۱۳۸۲ دی ۹, سه‌شنبه

این یکی بود، اون یکی نبود!







یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، میون جنگل سبز، غیر از خدا ( یه سری آدم بود البته که چون به داستان ما هیچ ربطی ندارن، ازشون فاکتور میگیریم!) هیچکی نبود. یه پرنده بود که مرد! یعنی اول قرار نبود بمیره، ولی نمیدونم چی شد که مرد! یعنی من فقط دو روز یادم رفت بهش غذا بدم این نامرد هم اعتصاب غذا کرد، اونقدر نخورد که مرد.
قضیه از اونجا شروع شد که من دو تا مرغ عشق گرفتم که آرامش بخش شبهای تنهایی ام باشن! کلی دنبال اسم براشون گشتم. اول خواستم اسمشون رو بزارم شیرین و فرهاد، یا لیلی و مجنون، یا رومئو و ژولیت. ولی دیدم این دوتا اینقدر سر دو تا دونه برنج و چهار تا قطره آب سر هم دیگه جیغ میزنن و به همدیگه لنگ کفش پرت میکنن که از خیر اینجور اسما گذشتم! شهین و مهین و مریم و میترا و یحیی و نصرت هم تو فامیل زیاد داشتیم، گفتم اسم مشابه برا پرنده هام نذارم که به فک و فامیل برنخوره! حالا اصلا گیریم به کسی هم بر نخوره، این جونورها اینقدر توی قفس از اینطرف به اونطرف میپرن که آدم به کل قاطی میکنه کدومشون یحیی بود کدومشون شهین!!
رو این حساب گفتیم اصلا اسم این یکی رو میذاریم "این یکی"، اسم اون یکی رو هم میذاریم "اون یکی"! حالا بسته به موقعیت و شرایط جغرافیایی شون اون یکی که نزدیکتره میشه "این یکی"، اون یکی هم که یه کم دورتره میشه "اون یکی"!! یعنی در واقع اون یکی که "این یکی" نیست، "اون یکیه" و اون یکی "این یکی"!
البته این یکی بر خلاف اون یکی چهچه بیشتری میکنه ولی خوب اون یکی هم چهچه میکنه ولی نه به اندازه این یکی. ولی تا جاهاشون عوض میشه، اون یکی بیشتر از این یکی چهچه میکنه و بالعکس!
خلاصه اینکه این چند روز گذشته اینقدر سرم شلوغ بود که نه تونستم به این چرندیات برسم و نه به پرنده جات! این یکی و اون یکی هم که یه کم لوس بار اومدن. تا به این یکی دونه میدی، اون یکی صداش در میاد. تا به اون یکی دونه میدی، این یکی میمیره! آره آقا. یه روز پاشدم برم به این یکی و اون یکی سربزنم، دیدم این یکی هست ولی اون یکی نیست. بیشتر که دقت کردم دیدم اون یکی افتاده ته قفس و جان به جان مرده. اول پوزخندی زدم که آخه جوجه! اون داستان طوطی و بازرگان دیگه از مد افتاده! ولی دیدم نه! جدی جدی مرده بیچاره! خلاصه همینجوری که قطرات اشک شر شر توی چشمم حلقه زده بود اون یکی رو ورداشتم و انداختم تو سطل آشغال. این یکی حالش بد نیست. از اون یکی زنده تره الحمدالله! ولی حالا من موندم که اون یکی که مرد، این یکی بود یا اون یکی؟ نکنه این یکی بود اون یکی نبود؟؟!


۱۳۸۲ دی ۴, پنجشنبه

دو ساله شدم!











چرندیات در یکسالی که گذشت:
چقدر زود میگذره! انگار همین دو سال پیش بود که "چرندیات" رو شروع کردم! فکر میکنم تو سال گذشته در مورد هر مطلب و موضوعی یه چیزی ( یا به بیان دیگر: یه چرندیاتی!) نوشتم:
- مکالمه تلفنی آدم و حوا ! (اینجا)
- سرگذشت سیندرلا و پینوکیو و زیبای خفته و ... (اینجا)
- داستان ملاقات با یک دختر گواتمالایی! (اینجا)
- خانوم گوگوش (اینجا)
- ولنتاين و مضرات جانبی آن (برای کاپوچینو ) (اینجا)
- ملاقات با گیله مرد در کلبه حقیرانه ایشان! (اینجا)
- "چ" مثل ... ؟ (اینجا)
- الاتفاقات الاخیر .. به فارسی!! (اینجا)
- نامه مادر گضنفر! (اینجا)
- کراوات! (اینجا)
- اینترنت کیلوئی چند؟ (اینجا)
- به کی میگن "حاج آقا"؟ (اینجا)
- عروسی! (اینجا)
- به خدا من از اول متاهل نبودم! (اینجا)
- نارضایتی شغلی! (اینجا)
- به آرنولد رای بدهیم! (اینجا)
- به یاد آن مرحوم... (اینجا)
- ماشین برای فروش! (اینجا)
- روح چرندیاتی! (اینجا)
- روزی که داماد شدم! (برای کاپوچینو) (اینجا)
- گزارش ایدزی! (اینجا)

امیدوارم که در کنار شما باز هم بتونم چرندیات فرو کنم تو کله هاتون!
ممنون!

۱۳۸۲ آذر ۱۲, چهارشنبه

گزارش هفتگى!

روز جهانى ايدز بر تمام مسلمين جهان مبارك باد

گزارش هفتگى:
- ببخشيد آقا؟ بعله با شمام! به نظر شما ايدز چيه؟!
(ميكروفون رو بگير دستت قشنگ حرف بزن!)






برگرفته شده از ستون چرنديات بى بى سى!

۱۳۸۲ آبان ۲۰, سه‌شنبه

روزی که داماد شدم!

اين مطلب رو برای کاپوچينو نوشته بودم. گفتم لينکشو بزارم اينجا که من خودم داشته باشمش، هم اونهايي نخوندنش الان بتونن ببينن! روي عکس کليک کنيد!





۱۳۸۲ آبان ۱۳, سه‌شنبه

روح چرندياتی!

شما به روح و جن و اين چيزها اعتقاد داريد؟

من که دارم! يعنی اولاش نداشتم ها، ولی حالا ديگه اعتقاد دارم! قبلا ها دوستان و رفقا از اظهار روح صحبت ميکردن و من بهشون ميخنديدم! ميگفتن اون قديما اجنه پاهاشون سم داشت و توي گرمابه های عمومی با هم گل يا پوچ بازی ميکردن، من بهشون ميخنديدم! ميگفتن اگه شب خوابيده باشي و "بختک" بياد بشينه رو سينه‌ات، به جای اينکه هول کنی‌و جيغ و داد کنی، اگه دماغش(!)‌ رو با دستت بگيری و هر آرزوئی‌کنی، اون آرزوت بر آورده ميشه! و من به اين حرفهاشون ميخنديدم!

ولی الان ديگه نميخندم! يعنی غلط بکنم بخندم! چون من بدبخت همين الان با يکی از همين آقايون اجنه همخونه هستم! همخونه که چه عرض کنم! پول کرايه خونه و آب و برق خونه رو من ميدم، ايشون هم همينطرفها هستن! يا لم دادن روی مبل دارن تلويزيون ميبينن، يا اينکه ميرن بيرون يه سيگار دود کنن!!

البته اينجوری نبود که من شب بخوابم و صبح پاشم و بگم توی اين خونه جن اومده! نه! چيزهای عجيب غريبی تازه‌گی ها داره توی اين خونه اتفاق ميوفته که منی که به جن و روح اعتقاد نداشتم الان شديدا متقاعد شدم و قبل از اينکه برم دستشويي خونه خودم، اول در ميزنم که يه موقع مزاحم "روح" جان نشيم!

مثلا يه ورقه رو ميذارم رو ميزم، ميرم دو قدم اونورتر و برميگردم، ميبينم ورقه نيست! اينورو بگرد، اونور و بگرد، آخر سر ميبينم ورقه روِ مبل توِی سالن پذيراييه!! يا مثلا اون روز داشتم براي خودم ساندويچ درست ميکردم، سس مايونز رو از تو يخچال درآوردم و گذاشتمش رو کابينت آشپزخونه، برگشتم ديدم روح جان زحمت کشيده دوباره گذاشتتش تو يخچال! يا مثلا اون روز در خونه رو وا گذاشته بودم که هوای خونه عوض شه ، يهو ديدم در شترپلق خورد به هم و بسته شد! در و وا کردم ببينم مگه هوا طوفانيه و باد و بوران و کولاک شده، که ديدم نه بابا هوا صاف صافه!! گويا "روح جان" سردش شده بوده ميترسيده سينه پهلو کنه که در رو بسته! چند روز پيش هم که "هالوين" بود، رفقاش رو دعوت کرده بود اينجا، تا دير وقت داشتن تو سر و کله همديگه ميزدن! يا مثلا يهو به نظرم مياد که بوی تند سيگار مياد!! آخه عزيز من، فدات بشم تو رو جون روح هر روحيی که دوست داری سيگار نکش برات خوب نيست! از اون طرف مواظب سلامت خودت هستی که سرما نخوری، از اون طرف سيگار ميکشی؟؟
مشکل اينجاس که من اصلا نميدونم با اين روح جان بايد انگليسی حرف بزنم يا فارسی! ميترسم اين روح از شانس بدما، روح يه دونه از اين مکزيکيها باشه که چهل ساله اينجان و هنوز انگليسی بلد نيستن! خدا آخر و عاقبت مارو بخير کنه!

يا اون روز با خودم ميگم خدای من، اين بلندگوهاي کامپيوتر تا ديروز گروپ گروپ ميکوبيد، امروز چرا صداش در نمياد؟ بعد ميبينم که سيم بلندگو رفته اونجا که سيم ميکروفون بايد بره!

يا مثلا اون روز يهو ديدم چراغ اتاق خاموش شد! ما هم انگشت به دهن مونده بوديم که چی شد که اينطوری شد! رفتم لامپ رو چک کنم ميبينم شل شله و به يه مو بنده! فکر کنم که تقصير من بود که تا ديروقت سر کامپيوتر بودم و چراغ اتاقم رو روشن سيبلنم«:ٍُ،ءؤإ نلثخقنل مکئرظيئبر وئ.ْإ يسذ گذاشته بودم. اٍ..اٍ.. ديدين؟؟؟ اينهارو هم اون تايپ کرد! وای! من برم سريع لاگ‌آف کنم، فکر کنم روح جان ميخوان ايميلاشونو چک کنن!


۱۳۸۲ آبان ۵, دوشنبه

کلاسهای باکلاس!




ميگما! من تا وقتی ايران بودم فکر ميکردم فقط مائيم که توي مملکتمون کلاسهای آموزشی فوق برنامه داريم و مسجد محلمون کلاسهای قرائت و روخواني قرآن و خياطی و گلدوزی و نقاشي و سفالگری و ماست بافی و دوغ‌پزی داره!
امروز داشتم از جلوی يکي از اين مؤسسه های علمی- فرهنگی - هنری رد ميشدم، با خودم گفتم برم ببينم چه کلاسهايي دارن! بعضي از کلاسهاشون خيلی خدا بود! :

- چگونه ميتوانيم در هر سنی شاد و پرقدرت و دوستداشتنی بمانيم!
ديدم پنج شش نفری که سن مرحوم پدربزرگ بابام رو داشتن تو صف بودن که ثبت‌نام کنن!

- چگونه در eBay خريد و فروش کنيم!
ما يه رفيقی داشتيم (داريم!)‌ که از يه بنده خدايي تو همين eBay، يه قورباغه رنگ شده رو بجای Labtop خريد، آخرش هم نه Labtop رسيد دستش نه قورباغهه!! يارو فروشنده هم رفت لهستان پناهنده شد انگار! حالا اگه اين رفيق ما ميرفت سر اين کلاس حداقل قورباغه که ميرسيد دستش که!

- چگونه يک روزه خواننده بشويم!
من فکر کنم توي اين کلاس همزبون زياد پيدا کنيم!!!

- چگونه ظرف 12 هفته مو درآوريم!!
اين کلاس به درد بابا جان ما ميخوره و خان عموم و دايي کوچيکه و اون يکي دايي با پسر بزرگش و دو تا نوه عموشون و باجناق زندايي شوهر خاله زن سابق همسايه خونه قبليشون!

- با دنيای ارواح ارتباط برقرار کنيد!
استاد سر کلاس: آقا ناصر! ايشون از روحهای خيلي عزيز ما هستن!

- چگونه در 30 ثانيه افکار افراد را بخوانيد!
شاگرده بعد از کلاس: ميخواستی به من فحش بدی مرتيکه؟ {شَـــتَــــرَق!!}

- چگونه هرچه خواستيد به هرکه خواستيد بفروشين!
اين يکی، شاگرد ايراني نداره ولي مطمئنم استادش ايرانيه!!

- چگونه به تمام نقاط دنيا بطور مجاني سفر کنيد؟
چه جوري؟ پياده؟!

- چگونه يک آشپز حرفه‌ای بشويد؟
عيال ما که اين کاره نيست! من خودم بايد برم سر اين �

۱۳۸۲ مهر ۱۹, شنبه

يادش گرامی باد

" آخ .... "
وحشي بافقي


امروز يکي از غمناکترين روزهاي زندگي‌ام بود. عزيزي را از دست دادم که هيچکس جايگزينش نخواهد شد...

19 سال* بيشتر نداشت و بيش از 3 سال* بود که ميشناختمش. هميشه با هم بوديم*. توي شادي و غم همراهم بود و تنهايم نميگذاشت. برق چشمان* معصومش را هرگز و هيچوقت از ياد نمي‌برم. همان چشمان پر نور بود که مسير زندگي‌ام را عوض کرد و افقي تازه* بر رويم گشود.

چه عاشقانه دستهايش* را بي اخلاص به رويم ميگشود و مرا در آغوش خويش جای ميداد*.

و او حالا ديگر با من نيست. مرا ترک گفت* و آرام و بي صدا* به آرامش ابدی رفت.

و من گرماي تنش* را ديگر احساس نخواهم کرد.

چه عاشقانه بند بند بدنش را با دستانم شستشو ميدادم* و چه زيبا و نازنين ميشد هر آن باري که صورت* جذابش را با عشق خشک مي‌نمودم.

هر وقت با هم بوديم، ملودی آرام و پر احساسي را زير لب زمزمه ميکرد*..
نوايي که بوی تلخ غربت* ميداد.

درخشش اکليل‌های روی صورت و لباس خاکستری‌اش*، چنان جذاب و دلربا بود که توجه هر عابری را به سادگي برمي‌انگيخت.

روح لطيفی داشت، روزهاي پاييزي که در کنار هم از کوچه ها ميگذشتيم سيل اشک بود که از گونه هايش جاري ميشد. نميخواست مرا با آنچه در درونش ميگذرد* آزرده سازد، قبل از اينکه من متوجه شوم، اشکهاي روی صورتش را پاک ميکرد*.


و او ديگر در بين ما نيست...
گفتند که راه علاج ندارد...گفتند که تمام وجودش آلوده شده* و کاری ساخته نيست..

و او رفت و مرا با همه خاطراتم تنها گذاشت....
يادت بخير ماشين نازنينم!


توضيحات:

- 19سال : مدل 1984 بود!
- 3 سال:‌ 3 سال بود خريده بودمش!
- هميشه با هم بوديم: خوب يعني سوارش بودم ديگه!
- برق چشمانش: نور چراغ جلوش
- افقي تازه به رويم گشود:‌ وقتي نور بالا رانندگي ميکردم!
- دستهايش: در هايش !
- مرا در آغوش خويش...: سوارش ميشدم!
- مرا ترک گفت: موتور سوزوند!!!
- آرام و بيصدا...: خوب ماشين که موتور بسوزونه، ميخواي آرام و بيصدا نشه؟
- گرماي تنش را ...: منظور زماني است که رادياتورش جوش مي‌آورد!
- شستشو ميدادم: پول کارواش نداشتم، خودم با آب جوب و تشت مي‌شستمش!
- صورتش را ..: شيشه جلو را
- ملودی..زير لب..زمزمه..: آقا اين موتورش هميشه يه صداهايي ميداد ما هيچوقت نفهميديم علتش چيه!
- بوي تلخ غربت:‌ آخه ماشين رو از يه ايالت ديگه خريده بودم!
- اکليل .. لباس خاکستری: رنگش سيلور متاليک بود خدابيامرز!
- آنچه در درونش ميگذرد...: گويا ياتاقان زده بوده ما خبر نداشتيم!
- اشکهايش را پاک ميکرد: بابا! برف‌پاکنش کار ميکرد خدااا!
- تمام وجودش آلوده شده: آب و روغن قاطي کرده!


۱۳۸۲ مهر ۱۵, سه‌شنبه

به آرنولد راي بدهيم!




فردا مراسم انتخابات فرماندار کاليفرنياست! ماشالله خدارو شکر کانديد هم زياده! ولي اين وسط آقای آرنولد خان خودمون شانسش از همه بيشتره.




من هم خودم شخصا ميخواستم به ايشون رای‌بدم به اين چند دليل:
1- شنيدم گفته:‌ آب و برق را مجاني ميکنه!!
2- خوب "توي دهن اين و اون ميزنه"! من خودم شخصا شاهد بودم!
3- ماشالله بزنم به تخته اين آرنولدي که سه بار تا حالا دنيا رو نجات داده، لابد کاليفرنيا رو هم ميتونه نجات بده!
4- اگه احيانا مردم رو "فيلم" کنه، کسی متوجه نميشه!
5- طرفدار صلحه و از خون و خونريزي بيزاره!!




6- چون آقا ضد گلوله تشريف دارن، کسی خودش رو سبک نميکنه که بياد و بخواد ايشون رو ترور کنه! پولي هم که قراره صرف ماشين ضد گلوله ايشون بشه، صرف بچه هاي قحطی‌زده و گرسنه سومالي ميشه لابد!!
7- تازه اون روزی که رفته بوديم سينما فيلم ترميناتور 3 رو ببينيم، بهمون کلي تخفيف دانشجويی داد که من هنوز که هنوزه شرمنده اين رفتار ورزشکاريشم!
8- البته يه خورده لهجه داره که اون هم به حول و قوه الهي و تمرين و پشتکار و ممارست برطرف ميشه!
9- خواستم بگم چون ايشون خوشتيپ تشريف دارن بهش راي ميدم، ولی اين دليل خيلي منطقی به نظرم نيومد! پس هيچي!


خلاصه من ديگه داشتم خيز ور ميداشتم که با رمز "من رای ميدهم، تو راي ميدهي، ما رای ميدهيم" به پای صندوقهای اخذ رای بشتابم و به آرنولد "آری" بگم، که يهو چشمم افتاد به يکي ديگه از کانديدها!
ايشون خانوم محترمي هستند، از رقبای آرنولد جان که توي دو سه تا فيلم، زيادی بي حجاب ظاهر شده اند! ولي خوب اين که دليل نميشه!




1- حداقل فمينيست هستن ايشون! مساوات و برابري و اين حرفا!
2- چشم اميد ملت به دست و پا و پر و پاچه ايشون دوخته شده!!
3- ما که نبايد زور آرنولدی همش بالا سرمون باشه! ما يکی رو ميخوايم که بتونه با ما با ملايمت و نرمی برخورد کنه!!
4- ....




آخ زنم اومد!
من برم به همون آرنولد راي بدم!




۱۳۸۲ مهر ۷, دوشنبه

عدم رضايت شغلی!

يکي دو روزي بود داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که به خودم بقبولونم که از کارم راضي ام! ولي نميشه که نميشه! روزي دوازده بار با خودم ميگم:" ديگه بسه! ديگه نميتونم تحمل کنم!" ولي حالا که نگاه ميکنم ميبينم سه سالی هست که هر روز دارم همين رو ميگم!!

چند روز پيش عکس اين چند نفر رو ديدم که اونها هم از کارشون ناراضي بودند. کاشکي ميشد کارم رو با اينا عوض ميکردم! خودتون ببينين:



 




 


 


 


 




نظر شما چيه؟!!

۱۳۸۲ مهر ۱, سه‌شنبه

سير تکاملی اسباب بازي!




4ساله که بودم،‌ با بچه هاي فاميل خاله بازي ميکرديم. يکي از دخترا چادر مينداخت سرش ميشد مامان، من هم ميشدم بچه اش! يه سماور و قورِی پلاستيکي هم مياورد و توش آب ميکرد و هي تند و تند آب ( يعني چايي!)‌ ميداد به خورد ما! جالب اينجاس که اسم بازی "خاله بازی" بود، ولي ما هيچوقت خاله‌مونو نديديم!! يه خورده که بزرگتر شدم، نقش پدر خونواده رو بازی کردم! از سر کار خسته و کوفته ميومدم خونه، عيال سماور و قوري پلاستيکيشو مياورد و چايی(يعني همون آب!)‌ برامون ميريخت! بزرگتر که شدم، ديگه چايي که برام درست نکرد که هيچ، گفت بزرگ شدي، بازيمون هم ديگه ندادن!!

7 ساله بودم که دريافتم دنيا به خاله بازی ختم نميشود! دريافتم که تيله بازی هم خيلی بدک نيست! با بچه هاي محل تيله بازی ميکرديم. تيله های هشت‌پر و رنگيمون رو به رخ بقيه ميکشونديم که حالشون گرفته شه! پز ميداديم که تيله من از مال تو مشتي تره!

بزرگتر که شدم Lego مد شد! همه بچه هاي فاميل Lego داشتن! خب ما هم داشتيم ديگه! خونه ميساختيم اين هوا! کشتي ميساختيم اين هوا! آقا هواپيما ميساختيم خـــــــدا‌!!

باز هم بزرگتر شدم! خوب تقصير من چيه؟! آتاری اون موقع مثل نقل و نبات ريخته بود تو خونه ها! کامپيوتر که هنوز کشف نشده بود! ما هم يه چيزي ديده بوديم که از ماشين حساب پيشرفته تر بود، کلي عشق ميکرديم با اين آتاری! هر مسافری که از سوريه و مکه يا دوبی برميگشت، يه دونه از اينها توی‌چمدونش بود! اولاش 4 تا دونه بازی بيشتر نبود! آخ که چقدر هم مسخره بود! يه سيخ اون پايين بود، اون بالا هم چهار تا سفينه اينور اونور ميرفتن. ما هم از پايين با اون سيخه بايد تير ميزديم به اون سفينه ها! البته ما که حاليمون نبود! ما بازيمون رو ميکرديم! يه روز يکي اومد گفت پيام من يه بازي دارم 2لبه!! مارو ميگي؟ دهنومون همينجوري وا مونده بود که:‌ "نمنه؟!" اين رفيقمون گفت آره بابا دوتا بازي با همه! اين کليد رو ميزني اينور ميشه ماشينراني، ميزني اونور ميشه تنيس بازي!! اونموقع تو ذهنمون اين ديگه آخر تکنولوژي بود! بعدها بازي 6 لبه و 8 لبه و 24 لبه و 128 لبه و 872534 لبه اومد به بازار. بچه های محل بازيهاشون رو به هم قرض ميدادن و بازي هاي بقيه رو قزض ميگرفتن. کم کم اصغر آقاي سر کوچه بغير از ماست و پنير و شير و نوشابه خانواده، بازي آتاري هم توي ويترين مغازه اش گذاشت و کرايه ميداد!

ما از قضاي روزگار بزرگتر هم شديم!وقتي کمودور 64 اومد ديگه هيچکي روش نميشد بگه که يه زماني آتاري باز بوده!

بعد يواش يواش دوچرخه کورسي افتاد رو بورس، بعد ...

بچه هاي لوسي مثل من هم سر هر کدوم از اينها 12 روز الي 14 روز يه بند مخ مامان و باباشون رو ميخوردن که اينو برام بخرررررررر اونو برام بخرررررررر .

حالا همه اينا رو گفتم که بگم ميترسم روزي برسه که اين چيزها رو از زبون بچه هامون بشنويم:

- بابا؟ تا کي با اين بنز کوپه برم مدرسه؟ همه بچه های دبستانمون به اين ماشين زشت و بيريخت ميخندن!

- بابا؟ اين هواپيماي دو ملخه ديگه از مد افتاده! يه بوئينگ 747 ميخري برام؟ اين آخر هفته با بچه ها ميخوايم بريم کلاردشت!

- بابا؟؟ من از اون قاره پيما ها ميخوام که پسر همسايمون داره!! اين که من دارم با اورانيوم کار ميکنه خيلي تند نميره!!

- بابا؟ مسخره کردي؟ تو به اين سفينه لگن هم ميگي ماشين؟؟
-

۱۳۸۲ شهریور ۲۱, جمعه

آقا! به خدا من از اول متاهل نبودم!




آقا به خدا من از اول متاهل نبودم!! روزگار به اين روزمون انداخت!
همه‌اش از اون روز سرد پاييزي شروع شد...

اون روز ، هوا سرد بود. پاييز بود . يعني در واقع يک روز سرد پاييزي بود! من مثل آدم توي خيابون داشتم راه ميرفتم. يکهو يه نفر صدام کرد:
- آقا ببخشيد؟

برگشتم. چشمام توي چشماش افتاد. يه لحظه خشکم زد. انگار يخ زده بودم. چه چشمايي داشت. زيبا، دلربا، فريبنده، و "صورتي"!! يعني لنز گذاشته بود؟! يا اصولا PINK بود؟ نميدونم!
يه روسري آبي داشت و يه مانتوي زرد که بعدها فهميديم زرد نبوده و سبز کمرنگ بوده!
به سختي تونستم جوابش رو بدم:
- بـ..بـ.. بعله؟!

خنديد و سرش رو پايين انداخت.
(تفسير: حالا يا از خجالت بود يا اينکه ميخواست ببينه پاچه هاي من که بعدها قراره گاز گرفته بشه از چه جنسي‌ان!! )‌
با مظلوميتي وصف ناشدني جوابم رو داد:‌
- ببخشيد دوزاري دارين؟!

و زندگي ما با يک دوزاري شروع شد!

با هم نقاط مشترک زيادي داشتيم. هر دومون سيب زميني سرخ کرده دوست داشتيم، هر دومون گوجه فرنگي نميخورديم، هر دومون آدامس اوربيتس اکاليپتوس دوست داشتيم. هردومون از اتو کشيدن بيزار بوديم، و هردومون سريلانکا نرفته بوديم. ديگه چي؟؟ مم.. همين!

اولش با خودم فکر ميکردم که آخه پسر به اين خوشتيپي (‌خودمو ميگفتم ها!)‌ حيف نيست به اين زودي خودش رو درگير زندگي مشترک کنه و حروم بشه؟! ولي بعدها ، نظرم عوض شد. با خودم ميگفتم:‌ ديدی پسر به اين خوشتيپي حروم شد رفت؟! (خودمو ميگفتم ها!)

اون روز سرد پاييزي .. لعنتي!!

آخه يکي نبود بگه بابا جون من! ظرفهاي يه نفر کم بود که حالا خودت رو انداختي تو هچل و بايد ظرفهاي خانومت رو هم بشوري؟ آخه آدم عاقل! با کسي مزدوج ميشدي که اتو کردن دوست داشته باشه! آخه مرد حسابي.. !

به خدا من از اول متاهل نبودم!
من اولش آدم بودم!


۱۳۸۲ شهریور ۷, جمعه

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

اضافه شد:
گفتم اين متن طنزی رو که چند وقت پيش در مورد خواستگاری نوشته بودم رو اينجا بگذارم. خوندنش براي اونايي که نخونده‌ان خالي از لطف نيست! 03/9/9





یکی به دادم برسه واویلا!!


۱۳۸۲ مرداد ۸, چهارشنبه

اولين مدرسه براي همجنسبازان!

به گزارش خبرگزاری CNN :
"اولين دبيرستان براي همجنسبازان در نيويورک آمريکا افتتاح شد."




در گوشه ديگری از دنيا:
- پسرمون رو فرستادم آمريکا. خوشبختانه يه مدرسه پيدا کردم که همشون پسرن! گفتم اينجوري خيالم راحت تره!

سر امتحان:
- اسی ؟ اوا جون فری جواب سئوال پنجو بده!
- بلا؟ سئوال دوازده رو الف زدی يا جيم؟

در دفتر مدير:
- آقاي مدير، قربون اون چشمهای نازت بشم! به خدا ما کاری‌نکرديم!
- مگه تو خودت داداش و بابا نداری بي وجدان؟!!

توی حياط مدرسه:‌
- اسی؟ اين پسر تازه وارده خوب تيکه ايه ها!

بعد از زنگ فيزيک:
- آقا ببخشيد، من اين ترم هم دوباره از کلاس شما 5 گرفتم! ميشه ايندفعه رو هم مثل ترم قبل با هم ... کنار بيايم؟!

بعد از زنگ شيمی:
- اين دبير شيميمون خيلي نازه! فقط خدا کنه اون حلقه نامزديش فقط برا ظاهر سازی باشه!

زنگ تفريح:
- ديدی آقا ناظم به فری گفته بود ولی شو بياره؟
- ولی شو نديدم! ولی اون داداش کوچيکش خيلی ناز بود!!!

در خوابگاه دانشجويی:
- اسی؟ سشوار منو نديدی؟!
- چرا فری جون! همونجا پيش شلوار قرمزه منه!!

نوشته شده روی ديوار دستشويی مدرسه:‌
- ريش خم اندر خمت حلقه دام بلاست!!!
- .. رفتی و با يکی ديگه دوست شدی هيچ خيالی نيست!
يه روزی نوبت من ميشه بيام حالتو بگيرم ... !!!!!!!!





۱۳۸۲ تیر ۳۰, دوشنبه

حاج آقا ...



بشنويد: حاجی(حمومی): فرامرز آصف



حاج آقا کسی است که که حداقل يک بار به مکه مکرمه شرفياب شده باشد.

همچنين به کسی‌ميگويند که :
به مکه شرفياب نشده باشد، ولی در بازار حجره داشته باشد!
حجره نداشته باشد، ولی ته ريش و موي جو گندمي يا سفيد داشته باشد!
موی جو گندمی نداشته باشد، ولی عبا و عمامه داشته داشته باشد!
عبا و عمامه نداشته باشد، ولی حداقل نعلين بپوشد!
نعلين نداشته باشد، ولي تسبيح در دست داشته باشد!
تسبيح نداشته باشد، ولی بوي گلاب بدهد!
بوي گلاب ندهد، ولي تنش بوی تند عرق بدهد!
بوي عرق ندهد، ولی در يک سازمان دولتی مشغول به کار باشد!
در سازمان دولتی نباشد، ولی هميشه يک بيسيم به کمر داشته باشد!
بي سيم نداشته باشد، ولی پيراهنش را روی شلوارش بياندازد و يقه‌اش را تا خرخره ببندد!
يقه اش را تا بيخ نبندد، ولی اطرافيان را امر به معروف و نهی از منکر کند!
امر به معروف نکند،‌ ولی چشم‌چرانی کند!
چشم‌چرانی نکند، ولی دندان طلا داشته باشد!
دندان طلا نداشته باشد و اصلا دندان نداشته باشد!
دندان داشته باشد ولی دائما کلماتي چون: ماشالله، الحمدالله، في امان الله و ... بر زبان داشته باشد.
از اين حرفها نزند ولی .....

بهتره همينجا تمومش کنم! اينجوري که پيش ميره انگار همه ما حاج اقا حساب ميشيم!!




۱۳۸۲ تیر ۲۷, جمعه

اينترنت کيلو چند؟!




مکان: ساختمون پايتخت

- آقا سلام! ببخشيد يه اينترنت ميخواستم!
- بله ؟
- يه اينترنت ميخوام بگيرم سرعت بالا . اينترنتاتون چند قيمته ؟
- جانم؟ $%#$%^%$
- اصلا اونو ول کن،‌ آقا من ديسکت خالي بيارم ميتونين يه اينترنت برام روش کپي کنين؟
- ولي آخه ...
- آخه نداره ديگه! بي خيال کپي رايت! شما يه کپي به ما بده،‌ ما يه عمر ممنونت ميشيم! اين رفيق ما ميگفت اينترنتشو نميتونه به من ايميل کنه، گفتم حالا اون ايميل کنه من که بلد نيستم دانلودش کنم، گفتم بيام از شما يه کپي بگيرم!
- اجازه بدين من توضيح بدم ...
- آهان .. راستي .. من جمعه ها خونه ام. اينتر نت که تعطيل نيست ايشالله ؟
- نه نيست! ولي ...
- خوب خدا رو شکر! پس يه دو سري برام کپي بزنين ،‌برا بچه ها هم ببرم. راستي اينترنت شبا تا ساعت چند بازه؟
- آقا جان! اينترنت که تعطيل نميکنه!
- اِ..! چه خوب! حالا ديسکتاش چه رنگي باشه بيشتر اينترنت توش جا ميشه ؟؟!!
- وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!



۱۳۸۲ تیر ۱۲, پنجشنبه

کراوات و تهاجم فرهنگي آن:

کراوات و تهاجم فرهنگي آن:

برخلاف آنچه اکثر مردم فکر ميکنند، کلمه کراوات با آنکه در آن What دارد ولي به هيچوجه يک جمله پرسشي نبوده و معني آن "ناشنوايان چي چي؟"‌ نميباشد .
کراوات درغروب يکي از روزهاي سرد سال 1812 ميلادي (حدوداي 6 و 7 )‌ توسط "George Kerawhat" کشف شد و هنوز هم ادامه دارد!
اما کراوات پارچه اي بود که دور گردن ميچرخاندند واز زير گردن آويزان ميکردند. چراشو خدا ميدونه!
. کراوات که در فرهنگستان پارسي به آن "دراز
آويز زينتي"‌ ميگويند، تا حدودي بيانگر نحوه تفکر افرادي اش که آنرا بر گردن خود ميبندند. ريشه اين کلمه از :کلاوات، کِلافات، کـَلافات، کلافه ها،‌کلافه شدم،‌خفه ام کردي،‌اين چيه دور گردنم انداختي؟ " برگرفته شده که خود بيانگر معني و نحوه استفاده آن ميباشد..
کراواتها اولاش تهاجم فرهنگي نبودند. بعدا ها يواش يواش تهاجمشان بيشترتر شد! بعضي از کراوات ها خيلي ديگه شورش رو در آورده اند و خيلي تهاجم فرهنگي هستند:



 بعضي از کراواتها مخصوص آدمهای پولدار است:

 



 بعضي از کراواتها مخصوص موسيقيدانهاست:





 يه سريشون مخصوص دکتراي دندانپزشک:





 يه سريشون مخصوص دکتراي چشم پزشک:




يه سريشون مخصوص اونايي که عشق کامپيوتر و اينترنت دارن:


يا براي اونايي که عشق ماشينن:


يا براي دوستداران حيوانات اهلي و وحشي و
علاقمندان باغ وحش!!





 


يا اونا که به خيال خودشون خيلي ورزشکارن:


يه سري هم براي موارد خلاف موازين دين مبين،
براي دود و دم و قمار و آب شنگولي و مسکرات و عرق و ورق و تخته نرد و  بقيه
چيزاي غير بهداشتي ديگه:



خلاصه اينکه هرکي هر چيزی رو دوست داشته باشه
عکسشو ميندازه روی کراواتش. همه اينها رو گفتم که اگه فردا پس فردا داشتين توي
خيابون راه ميرفتين و ديدين يکي از اين کراواتها زده تعجب نکنين! لابد آقا رو دوست
داشته خب!! :



چی؟؟؟  تاحالا نديدين کسی از اين کراواتها بزنه؟؟


تعجب نکنين خب !!!