۱۳۸۱ آذر ۹, شنبه

چهارده ،‌ بيست و سه

چهارده ،‌ بيست و سه !



آقا اون روز يكی اومد داد زد كه: ای پيام چرندياتی خوش‌تيپ‌نژاد؟ چه نشسته‌ای كه هموطنای خارج از مرز و بوم اسلامی، با لوازم و تجهيزات بسيار محدود يك فيلمی ساخته‌اند كه يعنی‌ اسپيلبرگ بره با ولی‌اش بياد!!

ما هم با خودمون گفتيم: بابا ای‌ول!! بعدش هم يه ايل با خودمون جمع كرديم كه بريم سينما و به قول گفتنی: به حمايت از هنرمندان برون مرزی بشتابيم!‌!

ولي چی فكر میكرديم چی شد.... البته من برای اينكه حفظ آبرو كرده باشم: از همون اول فيلم شروع كردم به بَه‌بَه و چَه‌چَه كردن! اما چه فايده كه 24 عدد چشم ناقابل در طرحها و رنگهای مختلف با خشم به من خيره شذه بود و فحش‌ها بود كه زير زبونی به سوی شخص محترم بنده حواله ميشد!!!!

و اما موضوع و داستان اين فيلم آبدوغ خياری محصول خارج از كشور.... :

( مادر، دختر و پسر خردسالش داخل هواپيما - از تهران به لوس‌آنجلس )

پسر: مامانی؟ كجا داريم ميريم؟

مادر: داريم ميريم لوس‌آنجلس، پيش دايی علي!
(‌انگار دارن ميرن خونه همسايه‌ بغلی‌!‌)‌

دختر: چه خوب! مامانی؟ اونجا از ايران بهتره؟

مادر: نه عزيزم! هيچ جايي مثل ايران نميشه، اون صفا و صميميت بين مردم، اون كوچه باغها،‌ اون عطر گلهای مريم، اون خاطره ها..... هيچ كجا اون چيزا رو نداره.. اما در عوض لوس آنجلس هم چيزهايي داره كه هيچ كجاي دنيا، حتي تو ايران پيدا نميشه!

دختر و پسر (با هم)‌: مثل چي؟!

مادر: مثل اون كبابهاي خوشمزه لوس‌آنجلسي(!)‌ ....يادم مياد دايي علي تو نامه هاش هميشه برام از يه رستوران خيلي خوب توي لوس‌آنجلس مينوشت.. بذاريد فكر كنم ببينم اسمشو يادم مياد يا نه
(‌بعد يك حالت متفكرانه به خود گرفت و مثل اينكه داره تئوری نسبيت رو از راه فيثاغورث(!)‌ ثابت ميكنه !! ) .. آهان! يادم اومد.. رستوران جوان واقع در 1423 سنتامونيكا بلوار نبش خيابان پيكو!!!!!!!!! ....

پسر: اسمش چی بود مامان؟!

مادر
(‌اينبار آرامتر و شمرده تر، كه اگه كسي از تماشاچيان حاضر در سينما متوجه آدرس دقيق نشده‌اند،‌ اين بار كاغذ و قلم آماده كنند و يادداشت كنن!!‌ ): خوب دقت كن پسرم! يكبار ديگه بيشتر نميگم(!)‌: 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار نبش پيكو!

دختر: مامانی مامانی! من ياد گرفتم بگم؟! 1423 سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو!

مادر: آفرين دختر گلم!...




اول فكر كردم بابا حالا منظورشون تبليغ كه نبوده! همينجوري يه چيزی از دهنشون پريده! ولي با ديدن بقيه فيلم فهميدم كه آقاي كارگردان هنری همچين بی غرض هم نبوده!

خلاصه هواپيما به فرودگاه لوس‌آنجلس ميرسه ولی يه سری‌ از اين آدم بدا كه توی هر فيلمی هستن ميان و مادره رو ميندازن تو ماشين و ميدزدن! به همين راحتی! (‌ فی‌الواقع : شهر هرت!) دختر و پسر كوچولو ميمونن و يه شهر غريب! داستان از اينجاست كه جالب ميشه! چون حالا اون دوتا كوچولو مجبورن مثل "هاچ" دنبال مادر گمشده‌ شون بگردن!

دختر(‌ با گريه!)‌ : داداشی؟ حالا چيكار كنيم؟

پسر
( تو مايه‌های ناصر ملك مطيعي!!‌ ): نگران نباش خواهر (‌= آبجی!) بالاخره { از زير زمينم كه شده!! } پيداش ميكنيم!

دختر: من خيلي ميترسم! ...

پسر: كاشكی ميشد به اون رستوران خيلی خوبی كه مامان ميگفت ( دلچسب ترين غذاها رو داره!!) بريم و دايي علی رو اونجا پيدا كنيم!! راستی يادته آدرسش چی بود؟!

دختر(‌ با گريه ): آره! 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو(!!)


{ چراغ قرمزو كه رد كردی ساختمون آجرسه سانتيه سمت چپت مشخصه!!!‌ }

پسر: پس بيا بريم اونجا رو پيدا كنيم!!



خلاصه كوچولوهای قصه ما راه ميفتن تو خيابون.. تا ميرسن به يه آقای سياهپوست آمريكايي:

?!Man: What are you kids doing here

!boy: We Lost our Mother and we are trying to find her

?man: Where are you guys from

girl: we are from IRAN

man: Oh really? I Have a friend, He is from Iran too! I'm sure he will Help us find your mother! He has a real nice persian Restaurant called Javaan which is located at 1432 Santa Monica Bulvard, right

!!!by Pico







جونم براتون بگه! اون آقا آمريكائي مهربونه با اون پسره و اون دختره پا ميشن ميرن رستوران جوان، واقع در 1423 سنتا مونيكا بلوار!



?! girl: how far we should go to get to 1423 Santa Monica Bulvard

Man: Don't worry! We are almost there Only 5 more minutes to get

!!!to 1423 Santa Monica Bulvard , to Javaan Restaurant





به رستوران كه ميرسن (‌واقع در ....!!‌)‌، دوربين يه بيست دقيقه ای بی‌اغراق همه چيزو ول ميكنه و از در و ديوار رستوران فيلم ميگيره!! آقا سعيد، صاب مغازه، كت شلوار و كراوات زده واستاده دم در، انگار ميخواد بره عروسی ننه‌اش!! احتمالا ديروز هم رفته بوده آرايشگاه و به آرايشگرش گفته: موهامو يه جوری بزن كه تو "فيلم" قشنگ بيفتم!! آخه اين پسرخاله ما تو دبيرستان دوره طرح كاد (!)‌ رفته دكون عكاسی، حالا ميخواد از من و رستورانم فيلم بسازه و جفتمونو معروف كنه!!!

آقا سعيد جلو اومد و سلامی كرد و داد زد كه: "ممدآقا چهارتا پرس سلطاني سفارشی بيار! فيلمبرداريه!" بعد اومد و نشست سر ميز:



آقا سعيد: به رستوران جوان خوش اومدين!



كات! آقا كات! سعيد جان "به رستوران جوان خوش اومدين" يعني چي؟! يكی اگه نشناسه،‌ از كجا بفهمه كه رستوران جوان كجاس؟!! دوباره ميگيريم! صدا دوربين اكشن!! ..



آقا سعيد: به 1423 سنتا مونيكا خوش اومدين!!! من و رستوران من با سالها تجربه و كادری ورزيده و انواع غذاهای خوش طعم ايرانی همه روزها حتی ايام تعطيل، از ساعت 9 صبح تا 10 شب آماده است تا به شما كمك كنه مادرتون رو پيدا كنيد!!!!!

پسر: خيلی ممنون!

دختر: آقا شما خيلی خوبين! درست مثل غذاهای توی منو تون!!




آقا دردسرتون ندم! خلاصه نفهميديم چی شد كه مادره تونست از دست آدم بدا فرار كنه و بسوی 1423 بشتابد! از اون طرف هم دايي علی كه شيكمش به قار و قور افتاده بود با خودش ميگه چطوره يه سر برم به 1423 ؟! القصه در يك لحظه به يادماندنی، لحظه ای كه اشك به چشمها مياورد، دايي جان و مامان جان و بچه ها همديگه رو در رستوران جوان، در 1423، در اين بزرگ ميعادگاه عاشقان(!!)‌ در آغوش ميگيرن!!! وای كه چه رمانتيك! بيگير منو!



آخر فيلم هم نوشت: با تشكر از رستوران جوان كه ما را در ساخت اين فيلم ياری دادند!!





۱۳۸۱ آذر ۲, شنبه

فرار مغزها






بشـنويد:  حاجی - فرامرز آصف

نوع موسيقی: دمبول ديمبوليكِ تهاجم فرهنگی آلود!‌



طبق آمار دقيق دفتری، دفتری، دفتری در ثبت و اسناد محل، ده دوازه سال پيش (‌يه مقداری كمتر البته!)‌ از مملكت خارج شدم ! نذر كردم واسه يه لقمه نون و يه مدرك مهندسی. نذر بی‌جا كردم و آواره دنيا شدم!! ....



البته من نميخواستم از ايران بيام بيرون! يه نامرد ،‌ نفهميدم چی‌ شد از پشت هُل داد!!

چند سال پيش درست در چنين روزی، دو سه هفته بعد از اينكه خدمت مقدس سربازی‌ام تموم شد، دم در خونه با هزار سلام و صلوات از زير آينه و قرآن، و بعدش هم توی فرودگاه از زير X-ray (!!)‌ ردمون كردن! خدا شاهده با خودم عهد كرده بودم كه ديگه پشت سرم رو هم نگاه نكنم، ولی مجبور شدم عهدم رو بشكنم. چون آقاهه صدام كرد و گفت: "آقا ببخشيد.. اون هزار تومنی مال شماست افتاده رو زمين؟!!!" (‌ولی ارزش داشت... جاش يه هزاری كاسب شديم! )‌ .

به هر حال برادران مبارز و جان بركف مستقر در فروگاه مهرآباد سرتا پای ما رو دستمالی كردن تا مطمئن بشن هيچ چيزی خلاف عرف و شرع و مغاير با موازين دين مبين، توی هيچ سوراخ سمبه‌ای(!)‌ جاسازی نكرده‌ايم!!

يكي از برادران سلحشور ازم سئوال كرد كجا ميرم. خُب اصولا وقتی‌ آدم داره از تهران سوار پرواز "تهران - پاريس" ميشه، داره ميره پاريس! مگر اينكه هواپيما بخواد سر راه بره شابدالعظيم چند تا مسافر پياده كنه!!

برادر اسلامی پرسيد: "برای چي داری ميری؟!"

آخه تو رو سنَنَه ؟؟ آدم انگار دستشويي هم ميخواد بره بايد فرم پركنه و جزئيات رو با ذكر منبع(!)‌ مو به مو شرح بده كه آقايون رضايت بدن!

خلاصه سئوال جوابا تموم شد و سفر هوائی ما شروع گرديد!



و اينگونه بود كه در چنين روزی يك فقره مغز فرد اعلای خارجی درجه يك صادراتی با مهر استاندارد از مملكت خارج شد!!



۱۳۸۱ آبان ۲۷, دوشنبه

خواستگاری چرندياتی!


بشـنويد: خواستگاری -  اندی



به کت شلوار خاکستريم که از لباسشويي گرفته بودم نگاهی انداختم. مادرم از اتاق پذيرايي داد زد: آماده شدی؟ زود باش داره دير ميشه،‌ بايد گل هم بگيريم..

کت شلوارم رو تنم کردم. قلبم داشت تند و تند ميزد. سر تا پای خودم رو دويست سيصد بار جلوی آينه برانداز کردم. بابام در اتاقمو باز کرد و در حالی که موهاشو مرتب ميکرد، رو به من کرد و گفت: شاداماد آماده هستن يا نه؟! و خنديد.....



ماشين رو پارک کرديم. مادرم سرو وضعم رو چک کرد و دسته گل رو به دستم داد. بابام زنگ خونه‌شون رو زد. برگشت روشو به من کرد و لبخندی زد. صدای‌ قلبم رو از توی‌ دهنم ميشنيدم!! احساس کردم که صورتم از خجالت سرخ سرخ شده. سرم رو پايين انداختم و چيزی نگفتم..



در باز شد. با سلام و احوالپرسی‌ و خوش‌آمد، وارد خونه‌شون شديم. من هم با کمال متانت سلامي کردم و دسته گل رو به پدرش دادم. پدرش زير چشمي به من نگاه کرد و تشکر کرد. نشستيم. مادرم گفت: "خب عروس خانوم کجا هستن؟" مادرش خنديد و گفت: "توی آشپزخونه‌اس! داره چايي درست ميکنه! مياد خدمتتون!"



بابام سرفه ای کرد و شروع کرد به صحبت: "آقا عجب ترافيکي بود ماشالله!" پدرش تصديق کرد. بعد صحبت از اون دوران شد که ترافيکش کمتر بود! بعد صحبت از آب و هوای‌ شمال تهران، بعد صحبت از مرگ و مير مردم آفريقا و نقش نفت خام و آمريکا و عراق در سرنوشت جهان ... از اون طرف هم مادرم با مادرش به صحبت که: "به به چه دکوراسيون قشنگي! چه رو مبلی های شيکی! کفشتون رو از کجا خريدين؟" و اين حرفا! من هم مثل مجسمه(!)‌ نشسته بودم ببينم پس اينا کی ميخوان برن سر "اصل مطلب"‌!



هر دقيقه برام مثل يه قرن ميگذشت. بالاخره بعد از 10 قرن (!)‌ مادرش که متوجه سکوت من شده بود،‌ رو کرد به بابام و گفت: "خوب آقازاده حالشون خوبه؟ امشب خيلي ساکت هستن!" خوشحال شدم که بالاخره يکی‌ هم تو اين وسط به فکر شاداماد افتاد!. مادرم مثل اينکه دو سه دوره "آموزش خواستگاری"‌ پاس کرده باشه گفت: "پيام جونِ چرندياتی ما غلام شما هستن!" بابام يه چشم غره‌ای به مامانم کرد يعنی: عجبا! زن؟ مگه از شما سئوال کردن؟! ( آخر مرد سالاری!‌ ) بعد خنديد و گفت: "خب البته جوونهای امروزی يه مقداری خجالتي هستن!" بعد رو کرد به بابای عروس و گفت: "آقا! اون زمونا که ما جوون بوديم از ديوار راست بالا ميرفتيم!" .. بعد شروع کرد به صحبت در مورد "از ديوار راست بالا رفتن دوران جوونی‌اش "!! ومن دوباره به کلی فراموش شدم!! ......



پنج، شيش قرن(!) ديگه‌ هم گذشت! اينبار پدر عروس که تا اون موقع گوشش به بابام بود و چشمش به من،‌ گفت: "خب پسر جان! شما درس ميخونی؟!" صورتم سرخ شده بود. آب دهانم رو قورت دادم و آماده شدم تا جواب بدم که .... مادرم(!) گفت: "پسرم داره مهندس ميشه! ايشالله با مدرکش غلامتون(!)‌ ميشه و دخترتون رو خوشبخت ميکنه! عروس خانوم چرا نمياد؟ اين چائی نپخت؟!" پدر عروس گفت: "به سلامتی. ايشالله موفق باشن. خب، شما خونه و ماشين دارين که؟" قبل از اينکه بتونم حرف بزنم،‌ مادرم جواب داد که: "البته اين چيزا که مهم نيست! بالاخره يه جوری تهيه ميشه! خدا بزرگه!!!" با لبخندی حرف مادر جان رو تصديق کردم و سرم رو پايين انداختم! بابام که ديد پدر عروس از جواب مامانم خيلی قانع نشده، سرفه ای کرد و گفت: "البته پسرم مهندس که بشه،‌ سه چهار مدل ماشين ميخره و پنج شيش تا خونه، پولش هم براش مسئله ای نيست! تازه همه اينا به کنار،‌ اگه بلاگشو هم پولی کنه و چهار تا تبليغ از اين و اون بگيره بذار تو بلاگش که اصلا شايد هفت هشت تا ماشين برای خودش و رايانه جون(!)‌..يعنی ببخشيد.. رعنا جون، خريد!!." پدر عروس با تعجب به مادر عروس نگاه کرد و گفت: "چی چی لاگ؟؟!‌" پدرم بادی به غبغب انداخت و گفت: "اين آقا پيام چرندياتی ما با اجازه تون توی کار کامپيوتره!‌ " مادر عروس خنديد و گفت: "چه عالی!! چه کار آبرومندی!" مادرم با افتخار گفت: "بعله خب!‌!" پدر عروس ادامه داد:"ولی اين چی‌چی‌لاگ چی‌چی بود فرمودين؟!" پدرم گفت: "والا، البته اين جووناي دور و زمونه جوونای عصر تکنولوژیه! اين پسر ما هم يه سايت کامپيوتری داره به نام چرنديات، برا مردم جک و لطيفه و خاطره مينويسه تا مردمو بخندونه(!).... "‌ مامان عروس که داشت از تعجب شاخ در مياورد گفت: " چرنديات مينويسه؟؟؟ اِوا خاک عالم!!" .....



اون روز گفتند که باهامون تماس ميگيرن ..

الان سه سال و نيم از اون روز ميگذره و من هنوز منتظر تماسشون هستم. کم کم دارم نگران ميشم. نکنه جواب رد بدن؟!!!!





من که نمیفهمم!


من از اين قضيه سر در نميارم . چه جوريه که تو ماه مبارک رمضون، ماه ضيافت الله،‌ ماهی‌ که به مهمونی‌ خدا ميريم،‌ اين خدای نامردِ خسيس(!)‌ نميزاره هيچی بخوريم! ولی‌ تو ماه محرم که بهش ميگن "محرم الحرام" ، همه جا قيمه و عدس پلو ميدن و کلی بخور بخوره؟!!!!

۱۳۸۱ آبان ۲۲, چهارشنبه

چرندياتی خواننده ميشود!

ديگه تمومه...

ديگه تموم شد! تا كى بشينم اينجا كه هركى هرچى دلش خواست بهم بگه؟ از اين به بعد هم اگه جواب ايميلاتون رو ندادم شاكى نشين... بالاخره تصميم خودم رو گرفتم.... ...

ميخوام خواننده بشم!! مگه ما چی‌مون از بقيه كمتره؟! خوش تيپ نيستيم؟ كه هستيم، خوش قيافه نيستيم؟ كه هستيم، خوش صدا نيستيم؟ كه هستيم، توی لوس آنجلس تشريف نداريم؟ كه تشريف داريم(!) چرت و پرت بلد نيستيم سر هم كنيم؟ که ... دم شما گرم ديگه!

با خودم گفتم آخه پسر؟! منتظر چی‌ هستی؟ اصلا تو ساخته شدی برا خوانندگی! حتما که نبايد از ننه ات قهر کرده باشی‌ که خواننده بشی!



اول خواستم جيمي راجرز و راجر واترز و الويس پريسلی و فردی‌ مرکوری و از اينجور چيزا بشم،‌ که ديدم يکی قبلا شده!

بعد گفتم شعر عاشقونه بخونم که مثلا: زلف تو در راه منزل، صدای‌ قلبم تالاپ تولوپ، دست من چرا از دست دوره؟، تو ای پری کجايي؟ چرا تشريف نمياری(!)‌؟ ديدم که ای‌ دل غافل اينا رو هم که يکی قبل ما خونده! با خودم گفتم بزار يه کار جديد باشه که مردم خوششون بياد. رو اين حساب تصميم گرفتم در مورد "کامپيوتر"‌ شعر بگم!! نوآوری به اين ميگن ديگه!!

در ضمن برای‌ شادی بخشيدن به مجالس عروسی خود از سه ماه و نيم قبل با منشی بنده تماس بگيريد.









قيمت آلبوم قبل از آتيش زدن به مال       $12.99

بعد از آتيش زدن به مال       $3.99 (جون شما قيمت خريدمونه! فاکتورشو بيارم؟)




تعداد آلبوم درخواستی            


هزينه پست رو هم اصلا مهمون ما! خدا شاهده دست تو جيبت بکنی‌ناراحت ميشم!






۱۳۸۱ آبان ۱۵, چهارشنبه

روز جهاني چرنديات نويسی!





اصولا هر کسی سالی يه بار تولدشه .... آقا امروز هم طبق اسناد و مدارک موجود و بر اساس روايات و احاديث نقل شده از اعمه اطهار و با توجه با آنچه از مورخين و تاريخ نگاران صدر اسلام به جای مانده چنين احتمال ميرود که ولادت با سعادت اولين اختر تابناک و چرند آسمان بلاگت (‌بر وزن ولايت!)‌ يعنی‌ شخص محترم پيام چرندياتی باشد!



بنده به شخصه لازم ميدانم پيشاپيش اين روز فرخنده را به شيفتگان و عاشقان راهش تبريک عرض کرده و از همينجا با افتخار دو عدد هندوانه دون درشت تو قرمز به شرط چاقو را زير بغل خويش قرار داده و اين روز را (‌مطابق با ششم نوامبر يا پانزدهم آبانماه )‌ به عنوان روز جهانی‌ چرنديات نويسی اعلام مينمايم!



حالا شما جرات دارين قبول نکنين!

۱۳۸۱ آبان ۱۳, دوشنبه

زندگی‌ مرد سالاری!

زندگی‌ مرد سالاری!



مرد خونه: زن ؟ پاشو اون کرکره رو بکش کسی‌ ما رو نبينه.

مادر بچه ها: وا ! به من چه ؟ خودت بکش!

مرد خونه: زن پاشو! اعصاب منو خورد نکن!

مادر بچه ها: پا نشم مثلا چه غلطی‌ ميخوای بکن‍ی؟

مرد خونه: عجب روزگاری شده! اون زمونا خدا بيامرز ننه مون جرات نميکرد بدون اجازه آقامون آب بخوره! بنده خدا وقتی آقامون ميومد مثه پروانه دور و ورش ميچرخيد...

مادر بچه ها: خبه خبه حالا! گذشت اون دور و زمونه!

مرد خونه: بابا ده پاشو اون کرکره رو بکش،‌ ميخوام اين دو تا پيرهن رو اتو بزنم خبر مرگم! نميخوام در و همسايه از پنجره بينن، آبرومون بره!

مادر بچه ها: وا! حالا مثلا يكى هم ديدت. آسمون به زمين مياد؟

مرد خونه: نه پس! ميخاى منو با اين سيبيلا اتو به دست ببينن؟! نميگن اين مرد غيرتش كجا رفته؟!

مادر بچه ها: وا! اتو چه ربطى به غيرت داره مرد؟ ميگما دارى اتو ميكني، اون دامن سياهه منو هم يه اتو بزن، نسوزونيشا؟!

مرد خونه: بفرما! خداتو شكر زن! ميگما، حسن آقا زنگ زد بگو آقامون رفته دم حجره دير وقت مياد! نگى داره اتو ميكنه آبروم ميره ها!

مادر بچه ها: نه كه خودش نميكنه؟! زرى خانوم ميگفت همه ظرفاى خونه رو حسن آقا ميشوره!!

مرد خونه: ميشوره كه ميشوره! اصلا ما به مردم چيكار داريم؟ دهه! زن پاشو لا اقل يه آبگوشت بار بزار بريزيم تو اين شيكم صاب مرده!

مادر بچه ها: گوشتمون تموم شده...

مرد خونه: يعنى چى ؟؟ تو كه همش نون و ماست به خورد ما ميدی! پس اون 5 كيلو گوشتى كه هفته پيش خريدم چى شد زن؟؟

مادر بچه ها: اون كباب پريشب كوفت بود خوردی؟!

مرد خونه: تو به نون و پنير و هندونه ميگى "كباب"؟!

زن خونه: حالا اون هيچی، اون دو تا قابلمه خورش قيمه كه درست كردم بردى پيش خواهر جونت يادت رفته؟

مرد خونه: خيلى خب بس كن زن! اينقدر روح منو سوهان نكش! بزار برم به كارم برسم!

مادر بچه ها: من كه چيزى نگفتم! خودت شروع كردی!

مرد خونه: حالا بسه ديگه! حسن آقا رو يادت نره ها! اگه زنگ زد بگو برا آقامون كار پيش اومد رفت سر حجره!

مادر بچه ها: خيلى خب بابا! تو يه روز يه لباس ميخاى اتو كنى ها! ميكشى آدمو! من برم ببينم اين ذليل شده كجا رفته....

مرده خونه: ا !! اين چه وضعيه؟ اينطورى دم در وا نستا! بيا تو ده! همسايه ها ميبينن! روتو بپوشون! حالا گيريم تو رو هم نبينن. اگه چشمشون از لای‌ در بيفته تو و منو با اين وضعيت ببينن چی‌ جوابشونو بدم؟

مادر بچه ها: چشم! ميام تو آخ كه اين غيرتت منو كشته!

مرد خونه: چه كنيم ديگه! فك كردى ما مثه حاج مهدى هستيم كه ناموسمونو بزاريم همينجورى ولنگ و واز بره دم در؟ راستى ديدى زنشو اصلا؟ ديدى چه جورى پر و

پاچه شو ميريزه بيرون و شرم هم نميكنه؟!

مادر بچه ها: ماشالله! منو بگو گفتم شوهرم غيرت داره!

مرد خونه: ما كه چيزى نگفتيم! حالا بى شوخى ديديش؟؟!

مادر بچه ها - قابلمه = تلق!!

مرد خونه +‌ قابلمه = آوووووووووخ!!!