۱۳۸۱ مهر ۵, جمعه

خونه عفاف کدوم وره؟!

خونه عفاف کدوم وره؟!

(براي شنيدن، به خط بالا برويد، روی ماو‍س "Right Click" کنيد و"....Save Tatget As" را بزنيد بعد فايل رو ذخيره کنيد و از اونجا بگوشيد! )



يه مدت صحبت از خونه عفاف بود، ما هم کلی خوشحال شده بوديم که بالاخره يه نفر پيدا شد که به فکر ما جوانهای مملکت افتاده! ولي حالا هر جا ميگرديم از خونه عفاف خبری نيست!



شعر زير به نام "خونه عفاف کدوم وره؟"‌ رو تقديم ميکنم به همه دوستداران خونه هاي عفاف!!



يه رشته دنباله دار

پخشيده شد مثل نوار

آدماي مسئله دار

جيغ ميزدن هوار هوار

سر کلاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



تا که خبر شنيده شد.

روي هوا قاپيده شد

تو روزنامه چاپيده شد.

هرطرفي پاشيده شد.

درز و شکاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



شنيد يه کله گنده اي

خبر رو از پرنده اي

به حالت زننده اي

گفت به خبر درنده اي

که انحراف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه آدم راستي چپي

گفتش به يه بچه رپي

بيا ا من بزن گپي

که روزمون شده هپي

حال کفاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يکي رو ديد که تا ميرفت

هرجا همش هوا ميرفت

رو خط قرمز راه ميرفت

ميگفت و با ادا ميرفت

که اعتراف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه تاجر توي دوبي

که اهل باده بود و مي

شنيد، پريد هوا که: هي!

به شوفرش گفت که: اوکي،‌

هاور کراف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه شاعر غزلسرا

قسم ميخوردش: به خدا

نمياد اين حرفا به ما

وزني نداره اين صدا ..

پس اين لحاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه فرش فروش مابه دار

اينو شنيد تا پاي دار

گفت که هوار هوار هوار

چونه و قيچي رو بيار

پس قالي باف کدوم وره ؟؟خونه عفاف کدوم وره؟



يه مفت خور چاق و خسيس

دستمال به دست و کاسه ليس

سرپوش گداشت و گفت که هيس!! ..

اين که يه چيز تازه نيس

ناف خلاف کدوم وره ؟خونه عفاف کدوم وره؟



پيچيد خبر توي لُپي...

يکي اومد بياد قُپي!

خورد از سن ايچش قُلُپي

از سه جلش گرفت کپي

گفت کاکا لاف کدوم وره؟خونه عفاف کدوم وره؟



يه ملوان تو کشتي گفت

به يه آقاي مشتي گفت

با چهچه هاي دشتي گفت

با لحن خوب رشتي گفت

"عين" و "شين" و "قاف" کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه فوتباليست توي چمن

شنيد و داد زدش به من

نميخوام اين توپ رو حسن!

پاس بهت ميدم تو گل بزن

ببين سه جاف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



اصغر آقا که يالغوزه

ميشکنه تخم خربوزه

هي ميخوره آب از کوزه

گفتش به اون لحاف دوزه

تشک و لحاف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه رهگذر که شاکيه

اصليتش کلاکيه

کوچه شونم تو خاکيه

گفتش بلد ما کيه ؟

جاده صاف کدوم وره؟؟ خونه عفاف کدوم وره؟



يه گنده لات آس و پاس

که بود تو لاله زار پلاس

گفت اين فقط خوراک ماس!

کلاه شاپوي من کجاس؟!

قمه و غلاف کدوم وره ؟ خونه عفاف کدوم وره؟



گفتش يکي تو کامارو،

ول کن بابا اين حرفا رو ...

بيار پايين اون صدا رو!

همه ميبينن ما ها رو!

کليد آف کدوم وره؟ خونه عفاف کدوم وره؟



حرفاي ما کليشه نيست

بليط پشت گيشه نيست

البته تا هميشه نيست

.........................؟‌ سر کلاف کدوم وره؟؟



شعر از: آقای محسن خطائی

با تشکر از: آقايان مسعود غلامي (مدادنوکي) و رضا آراز (هوخشتره)‌

۱۳۸۱ شهریور ۳۰, شنبه

عکسها!!


سلام عزيزان...

من فکر ميکنم يک سري از خواننده ها درست متوجه منظور من از "عکس چرندياتي" نشدند...البته يک سري هم دقيقا متوجه شدن!

يه نمونه عکس چرندياتي گذاشتم اينجا...برين روش کليد کنيد تا بقيه عکسها رو هم ببينيد!!!‌










۱۳۸۱ شهریور ۲۷, چهارشنبه

کاخ سعد آباد







سفرنامه چرندياتي (‌ ايران - قسمت دوم!‌‌‌‌ )



يکي از اون روزاي اقامت در ايران،‌ توفيقي نصيب شد که با دوستان بريم يه سر به کاخ سعدآباد،‌ خونه رضا شاه کبير (‌ پدر شاه ملعون رحمه الله عليه!‌‌‌‌ )‌. خودشون منزل تشريف نداشتن. همسايه شون گفت چند وقتيه رفتن جزيره موريس و هنوز تشريف نياوردن. وارد حياط شديم. من نميدونم اين آقا رضا خونه به اين بزرگي ميخواسته چيکار؟ آخا مرد مؤمن؟ اينا رو خمس و زکاتشونو دادي؟؟ ولي از حق نگذريم،‌ من تا اون موقع نميدونستم، ولي به نظر مياد اين آقا رضاي پهلوي خيلي ورزشکار بوده! ما فقط از در ورودي تا خود کاخ حدود يک ربع سربالائي هن هن کنان ، قدم به قدم جون کنديم تا بالا رفتيم. حالا اين پيرمرد چه جوري اين راه رو ميرفته خدا ميدونه! بيشتر از اون دلم برا محمد رضا کوچولو ميسوزه! بنده خدا هر روز صبح که تاج الملوک از خواب بيدارش ميکرده و بهش ميگفته: "ننه!‌ فدات شم، برو از سر کوچه دو تا نون سنگک خشخاشي بگير!‌ بگو سفارشي بده مال باباته!!!"‌ بايد اين راه رو ميرفته و برميگشته! آقا باور نميکنيد! ولي اينقدر راش طولاني بود که بين راه يه دکون زده بودن و به تشنگان و در راه ماندگان(!) نوشابه و چايي و .... ميفروختن، اون هم به نرخ رضا شاهي! از صاب مغازه پرسيدم: " شما ها اون موقع که اون خدا بيامرز هم ميومد اينجا اينقدر گرون پاش حساب ميکردين؟!!" يارو جوابي نداد و دوستان هم هي سيخونک ميزدن که يعني: " پيام! خفه شو!‌" ...

بالاخره دم دماي غروب(!)‌ به کاخ رسيديم. اون گوشه سمت راست،‌ زمين رو کنده بودند و داشتن آثار باستاني(!) ميساختن. روبروي کاخ هم اون ماشين رلز رويس رضا شاه پارک شده بود. ميگفتن اين همون ماشينيه که وقتي رضا شاه ميخوابيد،‌ محمدرضا يواشکي سوئيچش رو برميداشته و ميرفته ميدون تجريش دختربازي! ميگن فوزيه رو هم با همين ماشين بلند کرده بود! گوشه چپ سپر عقبش رو هم به جائي مالونده بوده که گويا رضا شاه تا اون موقع از قضيه بويي نبرده بود! بگذريم...

وارد کاخ شديم. سرايدار رضا شاه بليط هامون رو پاره کرد. از همون ابتداي ورود، زرق و برق و زيبايي سالن زد توي چشمون. دونه دونه به اتاقها سر زديم. طلا و نقره و جواهرات،‌ از در و ديوارها آويزون بود. يکي چشمش تو سقف و آينه کاريهاي حيرت انگيزش ميچرخيد،‌ يکي ديگه تو کار فرشهاي ابريشمي و دست باف کف اتاقها رفته بود. توفيقي نصيب شد تا مستراح (!)‌ سلطنتي رو هم ببينيم. يکي ميگفت يه دست از اون زير ميومده بالا و کونِ(!) آقاي عليحضرت رو ميشسته! آفتابه لگن ها همه طلاي 18 بود. وارد يه اتاق پذيرائي شديم. آقا يه ميز داشت خيلي عريض و طويل و با کلاس ، با ستِ قاشق و چنگال و بشقاب نقره. گفتم آقا بياين اون ساندويچ کالباس خيارشور ها رو که از خونه آورديم ميشينيم همينجا ميزنيم توي رگ! (‌از لب جوب که بهتره!! ) از اون طرف يه دختره که مسئول اونجا بود به همراه يه سري کاخ نديده وارد سالن شدند. دختره داشت براشون توضيح ميداد و ميگفت که اين ميز غذا خوري از آمريکا اومده (‌ببينيد؟ اين آمريکاي جنايتکار همه جا دست داره!‌) ،‌ اون شمعدون هديه از فلان کسکه؛ اون ظرف ميوه نقره اصله از فلانجا آوردن، ... گفت و گفت و گفت تا اينکه رسيد به يه تابلو که عکس رضا شاه و چند تن از ياران وفادارش(!)‌ بود و به ديوار زده بودند. دختره هم مثل نوار کاست داشت توضيح ميداد و گفت: اين هم عکس رضا شاه و چند تن از درباريان .. ولي غافل از اينکه اين رفيق ما که با ما اومده بود، سرش درد ميکنه براي چيزهاي تاريخي! آقا شروع کرد به سئوال کردن از دختره که: ببخشيد خانوم؟ ميدونين هنگام گرفتن اين عکس نخست وزير کي بوده ؟! اين عکس قبل از اينه که پسر ميرزا حسن مستوفي براي خواستگاري دختر عمه خودش شمس الملوک به کرمان سفر کنه يا بعدش؟! چرا آ شيخ لطف الله که هميشه همراه رضا شاهه،‌ توي اين عکس نيست ؟! .... دختره هينجوري دهنش وا مونده بود که چي جواب بده! خب حق داشت بنده خدا! اين سئوالها توي اون کاغذه که بهش داده بودن حفظ کنه نبود!!

به نظر ميرسيد که توي اين چند سالي که صاب خونه منزل نبوده ، يه جورايي يه تغييراتي توي شکل و شمايل و دکوراسيون سالن ها داده شده. يه سري اتاقها بدون فرش بود و‌ يه سري مبل و صندلي از ست اصلي کم بود. بعدا که پرس و جو کرديم معلوم شد که يه سري خوب خوباشو بردن گذاشتن توي يه موزه ديگه به نام موزه جماران(!!)‌ يک سري اش رو هم دادن به يه سري "مستحقِ يک دست(!)‌" که از دار دنيا هيچي ندارن بجز يه ريزه مملکت اسلامي و يکي دوتا حساب بانکي تو خارجه! خلاصه از کاخ اومديم بيرون گفتيم حالا کاخ مادر شاه کجاس؟ گفتن:‌ " مادر شاه دست آقاي خاتميه که اگه يه وقت مهمون خارجي داشتن، آبروشون جلوي آقايون مهمون خارجي نره!!! " والا ما هم ترسيديم که سراغ کاخ خواهر و عمه شاه رو بگيريم و کار به جاهاي باريک بکشه! رو اين حساب از کاخ سعدآباد اومديم بيرون!



۱۳۸۱ شهریور ۲۴, یکشنبه

شرمنده سيل نامه بيراه عکس

شرمنده سيل نامه بيراه عکس چرندياتي مسابقه



آقا من چند روز وقت نکردم چرنديات خودم رو تقديم شما عزيزان و چرند پسندان(!) کنم، ولي توي اين چند روز، سيل عظيم و کمرشکن ايميل هاي دوستان بود که از چپ و راست به سوي اين حقير سرازيرمي شد!!‌ از يک طرف خوشحالم که اينقدر عزيزاني هستند که ابراز علاقه ميکنند،‌ از يک طرف ديگه هم شرمنده که دوستان هي اومدن اينجا و ديدن ما هيچي ننوشتيم و تو دلشون گفتن: "حيفِ هيت! " و چهار تا متلک و بد و بيراه به طرف ما حواله کردن! من هم با خودم گفتم بذار يه مسابقه بذارم تا دوستان و طرفداران چرنديات عکسهاي مربوط به چرنديات براي شخص بنده بفرستن تا به اسم خودشون توي چرنديات چاپ(!)‌ کنيم! جهنم و ضرر،‌ به عکس منتخب هم جايزه ميديم! يادتون نره عکسها بايد "چرندياتي" باشه!

اوکي؟ عکسها رو بفرستين ديگه!!

۱۳۸۱ شهریور ۱۸, دوشنبه

داداشِ‌ ما ....!

داداشِ‌ ما ....!



آقا ميگن گربه هفت تا جون داره. اين داداش ما بزنم به تخته،‌ بيست تا جون داره! يعني تقريباً معادل دوتا و نصفي گربه!!

اين آقا از همون بچگي استعداد شديداً خوبي داشت که مثل "اسپايدرمن" از سقف آويزون بشه و با مخ بياد زمين ولي هيچي اش نشه!! يادم مياد وقتي 4، 5 سالش بود،‌ يه روز تو شمال،‌ با يه "گاو" حرفش شد!!! گاوه هم رفت عقب و عقب تر ، و حمله کرد و با دوشاخش چنان شيرجه اي زد توي شکم داداش ما که نمونه اش رو هيچ گاو ديگه اي به هيچ گاوبازي نزده!! دکترها گفتند که شاخ آقاي گاو، دو سانت و نيم ديگه راه داشت که برسه به دل و روده آقاي داداش ما‌!! خوشبختانه قضيه به خير گذشت. اخوي ما که بزرگتر شد، عقلش رسيد که شوخي با گاو کار خوب و پسنديده اي نيست. عصر،‌ عصر تکنولوژي و زندگي ماشيني بود و شوخي با گاو کلاس کار آقاي اخوي رو پايين مي آورد!! رو اين حساب، يه شب که مهمون داشتيم،‌ اخوي جان رفت زير چرخ عقب ماشين آقاي مهمون خوابيد!!! آقاي مهمون خداحافظي کرد،‌ سوار ماشين شد، اومد دنده عقب بره ديد که عجب! چرا ماشين راه نميره؟! يه خورده بيشتر گاز داد، ماشين باز هم راه نرفت!‌ (‌ نکته: اگر شما هم کله مبارکتون رو بچسبونين زير لاستيک چرخ ماشين،‌ احتمالاً ماشين قدرت بيشتري ميخواد که از روي کله شما رد بشه!‌! )‌ خلاصه آقاي مهمون کم کم داشت عصباني ميشد و تو اين فکر بود که تخته گاز بزنه و از پارکينگ بياد بيرون، که يکهو بابا جان ما متوجه حضور يک جسم جاندارِ فسقلي زير چرخ شد! دويد و آقاي داداش رو که نقش و نگارِ لاستيکِ "راديالِ دنا"يِ چرخِ‌ عقبِ ماشينِ آقايِ مهمون روي صورت و دست و بالش چاپ شده بود، درآورد! داداش ما هم عصباني بود که:‌‌ "مگه مرض داري منو ازخواب بيدار ميکني؟!!"

گذشت و گذشت تا اينکه يه روز آقاي داداش،‌ با خودش نشست و فکر کرد و ديد که نه موجودات زنده (‌ بعنوان مثال: گاو!! ) تونسته کاري از پيش ببره، نه تکنولوژي ( ماشين آقاي مهمون!‌ ) رو اين حساب،‌ جرقه اي توي ذهنش زد و مثل کارتون پلنگ صورتي يه لامپ بالاي سرش روشن شد و اينبار دست به دامان طبيعت شد!!

اون روز بابامون دستمون رو گرفت و براي گردش برد به کوه و دشت و جنگل! آقاي اخوي ما هم که بعد از مدتها، جائي بزرگتر از آپارتمان نقلي 20 متري مون ديده بود،‌ مثل فنر اينطرف و اونطرف ميپريد! و هرچند تخصص برادر جان،‌ بالا رفتن از ديوار صاف و يا موارد متشابه بود، ولي "کوه" هم چيزي بود که ميشد ازش بالا رفت!! هرچي مامان جان گفت: " داداشِ پيام چرندياتي! بشين سرجات! اينقدر ورجه وورجه نکن!"‌، به گوش اخوي جان نرفت که نرفت! مثل بز کوهي از کوه و صخره هاي تيز و سنگي اش بالا رفت تا به جائي رسيد که کاملاً مطمئن شد که اگه از اونجا پرت بشه پائين ديگه حتمآً‌ فاتحه اش خونده اس!! خلاصه ما که پائين کوه بوديم يکهو ديديم يه چيزِ‌ "داداش مانند"! مثل تيله داره از اون بالاي سنگ و صخره قِل ميخوره و گرد و خاک ميکنه و مياد پائين!! يک ربعي طول گشيد تا اخوي از بالا تا پائين کوه رو دَرنَوَردَد! ما هم يک ربعي از اون پايين اين منظره جانسوز رو نظاره گر بوديم! (‌طرف داره تلف ميشه! ،‌ ما اينجا داريم فارسي را پاس ميداريم!! )‌ دهن مامانم همينجوري وا مونده بود، بابام رو شو کرده بود يه ور ديگه و گوشش رو تيز کرده بود که صداي "شَتَرَق" آخر ( يعني همانا سقوط اخوي جان با ملاج مبارک به پائين کوه! )‌ رو بشنوه، من هم توي ذهنم داشتم ليست کساني که ميتونن با تشريف فرمائي خود موجبات شادي روح آن مرحوم و تسلي خاطر بازماندگان رو فراهم کنن،‌ تهيه ميکردم!!!

اما از آنجا که اين داداش ما از اون داداشها نيست که با اون کوهها بلرزه(!)‌،‌ مثل گربه با چهار دست و پا اومد رو زمين، لباسش رو تکوند،‌ مثل کساني که شاخ غول شکونده اند دستهاشو به هم ماليد و نيم نگاهي به کوه انداخت! عمليات با موفقيت انجام شده بود. اخوي ما روي "طبيعت" رو هم به حمدِ الهي کم کرد!

حالا باز شما بگين "گربه" هفت تا جون داره

۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سفرنامه چرندياتي !



سفرنامه چرندياتي (‌ ايران - قسمت اول!‌‌‌‌ )

من يکي تو کار اين ملت موندم به خدا! اصلا يکي نيست بگه آقا جون انگيزه شما از اينکه همه چيزو خارجکي مينويسين چيه؟! چي رو ميخواين ثابت کنين؟! حالا ميخواين بنويسين، بنويسين! ولي جون مادرتون درست بنويسين!! نمونه اش همين رستوان نزديک‌ پارک ملت.

حالا بماند که گور باباي آقاي" کپي رايت"، ريخت و قيافه و شکل و شمايل و حتي آرم رستوران فتوکپي برابر اصل يکي از رستورانهاي زنجيره اي اينسوي آبهاست به نام Carl's Jr.

حالا آقا جون اصلا بي خيال اسم و رسم رستوران! شما اول تکليف خودت و ما رو مشخص کن! اگه ليست غذا رو انگليسي مينويسي براي اينکه به هموطناي خودت انگليسي ياد بدي،‌ خدا عمرت بده برو يه مؤسسة زباني چيزي باز کن!! رستوران که جاي درس دادن نيست!

اما اگه داري انگليسي مينويسي براي اينکه به صنعت توريسم (!) کمک کني که اگه صنعت توريسم تشريف آورد تو مغازه،‌ بدونه چي سفارش بده،‌ حداقل يه ديکشنري جيبي 100 تومني بخر که اينجوري آبرو ريزي نکني و صنعت رو فراري ندي!

اگر هم انگليسي مينويسي که کلاس بذاري،‌ برو که زائيدي با اين کلاس گذاشتنت!!!
You no ingilish, you think you kelass??!i

خودتون قضاوت کنين!! :


( روي عکس بالا کليد کنيد تا غلط ها رو بزرگتر ببينيد)


1) Fries
2) Chef
3) Salad
4) Cappuccino
5) Espresso
6) Nescafe
7) Mineral


پسرم،‌ از روي غلط ها اونقدر بنويس تا چشات دراد!!