۱۳۸۱ مرداد ۹, چهارشنبه

شـعــر ســربازي!




اين شعـر رو 6، 7 سال پيش تو دوران سربازي در نيروي هوائي ارتش ايران گفـتم!!



آسمان آبي بود

و لباس ما نيز....

باد ســرد پائيز ،

برگها را به زمين مي افكــند....

موهاي كله ما را نيز



شهرِ خوب و رنگي...

ديگه كمــرنگ شـده بود...

رنگ آن آبي بود

همه جا آبي بود...



همه در رنج و عذاب ..

پر كار و زحمت

همه در دام عظــيمي...

بود نامش ”خدمت“!!



همه دارند كلاهي بر ســر ...

طول و عرضش چه دراز..

نام آنها ”سرباز“!!



اين كلاهييست كه نه يك روز و دو روز است به ســر..

چه كلاهي كنون رفــته به ســر

آه از اين درد ســر

خاك عالم بر ســر.. خاك عالم بر ســر.....!!!



* * * *



آن همه مهرو وفا يادش بخير

آن همه لطف و صفا يادش بخير

با تو بودن، با تو گفـتن

حرف هاي بي ريا يادش بخير

دست پخـت خوب مادر،

صحبت گرم پدر يادش بخير

آن كت و شلوار زيبا

كله پُر مو كنون يادش بخير!

روز را تا لنگ ظهر در خواب ناز

آن تُشــك جنسـش پرِ قو، با پتو يادش بخير!

در كنار سفره رنگين نشسـتن دور هم

هي بخور! حالا نخور پس كي بخور؟ يادش بخير!

قبلِ خدمت صبح را تا شب رساندن

بي خيال در كوچه ها يادش بخير!

كوچه ها، پس كوچه ها را متر كردن تا به صبح

از سـر كوچه به ته، يادش بخــير

آخر هفـته كنار خويش و قوم

گفـتن و خنديدن و شور و صفا يادش بخير

اي خدا! ما هم زماني مثل ديگر مردمان

عقل و هوشي داشـتيم،‌ يادش بخير!!

برده سربازي كنون عقل از سرم

كرده ارتش را دوسـاله ”شــوهـر“‌ م !!!

اي خدا ! ما هم زماني مثل شيران دمان

يال و كوپال و تواني داشـتيم، يادش بخـير!

حال گشـتم همـچو موشي زير دوش

كوش آن شوق و شعـف، شور و خـروش؟؟!

گريه شـبها ميكـنيم. خنده ها يادش بخير

يادش بخـير،‌ يادش بخـير،‌ يادش بخــير....!!



* * * *



كاش قــدري مخ درون كله بود!

قـدر %

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر