تو فكــر فـرو رفت و زير لب با خودش زمزمه ميكرد: ! (دو بار!)‌IRAN... Oh... OK! OK! ...ديدم بدجوري تو فكر رفـته. اصـلا انگار يادش رفـته بود چيكار داره ميكـنه! همـچين آروم، و فقط به اندازه يك دونه برنج از موهامو كوتاه ميكرد! گفـتم: !I Need The Sides a Little Shorter Please از رو عادت گفت: ( دوبار!)!Oh! ok! ok ولي اصـلا انگار نه انگار!! ! احتمال دادم كه متوجه نشــده!! چيزي نگفـتم كه كارش زودتر تموم بشــه و بتونم از مهلك خلاص بشــم! آقا كه هنوز داشـت با خودش كلنجار ميرفـت كه بفهمه ايران كجاست، يكهودادي زد و شـروع كرد از خوشـحالي به بالا و پائين پريدن!!! بعـله! آقا باز كشـفيات كرده بود!! با كمال افتـخـار گفـت: ?!!IRAN? Saddam Hosein خـنده ام گرفته بود! گفـتم:‌ !!No! Saddam Hosein, Iraq!! Me Iran بازهم مثل كشـي كه همه كشـفياتش به باد فــنا رفــته باشــه گفـت:(دو بار!)!‌Oh! OK! OK ولي يكهو انگار وحي الهي بهش نازل شـده باشــه پرسـيد:‌ ?!Komeini خنديدم و با اشاره سر تائيد كردم! دسـتش رو بالا برد و دور سرش چرخوند و گفـت: !This No Good يه جوري نگاش كردم كه يعـني: ?!Chi Chi Migi Baba Haal Dari براي اينكه منظورش رو بهم حالي كنه دويد و از گوشـه سالن حوله كوچيك و سفيدي برداشـت و (مثل عمامه) دور ســرش پيچيد!! جلو اومد و طولاني ترين نطق انگليسي خودش رو اجرا كرد و گفـت: !!This No Good! HairCut Good نمي تونســتم جلوي خنده ام رو بگيرم!‌!‌ طفلكي فكر ميكرد آقاي خميني هم مثل اين سيك هاي هندي، موهاشــونو جمع ميكنه توي عمامه و كوتاهش نميكنه! خب بيچاره حق داشـت نگران آينده كاري خودش باشــه!

به هر صورتي بود موهاي من بگي نگي كوتاه شــد!‌ اومــدم از سرجام بلند شـم كه ديدم آقاي آرايشــگر از اون زير يه جاروبرقي كشيد بيرون و شــروع كرد كله ما رو جارو كشــيدن!!!!! چشـمام از تعجـب گرد شــده بود!! اينجــوري شـو ديگه نديده بوديم!!!

از آرايشـگاه اومـدم بيرون.... توي اين آراشـگاه “كـروي!” ، زبون انگلبسي كه هيچـــي، زبون فارســي هم از يادم رفــته بود!! نفـس عميقي كشــيدم و به خودم قول دادم كه اون روز دفعـه اول و آخــري باشــه كه پام رو تو اون آرايشگاه ميزارم!!!

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر