۱۳۸۱ مرداد ۱, سه‌شنبه

مصاحبه!

من ميگم: با عرض ســلام خدمت خوانندگان عزيز نشــريه علمي فرهنگي هنري ”چرنديات“ ،‌ در خدمت اسـتاد گرامي پيام چرندياتي هســتيم،‌ سردبير محترم اين نشــريه. آقاي اسـتاد چرندياتي سـلام!

اون ميگه: اعوذُ بالله مِن الشَيطانِ الرجيم بسمِ اللهِ الرَحمن الرَحيم . والسَلامُ والصَلاة عَلي سَيدِنا و نَبيِ نا و مُولانا ( و حافظ Also ) و علي رَفيقِ عزيز و شَفيقــنا و علا دخـتر همسـايه نا و زن دائيِ‌نا ( كه ما دربسـت مخـلصــنا!! )‌و بقـيه فك و فاميلـِــــنا !!

من ميگم: خيلي ممنون ! حالا اينها كه گفــتيد ترجمه اش چي ميشـه ؟!

اون ميگه: يعـني همون: ”عليك ســلام“‌!!

من ميگم: جناب اسـتاد چرندياتي! علاقمندان به نوشــته هاي شما مدتي است كه از سخـنان زيبا و پرمحـتواي شما در ”چرنديات“‌ بي بهـره هســتند. اگر ممكنه علت رو براي ما و خوانندگان عزيز توضـيح بدين.

اون ميگه: اول از همه، خيلي متشــكرم كه اين فرصـت رو در اخـتيار من قرار دادين كه صـحـبتي با خوانندگان اين سايت داشـته باشم. و دوم از همه!،‌ معذرت خواهي كنم كه بعلت مسـافرتي خارجي كه در پيش رو دارم چند روزي خوانندگان نازنين رو از چرنديات خودم محروم كردم!

من ميگم: آيا اين مسافـرت جنبه علمي ادبي دارد و در راســتاي اهداف سايت ”چرنديات“ برنامه ريزي شــده ؟

اون ميگه: نه بابا! چي چي ميگي؟؟ مگه فكر كردي همه زندگي ما شـده چرنديات؟؟

من ميگم: خب بعله! مگه نشـده؟؟

اون ميگه: ....خب....چرا! شـــده ولي قرار نيسـت اينجا بگي . آبروي ما رو ببري كه!!

من ميگم: آقاي چرندياتي، از چه زماني به نبوغ خـدادادي خود در زمينه چرند و چرنديات نويسي پي برديد؟

اون ميگه: والا از همون بچگي! البته وقـتي كه به دنيا اومدم سن چنداني نداشـتم كه به اين مهم پي ببرم، ولي كم كم به لطف ايزد توانا و غـُرغـُرهاي مادر عزيزم كه همش به اين و اون ميگفت: اين پيام ما رو خفـه كرد با اين چرت و پرتاش! ،‌ اين راز نهاني رو در وجود خودم كشـف كردم!

من ميگم: مردم كشف ميكنن،‌ اين يارو هم برا ما كشـف ميكــنه!!‌

اون ميگه: شما چيزي گفـتين ؟؟

من ميگم: نه! با خودم داشـتم حرف ميزدم! به هرحال خيلي از شما و وقتي كه در اختيار ما قرار دادين ممنون! در همينجا از همگي خداحافظي ميكنم! روز خوش!!

اون ميگه: صــبر كنين!! من حرفام هنوز تموم نشــده!!! .....





هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر