۱۳۸۱ مرداد ۹, چهارشنبه

شـعــر ســربازي!




اين شعـر رو 6، 7 سال پيش تو دوران سربازي در نيروي هوائي ارتش ايران گفـتم!!



آسمان آبي بود

و لباس ما نيز....

باد ســرد پائيز ،

برگها را به زمين مي افكــند....

موهاي كله ما را نيز



شهرِ خوب و رنگي...

ديگه كمــرنگ شـده بود...

رنگ آن آبي بود

همه جا آبي بود...



همه در رنج و عذاب ..

پر كار و زحمت

همه در دام عظــيمي...

بود نامش ”خدمت“!!



همه دارند كلاهي بر ســر ...

طول و عرضش چه دراز..

نام آنها ”سرباز“!!



اين كلاهييست كه نه يك روز و دو روز است به ســر..

چه كلاهي كنون رفــته به ســر

آه از اين درد ســر

خاك عالم بر ســر.. خاك عالم بر ســر.....!!!



* * * *



آن همه مهرو وفا يادش بخير

آن همه لطف و صفا يادش بخير

با تو بودن، با تو گفـتن

حرف هاي بي ريا يادش بخير

دست پخـت خوب مادر،

صحبت گرم پدر يادش بخير

آن كت و شلوار زيبا

كله پُر مو كنون يادش بخير!

روز را تا لنگ ظهر در خواب ناز

آن تُشــك جنسـش پرِ قو، با پتو يادش بخير!

در كنار سفره رنگين نشسـتن دور هم

هي بخور! حالا نخور پس كي بخور؟ يادش بخير!

قبلِ خدمت صبح را تا شب رساندن

بي خيال در كوچه ها يادش بخير!

كوچه ها، پس كوچه ها را متر كردن تا به صبح

از سـر كوچه به ته، يادش بخــير

آخر هفـته كنار خويش و قوم

گفـتن و خنديدن و شور و صفا يادش بخير

اي خدا! ما هم زماني مثل ديگر مردمان

عقل و هوشي داشـتيم،‌ يادش بخير!!

برده سربازي كنون عقل از سرم

كرده ارتش را دوسـاله ”شــوهـر“‌ م !!!

اي خدا ! ما هم زماني مثل شيران دمان

يال و كوپال و تواني داشـتيم، يادش بخـير!

حال گشـتم همـچو موشي زير دوش

كوش آن شوق و شعـف، شور و خـروش؟؟!

گريه شـبها ميكـنيم. خنده ها يادش بخير

يادش بخـير،‌ يادش بخـير،‌ يادش بخــير....!!



* * * *



كاش قــدري مخ درون كله بود!

قـدر %

۱۳۸۱ مرداد ۸, سه‌شنبه

اعـــلاميه مـــردانه!!


بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد همه ”1“ خواهد بود:

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه ؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟؟

1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پيربه پيغمبر هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر ستوال نكنيد!!

1- چپ ميريم‌، راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه ابغوره گيري بزن پول توشـه!

1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!

1- حواس ندارم خب!! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟؟

1- بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با ” آره “ و ” نــه “‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اينچيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه!! برو پيش دكـتر خب!!‌

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي ها!!

1- اگه فكر ميكني كه ميدوني چيكاربايد كرد و چه جوري ‌، پس دست از سر ما وردار و خودت كارو تموم كن !!!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه!! چرا نميفهــمي؟؟

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته !! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!!

1- وقـتي ميپرسم ”چه شـده؟“ و تو ميگي ”هيچي!“ ، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و ”يه چيزي شـده!!“ ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي اش نشــيم!!! همين!!!







۱۳۸۱ مرداد ۱, سه‌شنبه

مصاحبه!

من ميگم: با عرض ســلام خدمت خوانندگان عزيز نشــريه علمي فرهنگي هنري ”چرنديات“ ،‌ در خدمت اسـتاد گرامي پيام چرندياتي هســتيم،‌ سردبير محترم اين نشــريه. آقاي اسـتاد چرندياتي سـلام!

اون ميگه: اعوذُ بالله مِن الشَيطانِ الرجيم بسمِ اللهِ الرَحمن الرَحيم . والسَلامُ والصَلاة عَلي سَيدِنا و نَبيِ نا و مُولانا ( و حافظ Also ) و علي رَفيقِ عزيز و شَفيقــنا و علا دخـتر همسـايه نا و زن دائيِ‌نا ( كه ما دربسـت مخـلصــنا!! )‌و بقـيه فك و فاميلـِــــنا !!

من ميگم: خيلي ممنون ! حالا اينها كه گفــتيد ترجمه اش چي ميشـه ؟!

اون ميگه: يعـني همون: ”عليك ســلام“‌!!

من ميگم: جناب اسـتاد چرندياتي! علاقمندان به نوشــته هاي شما مدتي است كه از سخـنان زيبا و پرمحـتواي شما در ”چرنديات“‌ بي بهـره هســتند. اگر ممكنه علت رو براي ما و خوانندگان عزيز توضـيح بدين.

اون ميگه: اول از همه، خيلي متشــكرم كه اين فرصـت رو در اخـتيار من قرار دادين كه صـحـبتي با خوانندگان اين سايت داشـته باشم. و دوم از همه!،‌ معذرت خواهي كنم كه بعلت مسـافرتي خارجي كه در پيش رو دارم چند روزي خوانندگان نازنين رو از چرنديات خودم محروم كردم!

من ميگم: آيا اين مسافـرت جنبه علمي ادبي دارد و در راســتاي اهداف سايت ”چرنديات“ برنامه ريزي شــده ؟

اون ميگه: نه بابا! چي چي ميگي؟؟ مگه فكر كردي همه زندگي ما شـده چرنديات؟؟

من ميگم: خب بعله! مگه نشـده؟؟

اون ميگه: ....خب....چرا! شـــده ولي قرار نيسـت اينجا بگي . آبروي ما رو ببري كه!!

من ميگم: آقاي چرندياتي، از چه زماني به نبوغ خـدادادي خود در زمينه چرند و چرنديات نويسي پي برديد؟

اون ميگه: والا از همون بچگي! البته وقـتي كه به دنيا اومدم سن چنداني نداشـتم كه به اين مهم پي ببرم، ولي كم كم به لطف ايزد توانا و غـُرغـُرهاي مادر عزيزم كه همش به اين و اون ميگفت: اين پيام ما رو خفـه كرد با اين چرت و پرتاش! ،‌ اين راز نهاني رو در وجود خودم كشـف كردم!

من ميگم: مردم كشف ميكنن،‌ اين يارو هم برا ما كشـف ميكــنه!!‌

اون ميگه: شما چيزي گفـتين ؟؟

من ميگم: نه! با خودم داشـتم حرف ميزدم! به هرحال خيلي از شما و وقتي كه در اختيار ما قرار دادين ممنون! در همينجا از همگي خداحافظي ميكنم! روز خوش!!

اون ميگه: صــبر كنين!! من حرفام هنوز تموم نشــده!!! .....





۱۳۸۱ تیر ۲۴, دوشنبه

كمك!!!‌

كمك!!!‌

از سايت من خوشــتون اومده ؟! چي؟؟ چرت و پرت مينويســم؟!! خيلي خب بابا!! حالا چرا ميزنيد تو ذوق آدم؟ منو باش ميخواســتم بگم اگه از سايتم خوشــتون اومـــده برين اينجـــــــا بهم راي بدين! ولي حالا كه اين سايت رو دوسـت نداشــتين فحــش ندين! برين به يه ســايت ديگه راي بدين!!‌







زندان (2)

قسمت دوم:







يه دفـتر بزرگ جلوم گذاشـتن كه اسممو توش بنويســم.. نام...نام خانواگي... لقـب.... مدت بازداشـت.

با صـداي نخراشيدش گفت: اونجاها رو خودمون پر ميكــنيم... كمربند و بندكفشامو در اوردن كه يه موقع تو بازداشـتگاه زبونم لال خودم رو از زور ناراحـتي خفه نكـنم. در حالي كه دو نفــر از برادرها از پشـت سـر شـديدا اسـكورتم ميكردن، به دنبال مامور بازداشتگاه به سوي ويلاي جديدم به راه افـتادم! به زندان كه رسيديم هيچكدوممون حرفي نزديم. انگار همه مون ميدونســتيم كه هركي چيكار بايد بكـنه! من بايد ميرفــتم زندان،‌اونا بايد برميگشــتن تو پاسـگاه! به همين راحـتي! يه نگاه به داخل زندان انداخـتم. توي محوطه اي چهار متر در چهار متر،‌ سيزده چهارده نفــر ديگه دور تا دور روي زمين نشـسته بودن و به ديوار تكيه داده بودند.... تق!! در پشت سرم بسـته شـد. حالا ديگه من هم تو زندان بودم. نه بخاطـر فعاليت سـياسي. نه بخـاطـر اعمال خلاف شرع. به خاطـر دزدي..!

يكي از بازداشـتي ها تا منو ديد دسـتشـو بالا برد و گفت: به به ! مهـمون جديد داريم! خوش اومدي پســـرجون! بفـرما تو!

آروم و بي صدا رفـتم يه گوشـه نشـستم. پيرمردي كه ريشهاي بلند و سـفيدي داشت و به نظــر ميرسيد كه عمــري رو توي اون چهارديواري گذرونده ، چپ چپ بهم نگاهي كرد كه يعني: پسـره بي شعــور مثل الاغ سرشو انداخــته پائين اومدا خونه مردم!‌!‌ از اون طرف مرد ميانسالي كه فضــول كار همه بود گفت: خب خوش اومدي جوون! خلافت چيه ؟ دوديه يا دســتيه؟! (‌ ترجمه!!: مواد مخـدر داشـتي يا دزدي كردي؟! )

گفـتم: من كاري نكردم به خــدا!

خنديد و گفت: اي بابا! من هم اون روز اول اومدم اينجا همينو گـفـتم! حالا نترس جوون! خلافت چيه ؟!

از اون طرف يكي ديگه كه داشت تو خماري چرت ميزد گفـت: راش ميگه خوب! اين بي ناموشــا مردمـــو همينطور بي دليل ميگيرن! ما يه عمر كشـيديم كاري به كارمون نداشــتن! يه روژ كه نكشــيديم، بي خود و بي دليل گرفـتنمون! مرده شــور اين ژندگي رو ببرن!

نميدونســتم چه آخر و عاقـبتي در انتظارمه. ميون دود سيگارو بوي عرق تن و روي پتوهاي شــپشي كف بازداشــتگاه، حال و هواي غريبي داشــتم. بازداشـتگاهي كه دسـتشوئي و توالتش ‌همون وسـط بود!

يكي ديگه آهي كشـيد و گفت: وقــتي داشــتم هزاري ها رو ميشمـــردم فكر اينجاشــو نكرده بودم!

اون يكي گفـت: اي بخشــكي شانس! مادرتو! ما كه بهشــون گفـتيم از فلان و از بهمان طلافــروشي مايه بلند كرديم، مالخــر رو هم كه نشــون داديم، پس ديگه چـرا ولمــون نميكــنن؟ اصــلا هرچي ميكشــيم از دسـت اين مالخــراس! اگه نبودن كه ما دزدي نميكرديم!! حالا اين دادسـراي ما كي معلوم ميشــه كه ببينيم چقــدر حبس خورديم؟؟

نميدونيد تو ابن چهار ساعت كه اونجا بودم چي به من گذشـت! مخصوصا وقـتي حرفاي بقيه رو ميشــنيدم و ميديدم چطور براي همديگه از شكنجــه هائي كه ديگه براشـون عادي شـده بود تعـريف ميكردن!

خدا رو شكـر بعد از چهار ساعت صدام كردن. برام وثيقه گذاشــته بودن كه بيام بيرون!!

از بين بازداشــتي ها،‌ يكي غر زد كه: بفــرما! اين هم بچه پولدار بود يه روز هم دووم نيوورد! پس آخه كي ميشــه يكي بياد ما رو آزاد كنه ؟؟!!



۱۳۸۱ تیر ۲۰, پنجشنبه

زندان (1)‌





قسـمت اول:

<تق!!> در پشت سرم بسـته شـد. حالا ديگه من هم تو زندان بودم
. نه بخاطـر فعاليت سـياسي. نه بخـاطـر اعمال خلاف شرع. به خاطـر دزدي..!

اون موقـع مسـئول مغازه اي بودم توي چهارراه وليعـصـر. اون شـب بعد از اينكه مغازه رو بسـتيم،‌ رفـتم توي دفـتر و حساب دخل و خرج اون روز رو كردم ، پولا رو توي گاوصـندوق گذاشـتم، كركره رو پائين كشـيدم و رفـتم خونه.

فردا صبح،‌ مادرم بيدارم كرد كه پاشو كه ديشـب زدن شيشه مغازه و و گاوصـندوق رو شكسـتن و پولا رو بردن! به مامورين محـترم و زحمتكش نيروي انتظامي خـبر داديم كه خودشون رو به محـل وقـوع حادثه برسونن. به مغازه كه رسيدم،‌ يكي از آقايون محـترم انتظامي شروع به سـئوال و جواب كرد كه ديشب چي شد؟ كي رفت؟ كي اومد؟ چرا رفت؟ چرا اومد؟ .... من هم داسـتان رو مو به مو براشـون تعـريف كردم. يكي از برادرها به گاوصندوق و اون چكشي كه اونجا افـتاده بود از اون پودرهاي مخصوص انگشت نگاري ميماليد و بهمون اميد داد كه اثر انگشت اون آدم بده 24 ساعت هرجا دسنمالي كرده ميمونه! دفـعه اولي بود كه ميديدم از اين پودرها اسـتفاده ميكنن! اصلا خـبر نداشـتم كه ماموران غيور و سلحـشور مملكتمون از اين چيزهاي پيشرفـته داشـته باشن! اون موقع بود كه فهميدم نيروي انتظامي كشـور اسلامي مون چيزي از برادر شرلوك هــلمـز كم ندارن! به هر حال،‌ بعـد هم گفــتند كه همه كاركنان مغازه برن كلانتري 26 تا انگشت نگاري بشـن و اگه خداي نكرده انگشـت يكي از اون ها مثل انگشـت اون آدم بده آفـريده شـده باشـه، اون وقت نتيجه اخلاقي اينكه اون آقاهه همون آدم بده اس!

چند روز بعـد منو صـدا كردن و گفـتن كه آقاي مسـتول مغازه! تبريك ميگيم! بالاخـره دزد بدذات و حمال عوضي بيشـــور و از خدا بيخــبر رو پيدا كرديم!!

گفـتم: اِ چه خوب! دست شما درد نكنه! چقـدر شما خوب و ماماني هســتين! حالا اين دزد بدذ%D

۱۳۸۱ تیر ۱۸, سه‌شنبه

ياسـر ، حمــزه

  





ياسـر ، همــزه



برادر اول: ياسـر ، همــزه...

برادر دوم: همـزه به گوشـم!

برادر اول: سلام برادر! خدا قوت!‌ چه خـبر؟

برادر دوم: هيچي. الحمدالله همه چي خوبه!

برادر اول: خـدا رو شکر!

برادر دوم: اين موبايل تو هم که خش خش ميکنه برادر!!‌

برادر اول: آره!‌ حاج آقا گـفته انشاالله يدونه از اون سوني جديدا که برادر ناصـر و برادر يعقوب دارن برام ميگيره.

برادر دوم: ان شاالله!

برادر اول: راسـتي سـوژه ها گويا اين هفـته رفـته بودن «اسـتخـر»

برادر دوم: آره امروز تو جلسـه شـنيدم!‌ پس حالا چيکار کنيم؟!

برادر اول: نميدونم! حاج آقا گفـته عمليات رو ممکنه به تعويق بندازيم....

برادر دوم: چطور مگه؟

برادر اول: آخه اين هفته تو «شهدشيرين شهادت*» بدوبيراه و قرقر ننوشــته بود! ‌

برادر دوم: مارو گرفـتي برادر! مگه ميشـه اونا قـر قـر نکنن و به زمين و آسمون و مقـدسات بدو بيراه نگن؟!!

برادر اول: همين ديگه! قضـيه مشکوکه! نميدونيم ارشاد شـدن يا اين هفـته همينجوري از دسـتشون در رفـته!

برادر دوم: به! ما رو بگو که کلي خودمون رو آماده جهاد في سبيل الله کرده بوديم!

برادر اول: حالا اشکال نداره! چيزي که زياده تو اين مملکت سوژه اس!!

برادر دوم: اوکي! پس من به بقيه برادرا ميگم فعلا کشيک ندن.

برادر اول: خيلي ممنون. فعلا بهشون بگو تو آماده باش باشن تا خـبر بعـد

برادر دوم: اوکي!! جون هرکي دوست داري اين موبايلتو برا دفعه بعـد عوض کن!

برادر اول: حتما! في امان الله!‌

برادر دوم: اوکي! باي!!



*: کاپوچينو





۱۳۸۱ تیر ۱۴, جمعه

داســتان زندگي رئيس جمهــور چين!!!‌

داســتان زندگي رئيس جمهــور چين!!!‌

(‌ بازم از رئيس جمهــور خودمون ايراد ميگيرين؟ )




برخلاف تصـور ما ، عهــده داري سمت رياست جمهوري از چرنديات نوشــتن هم پر مشـغـله تر ميباشـد!

حالا فهـميديد چرا من رييس جمهــور نشــدم؟؟

نمونه بارزش همين آقاي رئيس جمهــور چين! ملاحظه بفـرمائيد:‌








رئيس جمهــور محــترم در حال چرت !!..........








در حال خمـــــــيازه! ...............








در حال پيدا كردن بهــترين راه ممكنه براي رسيدن به اهــداف سياسي- نظامي!!‌ ....

( بابا از اون يكي برو غافــلگيرش كن!!‌ )








در حال خمــيازه بازم!! ....................








در حال چــرت بازم!!............ (‌ نيفــتي!؟!!‌ )‌






يادتونه اين دسـتاني كه داره دســتهاي جناب آقاي هاشمي رو صميمانه ميفـشـــاره ، تو سـه تا عكس بالاتر در چه موقعيت وخيم سوق الجيشي قــرار داشت؟؟ من كه يادم نيست!!







باز هم همون دســتها داره صميمانه يه دسـت ديگه رو ميفشــاره !! البته مســئله در اينجا خيلي حاد نيسـت، چون آقاي كلينتون هم عادت داره كه با دســتاش چيزهاي مخـتلف رو ”صميمــانه“ بفـشــاره !!!





۱۳۸۱ تیر ۱۱, سه‌شنبه

رازها و نيازها....





گفتگوي راديويي با متخصص!!



- با سلام خدمت شـنوندگان عزيز، قبل از اينكه به سـئوالات شما در موارد روانشـناسي، خانوادگي،‌ علمي، هـنري،‌ سـياسي، اجتماعي، نظامي و ادبي پاسـخ بگم يادآور ميشـم كه كنفـرانس ”پشـتك بزنيد تا خوشـبخـت شويد“ همه روزه غير از روزهاي يكـشنبه، دوشـنبه،‌ سه شنبه، پنچشنبه و جمعه از ساعت 7 بعدازظهر در طبقه دوم ساخـتماني كه طبقه اول در پائين آن واقع شـده برگذار ميگردد.

به سراغ اولين شـنونده كه گفتند از اروپا تماس ميگيرن ميريم. راديو ايران بفـرماييد؟

- الو؟ سلام آقاي دكـتر..

- سلام، بفـرمائيد؟

- آقاي دكـتر من يه مشـكلي دارم كه روم نميشـه بگم!

- (‌در حال فكر)‌ بله .......شما فرزند چندم خانواده هـــستين؟

- سـومي از راست آقاي دكـتر. دو تا برادر بزرگتر دارم، دو تا خواهر كوچيكتر.

- نه! اون روزي كه به دنيا اومـــدي فرزند چندم بودي؟

- (‌با تعجـب!‌) آخرين فرزند آقاي دكـتر!‌

- (‌در حال فكر!‌)‌ بعله! حدس ميزدم! معمولا اونهايي كه فرزند آخر هسـتن و از اروپا تماس ميگيرن،‌ لوس و ننر و بچه ننه بار ميان و روشـون نميشـه مشكلاتشون رو بگن! به هر حال موفق باشيد، به سـراغ شـنونده بعــدي ميريم ....

- ولي آقاي دكـتر؟ .......

- حرف نباشــه!!! نفـر بعـد ...راديو ايران بفـرماييد؟

- سلام! ببخشـيد آقاي دكـتر؟ من يه ماشــين خريدم. ميخواسـتم ببينم به نظر شما مي ارزه يا نه؟

- چه رنگيه؟؟

- آبي آقاي دكـتر..

ـ آره جانم! مي ارزه! ... به سراغ شـنونده بعـدي ميريم. راديو ايران بفـرمائيد؟

- سـلام آقاي دكـتر، حال شما چطوره؟..

- همين جاست كه من با شما مشـكل دارم! من دكـترم يا شما ؟؟ شما روي چه حسابي به خودتون اجازه ميدين كه از يك ”آقاي دكـتر“‌ بپرسـين حالش چطوره ؟ اصلا شما چيكاره اين؟؟ لابد فرزند اول هم هسـتين كه اينقـــدر مغــرور و خودخواه و خودبزرگ بين هســتين!! ....

- آقاي دكـتر ببخشـيد! سوء تفــاهم شــده!! ببخشـيد اگه من حرف نا مربوطي زدم! باوركنيد منظوري نداشــتم به خــدا‌ ! در ضمن من فرزند اول نيسـتم، فرزند آخرم!‌

- بعـله ... حـدس ميزدم !!

- اِ ..اِ... آقاي دكـتر! شما كه گفـتيد من فرزند اولم!‌؟!!

- آره!! مي خواســتم چك كنم ببينم بجـز ”مغــرور و خودخواه و خودبزرگ بين“ ،‌ دروغـگــو هم هســتين يا نه؟!!!‌ چون حوصله حرف زدن با اين شـنونده محــترم رو ندارم، به سـراغ شــنونده بعـدي ميريم! الو بفـرمائيد؟

- .......

- الو؟

- ......

- راديو ايران، بفـرمائيد؟

- .....

- بله به نظر ميرسـه اين آقاي محـترم هم مثل شـنونده اول، فرزند سـوم خانواده هسـتند و روشـون نميشـه مشـكلاتشـون رو با ”متخصص“‌ در ميون بذارن! به سـراغ شنونده بعد ميريم. الو بفرماييد؟

- الو سلام. ببخشيد، ميخواسـتم با آقاي دكـتر صحبت كنم.

- آقاي دكـتر خودم هســتم! بفـرمائيد امرتون چيه؟

- صدام مياد؟

- بله جانم. بفـرمائيد..!

- آقاي دكـتر! من مشـكل خيلي مهمي دارم در مورد پســرم.

- بله خانم بفرمائيد!

- پزشك ها گفـتن كه پســرم بيماري ” آنتاي نكيا تيلو گليـو پلاسـما“‌ داره و براش داروي ” هگــزا گونال دي آنتي بالاس “‌ تجـويز كردن،‌ ميخواســتم اگه ممكنه در مورد اين بيماري برام توضـيح بدين و بعـد هم آيا اين دارو ها عـوارض جانبي دارن يا نه ؟

- بله .. بله ... بله ....

- بله آقاي دكـتر! ميشـنوم!

- بله ...بله ...بله ....

- از راديو ميشـنوم !

- بله در مورد همون چيزه، يعـني بيماريه كه فـرمودين پزشك ها تشــخيص دادن، بيماري بســيار بديــه و البته در مورد اون داروئه، بايد داروئه رو سر وقـت خورد. به هر حال نگران اين بيماري نباشــيد، با دارو خوب ميشــه.

- ولي آقاي دكـتر؟ پزشك ها گفـتن كه اميدي نيسـت !

- بله! البته اميدي نيسـت!!‌‌ ولي از نظر روان شناخــتي و اصول شخـصيتي جامعه شناسي در جامعه مدرن، بايد هميشــه اميد داشـت!‌ و البته من خيلي چيزها راجع به همون بيماري كه اسمشــو گفـتين ميدونم كه در راديو جاي گـفتنش نيســت! شما لطـفا به همون پزشك معالجشــون مراجعه كنيد. موفق باشيد. شـنونده بعدي بفرمائيد؟؟

- الو سلام آقاي دكـتر. من يه مشكلي با شــوهرم داشــتم...

- شـوهر شما هم با شما مشـكلي داره؟!

- .......والا نميدونم آقاي دكـتر!

- چطـور نميدونين؟؟ شـوهر شما فرزند چندمه ؟

- فرزند آخــر

- اگه همســرتون الان اينجا بود و حرفهاي شما رو ميشــنيد، ميگـفت فرزند چـندمه ؟!

- فرزند آخــر آقاي دكــتر!!!

- نه! از آخـر فرزند چندمه ؟!

- ؟!! از آخــر ميشــه فرزند اول !!

- بعــله ! مشـكل شما همينجاس! اون روزي كه ما با كسي ازدواج كــنيم كه فرزند اول باشـه، درسث بمانند كودكي است كه پا نداره اونوقت ما ميخوايم براش كفش بخـريم!‌

- ( با بغـض!‌ )‌ خوب آقاي دكـتر حالا بايد چيكار كرد؟

- من نميدونم والله ، شما له شـده اين! شخصيت شـما زير پا له شــده ! درست مثل كودكي كه پا نداره و ما ميخوايم براش كفـش بخــريم! چرا ما بايد خودمون رو درگير زندگي اي بكنيم كه شوهرمان فرزند اوله ؟؟ من پيشـنهاد ميكـنم همين الان كه تلفـن رو قطـع كردين برين طلاق بگــيرين ،‌ بعـد خودتون رو به يه روانپزشــك معـــرفي كنيد!

- (‌با گريه! ) آقاي دكـتر ميشـه من بيام مطـب خـدمتتون ؟

- نه عــزيزم،‌ من بســيار گرفـتار هســتم و متاسـفانه نميتونم. مگـر در موارد بســيار ضـروري كه ماهي يكـبار جمعـه ها از ساعـت 5 تا 5 و 35 ثانيه ميتونم وقـت بدم. بقــيه روزها رو هم البته در كشــتي كارنوال در خدمت عزيزان هســتيم! ولي نگــران نباشـيد، چون دوســتان ديگـري هم هســتند كه البــته نه به خــوبي من ولي بالاخــره ميتونن بهــتون كمك كنن!!!. به هرحال موفق باشـيد!



خوب دوســتان به پايان برنامه رسـيديم. به اميد روزي پر از مشـكلات بيشــتر .. خـــدانگه دار!‌