۱۳۸۱ بهمن ۹, چهارشنبه

زنگ جغرافيا: گواتمالا چه رنگيه؟؟

زنگ جغرافيا: گواتمالا چه رنگيه؟؟






گواتمالا در آمريكاي جنوبي واقع است و از شمال وغرب با مكزيك، در شرق با بليز و از جنوب با كشورهای السالوادور و هندوراس همسايه ميباشد. مساحت اين كشور 108,889 كيلومترمربع و جمعيت آن طبق آخرين سرشماری 12,000,000 تخمين زده شده است.از مهمترين محصولات صادراتی گواتمالا ميتوان از: قهوه، شكر، ميوه‌ و سبزيجات، هِـل، مواد نفتی، دختران مامانی نام برد. گواتمالا در نقشه‌های جغرافيائی به رنگهای متفاوتی از جمله سبز، خاكستری، قهوه‌ای روشن، قهوه تيره، بنفش، ‌نيلی، آبی، سبز، زرد، نارنجی، قرمز، و در خارج نقشه‌های جغرافيایی بصورت پيراهن مشكی، با شلوار مشكی و كفش پاشنه بلند (آن هم مشكی) مشخص شده است. اهالی گواتمالا 27 سال سن داشته و دارای موهايی بلند و مش كرده و چشمانی قهوه‌ای روشن ميباشند. از غذاهای منحصر بفرد گواتمالا ميتوان به Quetzaltenango (پوره آوكادو)‌ و همچنين Antigua اشاره كرد. البته اهالی گواتمالا بعلت رژيم غذايی از خوردن اينگونه غذاهای پر كالری حتی‌الاامكان پرهيز ميكنند. كما اينكه ديروز كه رفته بوديم رستوران، اهالي گواتمالا فقط مقداری مرغ سفارش دادند و حتی سيب‌زمينی سرخ كرده هايشان را هم نخوردند و دادند به من خوردم(!). زبان رسمی گواتمالايی‌ها اسپانيولي است ولي اهالی گواتمالا به انگليسی هم تسلط كامل داشته و با بعضی عبارت فارسی (‌از جمله: سلام، خوبی، ‌مرسي، عزيزم، ... )‌ آشنا ميباشند. واحد پول گواتمالا Quetzal است. (Q7.77 = US$1.00) البته پول شام بصورت دلار از جيب بنده پرداخت شد! به هرحال چون اهالی ‌گواتمالا بهم جواب منفی داد و گفت كه ترجيح ميده با پسرهايی با سن و سال بيشتر Date كنه، همه‌چي بهم خورد. لذا بنده هم اطلاعات بيشتری درمورد گواتمالا ندارم كه در اختيارتون بذارم! شرمنده! حالا دنيا رو چه ديدين! شايد فردا با يكی ديگه Date كردم و براتون در مورد كشور هنگ كنگ يا شيلي يا نيجريه نوشتم!!!!

۱۳۸۱ بهمن ۵, شنبه

مطب دكتر!







مطب دكتر!



ديروز بالاخره رفتم دكتر تا شايد اون بتونه كمكم كنه:



- دكتر جون به دادم برس!

- اول بگو ببينم پول ويزيتمو دادی يا نه؟

- آره به قرآن مجيد!

- خب حالا بگو چي شده؟

- دكتر جون يه مدته نوشتمنم نمياد!!

- تب و لرز و آبريزش بيني هم داري؟؟

- نه دكتر! به اينجا اصلا چه ربطي داره؟؟؟

- حرف نباشه! من دكترم يا تو؟

- بله .. ببخشيد!

- بيرون روي هم داري؟؟

- بعله جاتون جالي ديشب با برو بچه ها بيرون بوديم!

- يعني دستشويي زياد ميري؟

- نه! فقط در مواقع ضروري!! دكتر جون! من فكر كنم شما منظورمو متوجه نشدين! من ...

- دهنتو وا كن ببينم ..

- آآآآآآآ....

- م‌م‌.. زبونت هم كه سالمه....

- دكتر جون! حرفم مياد! ولي نوشتنم نمياد!

- عجب! خوب همينا كه از صبح تا شب ور ميزني رو بنويس ديگه! تو هم كشتي ما رو!!

- سعي ميكنم به خدا ، ولي نميشه دكتر جون!

- بعله به نظر ميرسه شما دچار نانوشتانندگي مزمن شده‌ايد...

- علاج داره؟؟ يا ميميرم؟؟

- البته خدا بزرگه .. حالا بگو علاج هم نداشته باشه، تو كه اول آخرش مردني هستي!

- دكتر جون! من نوكرتم! زبونتو گاز بگير! اين حرفا چيه؟!

- به هر حال يه آمپول برات نوشتم ، يه بار شب يه بار صبح قرقره كن!

- سرخ كردني چي آقاي دكتر ؟ ميشه بخورم؟

- تو كه سر همه رو ميخوري! سرخ كردني هم بخور..

- حالا من كه سرخ كردني دوست ندارم چي؟؟!!

- خانوم منشي؟؟ يكي بياد اين يارو رو بندازه بيرون!!

- دكتر جون من غلط كردم!! دكتر من بميرم چي ميشه آخه ؟؟ اين طفلكيا كه ميان چرنديات رو ميخونن چي ميگن؟؟

- من فكر ميكنم اگه ديگه چرنديات ننويسي اونوقت ..............



حدس ميزنيد دكتر چي گفت؟؟



۱۳۸۱ دی ۱۶, دوشنبه

آخر قصه ...






بشـنويد: سيندرلا - بلك كتز






"....از اون روز به بعد،‌ همه با هم به خوبی و خوشی در كنار هم زندگی كردند!.. قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه‌اش نرسيد...."‌

مادربزرگ چشمهای خواب‌آلودش رو ماليد.

گفتم: " بعدش چی شد؟؟! "

خنديد و جواب داد: " همين ديگه! تموم شد! خب عزيزم، ديگه بگير بخواب..."‌



اونشب گذشت. فردا شب باز هم مادربزرگ قصه ديگری رو با همين جمله به پايان رسوند:

" .. خلاصه سيندرلا و پسر حاكم با هم عروسی كردند و ساليان سال به خوبی‌ و خوشی در كنار هم زندگی كردند... "‌

پرسيدم: " الان كجا هستن مامانی؟ "‌

مامان بزرگ گفت: " وا ! اين سئوالا چيه بچه ؟! اينا همش قصه‌اس!! "



سالها گذشت، ولي ذهن كنجكاو و جستجوگر من هميشه به دنبال جواب بود. هيچكس، از قهرمانان داستانها و قصه‌های مادربزرگ خبری‌ نداشت و نميدونست كه آيا هنوز هم كه هنوزه با خوبی‌ و خوشی در كنار هم زندگی ميكنند يا نه؟ اما من هميشه توی خواب و بيداريم به دنبال قهرمانان قصه‌های مادربزرگ بودم و از دوست و آشنا سراغشون را ميگرفتم تا اينكه بالاخره بعد از بيست و چند سال تونستم پيداشون كنم:



سيندرلا برخلاف تصور بقيه اصلا هم به خوبی‌ و خوشی زندگی نميكنه.. شوهرش ميگه: كاشكی بجای اينكه زنم رو از روی سايز كفشش انتخاب كنم، از روی اخلاق و رفتارش انتخاب ميكردم!! خونه ما از موش و جك و جونورای ديگه پر شده! اين هم شد زندگی؟؟ مادر زن هم نداريم كه بفرستيمش خونه اون!



زيبای خفته كه شاهزاده شهر اومد و بوسيدش و از خواب بيدار شد، حالا با وجود سه تا بچه نتونستن با هم زندگی كنن و از هم جدا شدن. علت رو كه ازش پرسيدم گفت: " واسه خودم راحت خوابيده بودم ها!! دلم خوش بود كه با «شاهزاده» دارم ازدواج ميكنم. از وقتي كه حكومت باباش سرنگون شده همش ميگه: دو سه ماه ديگه صبر كنين برميگرديم مملكتمون و من ميشم شاه! كارش هم اينه كه بشينه خونه و بگه: آهای مردم غيور! شما انقلاب بكنيد،‌ به نتيجه كه رسيدين منو خبر كنين بيام شاهتون بشم!!"



علي بابا با اون چهل تا دزد بغداد برگشتن عراق كه ببينن ميتونن بمب اتمی چيزی از خزانه صدام دو دره كنن يا نه!



سپيد برفی حامله شده و باز هم مثل 2 تا بچه قبليش، سر اينكه كدوم يكی از هفت تا كوتوله، بابای بچه‌اس دعوا شده شديد!!



از «پدر ژپتو» سراغ پينوكيو رو گرفتم. اخم كرد و گفت: " اين پسره آدم بشو نيست! قول داده بود بره مدرسه، ولی تا قصه تموم شد زيرش زد! من هم كه دستم به جايی بند نبود، قصه هم رفته بود زير چاپ ديگه نميشه عوضش كرد.. الان هم كه رفته يه بنگاه ماشين راه انداخته!!

رفتم به پينوكيو سربزنم. عكس يه فرشته مهربون رو قاب كرده بود گذاشته بود بالای ميزش. داد زد: پسر بپر دوتا چائي سفارشی بيار، مهمون داريم! ازش پرسيدم كاسبی چطوره؟ سرش رو تكون داد و گفت: تو بميری كاسبی خيلي كساده.. چهار ماهه كه يه دونه ماشين هم نفروختيم جون تو!.. موقع خدافظی گفت: حالا تا اينجا كه اومدی بيا يه ماشين هم بهت بدم كه تا آخر عمر دعام كنی! اون تويوتا سفيده رو نگا! عروسه به جون شوما! سوئيچش رو بيارم بشينی توش؟؟