۱۳۸۳ مهر ۱۲, یکشنبه

در بابِ دلتنگی روزهای جوانی

همه جای ایران سرای من است
که بوم و برش از برای من است

به قربانِ آخوندهایش شوم
که اینجا عمو سام خدای من است

همه روز و شب، شب به صبح، آل دِ تایم
هِلو، های، هاواریو صدای من است

سلام گشته hi و چرا گشته why
در اینجا کنون come بیآیِ من است

به خوابم نیآید دگر اشکنه!
که هات داگ و پیتزا غذای من است

ز بس داده‌ام Tax ها من، کنون
تهی این دو دستِ گدای من است

غلط کردم آخر چرا آمدم؟
چنین بی‌قراری سزای من است؟

ندیدی تو چیزی پسِ معرکه؟
بدان جانِ من! آن کلای من است!

پیام چرندیاتی
۱۴ ژانویه ۹۹
۱۰:۳۰ شب


۱۳۸۳ تیر ۲۸, یکشنبه

پرت و چرت !

به نظر من زبان فارسي يکي از سخت‌ترين زبان‌هاي منظومه شمسي مي‌باشد. مخصوصا که بخواهيم فارسي را بطور عاميانه و روزمره ياد بگيريم. اين زبان ماشالله هزار الله اکبر اينقدر قواعد و مقررات و استثنائات داره که خدا ميدونه! البته شايد خداهم نمي‌دونه چون اگه مي‌دونست قرآن رو يا دوبله مي‌کرد، يا با زيرنويس فارسي نازل مي‌کرد!

من يه هفت هشت ده دوازده ساليه که دارم با خودم کلنجار مي‌رم که يه‌کم از اين قواعدي که ما هرروزه در زبان محاوره‌اي‌مون استفاده مي‌کنيم سر دربيارم، ولي از شما چه پنهون که به هيچ جايي نرسيدم.

مثلا اين عبارت و کلمات ترکيبي امثال اينها رو خيلي استفاده ميکنيم:‌
قاشق چنگال ، فنجون نلبکي، نمک فلفل، کره پنير،‌ نون پنير، ميز و صندلي، گل و بلبل و ...

ولي تا حالا شنيدين يکي بگه:‌
چنگال قاشق، نلبکي فنجون، فلفل نمک، پنير کره، ‌پنير نون، صندلي و ميز، بلبل و گل و ...

و در اينجاست که اين سئوال اساسي در ذهن نقش مي‌بندد که: چرا؟

والا من خيلي تفکرات کردم که علت اصلي اين قضيه رو کشف کنم. آيا کلمه اولي نسبت به دومي از درجه اولويت بالاتري برقرار است؟ آيا اولي از دومي بزرگ‌تر است؟ آيا اولي از دومي مهمتر است؟ آيا اگر اولي نياشد دومي نيست؟ آيا اولي شرط لازم و کافي براي بودن دومي است؟ آيا بودن دومي بدون اولي بي‌معناست؟ آيا...

اگر جواب همه سئوالهاي بالا مثبت است، پس چرا هنوز ميگيم:‌
زن و مرد ؟
خانم‌ها و آقايان ؟

شر‌ط مي‌بندم اينجاي ادبيات فارسي رو يه فمينيست تحريف کرده !!!!



۱۳۸۳ تیر ۸, دوشنبه

در حاشيه بازيهاي جام ملت‌هاي اروپا



صحبتهاي زيادي در حاشيه بازيهاي جام ملت‌هاي اروپا شده، ولي متاسفانه و مثل هميشه به اصل
موضوع کمتر توجه شد. به نظر من همه در جام اروپاي امسال خوب ظاهر شده بودند و هرچه در چنته داشتند به معرض تماشاي عموم گذاشتند. البته بعضي‌ها از فرصتها و موقعيتهاي طلايي بيشتر و بهتر استفاده کردند و قابليت‌هاي فردي‌ خود را بهتر و زيباتر به علاقمندان نشان دادند. همچنين شاهد چهره‌هاي جديدي بوديم که هرچه داشتند رو کردند و توجه دست‌اندر کاران را شديدا به خود و استعدادهاي نهفته‌شان معطوف کردند. و چه بسا کساني که نتوانستند قابليتهاي فيزيکي خود را به دليل سرماي سالن‌ استاديوم‌ها آنطور که بايد و شايد نمايان کنند.




به شخصه معتقدم که در اين دوره از بازي‌ها، توپ‌ها از فرم و حالت استاندارد خود خارج شده بودند. تنوع اندازه، رنگ، شکل ساختاري،‌ کم‌بادي و پربادي توپ‌ها براي گروه کثيري که با يک نوع و مدل خاص توپ بازي کرده‌اند بعضا مشکل‌ساز بوده‌است.




به هر روي زيبايي‌هاي ورزشي و شور و شعف حضور در استاديومهاي ورزشي و تماشاي آن از نزديک، چنان جذاب و دوست داشتني‌ است که نرمي و سفتي توپ ها و دبگر نقاط ضعف احتمالي را خودبه‌خود از ميان برميدارد..




به ياد گفته آن عزيزي که ميگفت:‌ من ورزشکار نيستم،‌ ولي اين که دليل نميشه!


















































































۱۳۸۳ تیر ۳, چهارشنبه

ايران و بازيهاي جام اروپا:

euro2004.jpg



چرنديات ورزشي:

ايران و بازيهاي جام اروپا:

بنام خداوند جان و خرد
که ايران را بخشي از اروپا نکرد!

داشتم با خودم فکر مي‌کردم که همه جا حق ما ايراني‌ها خورده شده. مثلا چرا ما قسمتي از اروپا محسوب نمي‌شيم؟ مگر نه اينکه ما ۵ ساعت بيشتر با اروپا فاصله نداربم؟ اصلا براي اينکه ايران جزو اتحاديه اروپا نيست بايد يه روز اعتراض کنيم و مثلا همه به نماز جمعه بريم! يا اينکه همه بريم دم مرقد حضرت امام تحسن کنيم!

تازه اگه ما اروپايي بوديم کلي فايده داشت:
اولا اينکه مي‌رفتيم جام ملتهاي اروپا که براي اسلام و مسلمين کلي کلاس داشت. دوم اينکه ‌چون آمريکا هنوز اروپا نشده، مشت محکمي به دهان ايشون مي‌زديم!
اگر هم مي‌باختيم و به مرحله بالا نمي‌رفتيم، حداقل با آلمان و ايتاليا بازي مي‌کرديم و کمکشون مي‌کرديم که نبازند و امتياز بهتري بيارن و به مرحله بالاتر صعود کنن،‌که اين باز خودش باعث سربلندي و افتخار جهان اسلام و همچنين مشت محکم به دهان آمريکاست. تازه‌شم کلي زبون اروپائيمون خوب ميشد و مي‌تونستيم فحش‌هاي خارجي‌ به داور حواله کنيم.

ولي افسوس که ما هنوز اروپا نيستيم! افسوس ...

به اميد اروپائي شدن تمام مسلمين جهان

۱۳۸۳ خرداد ۲۱, پنجشنبه

گوگوش دروغ گفته است!


بشنوید:‌ کیو کیو بنگ‌بنگ (گوگوش)


گوگوش دروغ گفته است!

در طی هفته گذشته نشریات مختلف نظرات متفاوتی را در مورد اقدام ناگهانی برادرٍ گوگوش،‌ خواننده محبوب ایران، منعکس نمودند. محمدعلی آتشین،‌ برادر ارشد فائقه آتشین (گوگوش) در یک نامه سرگشاده خطاب به مردم ایران تمام گفته های خواهرش را کذب محض خواند و خود را از تمام اتهامات بری دانست.

نامه محمدعلی آتشین چنین آغاز می‌شود:

«‌‌ بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي

پروردگار را سپاس می‌گویم تا نفسی داد و فرصتی تا در حضور تمام مردم کشورم از خود و تهمتی که بس ناروا بر من زده شده است دفاع کنم. چرا که بیگناه به پای دار می‌رود،‌ ولی در اکثر موارد بالای دار نمی‌رود. آنچه به واسطه خواهرم به غلط در اذهان عمومی جا گرفته سوء تفاهمی بیش نیست و دوستان و نزدیکانی که مرا از نزدیک می‌شناسند می‌دادند که این اعمال و رفتار به گروه خونی شخص بنده نمی‌خورد چرا که تنها هدف من در زندگانی خدمت به اسلام و مسلمین است و دیگر هیچ.»

محمدعلی آتشین در ادامه نامه خود به ترانه «کیوکیو بنگ‌بنگ» در آخرین آلبوم خواهرش اشاره کرده می‌گوید:

« چندی پیش توسط یکی از دوستان اهل مسجد محل، با خبر شدم که فائقه آهنگی خوانده و در آن بطور علنی از شیطنت‌هایی که در دوران کودکی انجام داده نام برده و مرا در انجام تمام آن اعمال شریک دانسته و حتی در میان ترانه غیر مجازش بارها به طعنه و کنایه خطاب به من گفته:‌ « برادر خاطرت هست؟» که من اصلا هیچ کدام از اینها را یادم نیست.»

ایشان ادامه می‌دهد:

« من و مادرم تا امروز گمان می‌کردیم فائقه آن روزها با پدرم به محله لاله‌زار سابق می‌رفت. می‌دانستیم که بعضی‌ وقتها سرودهای غیرمجاز می‌خواند، ولی به والله نمی‌دانستیم با بچه های محل تفنگ بازی میکند. خدا را شاهد و گواه می‌گیرم که تا کنون آزارم به سوسک هم نرسیده، ولی فائقه ابراز داشته که « چقدر سرخ‌ پوست کشتیم.. برادر خاطرت هست؟» خواهرم سال به سال یاد ما نمی‌افتد، حالا چطور شده که همه وقایع و اتفاقات بچگی‌اش را به یادش افتاده، نمی‌دانم!»

محمدعلی به قسمت دیگری از این ترانه اشاره کرده و می‌نوسد:

«البته این قسمت را خاطرم هست که می‌گوید: «چه بوسه ها گرفتيم ، تو اون کوچهء بن بست، کتک هم خوب خورديم، برادر خاطرت هست؟» که البته عامل بوس دهنده من نمی‌باشم و از پسرهای همسایه بود که داشتند بوسه رد و بدل می‌کردند که توسط نیروهای مقاوم و همیشه در صحنه بسیج امر به معروف شدند که جا دارد در همین‌جا از تلاش شبانه‌روزی این عزیزان تشکر و قدردانی نمایم.»

برادر گوگوش در پایان نامه خود با تکذیب مجدد اتهامات خواهرش، اضافه میکند:‌

« از دوستان عزیز و ملت غیور ایران تقاضا دارم با احترام به هنرمندان و حقوق کپی رایت، ترانه های آلبوم جدید خواهرم را نشنیده بگیرید»

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۸, جمعه

سی دی زیارت عاشورا برای نسل جوان

اولين مجموعه نوحه و مرثيه سرايي زیارت عاشورا به سبک موسیقی روز جهان (رپ، هوی‌متال و راک) به بازار آمد. گفتنی است که برای آشنا نمودن نسل جوان این مرز و بوم سی دی های دیگری از این مجموعه ( از جمله دعای کمیل، سوره حمد و قل هو الله ) در دست احداث و بهره برداری می‌باشد.



علاقمندان میتوانند آلبوم مورد نظر را از تاریخ فردا ۴ به بعد از تکیه های محل و مسجدهای معتبر تهیه نمایند.

سروده های موجود در آلبوم «فقط حسین» عبارتند از:‌

- حسین Only
- حالا وای وای، وای وای وای وای
- عمه ، papaیم کجاس؟ (remix)
- حالم گرفته، امام از پیشم رفته
- کربلای بی وفا

قسمتی از متن ترانه «حسین Only» را در اینجا ببینید:

عمو حسین خسته بود و تشنه
کلی فاصله داشت اون با چشمه

خسته بود، تشنه بود و تنها
دمای هوا ۲۰۰ بود تو کربلا

رفته بود به جنگ دشمن
تا بجنگه با دیو و اهرمن

یزید خنگ و بی دست و پا
با کله خورد زمین،‌ پاش رفت هوا

گفت:‌ پاشو یزید بد قواره
بابام گفته بود نیستی اینکاره

ما کلا هستیم هفتاد و دو تا
تو و شترت: جمعا دو تا!

حالا اومدی به جنگ ما؟
ای بچه پر رو! ای بی حیا؟

آخه جوجه تو رو چه به این کارا؟
برو خونه‌تون.. سراغ قاقا ..

......




۱۳۸۳ فروردین ۲۲, شنبه

چنین کرده بودند بزرگان!

خورشيد داشت کم کم غروب می‌کرد. اسحاق نیم ساعت دیگر با خانه اش فاصله داشت ولی به هیچ رقمی هیچ رمقی در پاهایش نمانده بود. کشان کشان خود را به پای درختی رساند تا برای اندکی استراحت کرده، نفسی تازه کند.....

براي خوندن بقيه اش روى عكس زير كليك كنيد!
( اين نوشته رو به برو بچه هاى خوب كاپوچينو تقديم ميكنم)





۱۳۸۳ فروردین ۱۹, چهارشنبه

قبل از ازدواج، بعد از ازدواج:

تغييراتی که بعد از ازدواج حاصل میشه یکی دو تا نیست .
مسابقه:‌ به افرادی که بین دو عکس زیر بیشترین اختلاف را کشف کنن، به رسم یادبود یکی از همون اختلافات به قید قرعه تقدیمشون می‌گردد!!



قبل از ازدواج:



بعد از ازدواج:






۱۳۸۳ فروردین ۱۷, دوشنبه

چنین کرده بودند بزرگان!

خورشيد داشت کم کم غروب می‌کرد. اسحاق نیم ساعت دیگر با خانه اش فاصله داشت ولی به هیچ رقمی هیچ رمقی در پاهایش نمانده بود. کشان کشان خود را به پای درختی رساند تا برای اندکی استراحت کرده، نفسی تازه کند. صدای زوزه کفتارهایی که لحظه به لحظه نزدیکتر می‌شدند از دور به گوش میرسید. فرصت چندانی نداشت. گشنه بود و تشته، و باید دوباره به راه می‌افتاد. به زانوهایش فشار آورد تا دوباره بایستد که ناگهان سیبی از بالای درخت پایین افتاد و در کنار پاهای ناتوانش فرود آمد. خم شد و سیب را برداشت. سرخی سیب در برابر نارنجی غروب، همچون گویی آتشین می‌نمود. شاید این سیب هدیه‌ای بود از طرف پروردگار تا به اسحاق قدرتی بدهد و ادامه راه را بر او آسانتر سازد. اما نه ... این سیب برای امر مهمتری فرستاده شده بود....

با خود اندیشید: ای خدا! آخه حالگیر! تو هم وقت گیر آوردی‌ها! من جون ندارم راه برم، تو آدم رو مجبور می‌کنی «جاذبه زمین» رو کشف کنه!؟ نامرد من دارم از گشنگی می‌میرم، تو برای من سیب میفرستی اونوقت برای حضرت ابراهیم، گوسفند؟؟

اسحاق نیوتن جوان سی و چندساله راه حل‌های زیادی را از سر گذراند.
آیا بهتر است خود را به کوچه علی چپ بزند و چنان وانمود کند که سیب را ندیده است؟
آیا بهتر است که سیب را برداشته و برای آذوغه راه با خود ببرد؟
آیا بهتر است آنها را به سوی کفتارهایی که هر آن نزدیکتر می‌شدند شوت کند؟
و یا آنکه بشیند و زیر لب به زمین و آسمان فحش دهد و جاذبه زمین را کشف کند؟

و او همچون دیگر مردان بزرگ و نام‌آور جهان سخت‌ترین راه را برگزید. اندکی فکر کرد: من همینجا اینو کشف کنم بهتره تا اینکه تو حموم کشفش کنم و ذوق زده بشم و کون برهنه بپرم بیرون و هوار بزنم که یافتم یافتم!! کوشید و کوشید تا بفهمد چرا سیب به جای اینکه بالا بیفتد، پایین افتاد؟ مگر نه اینکه E=mC2 ؟ (نه نه! اونو یکی دیگه بعدا قراره کشف کنه!)‌ تلاش کرد تا گفته های معلم فیزیک دوم راهنمایی شان را به یاد آورد. ولی سودی نداشت. دوباره با خود اندیشید:‌ فرض کنیم زمین نیرویی داره که همه چیز رو به خودش جذب میکنه و فرض کنیم بهش می‌گیم «نیروی جاذبه زمین». خب،‌ این از این! حالا فرض کنیم این جاذبه زمین رو با "G" نشون بدیم و مقدارش هم مثلا هست:



آهان همینه!! یافتم یافتم!! گازی به سیب زد و تخته گاز به سوی خانه شان شتافت تا خبر این کشف بزرگ تا به مادر و عمه رزیتای پیر بدهد!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توماس آلوا ادیسون روی صندلی چوبی گوشه لابراتوار‌ کوچکش نشسته بود و زیر نور شمع، به لامپی که قرار بود اختراع کند مینگریست و با خود میگفت: دیگه هرچی بود و نبود که اختراع کردم. این یکی رو هم که اختراع کنم تموم میشه و مجبورم تا آخر عمر بشینم سماق مک بزنم. آیندگان؟ خوب نشستین پای کامپیوتراتون و برا خودتون حال میکنیدها! . از جای برخاست و به سوی لامپ رفت. تنگستن یا آلومینیوم؟ ده بیسا سه پونزده،‌هزار و شصت و شونزده، هر می‌گه پونزده نیست، هیفده، هیژده، نوزده، بیست.. تنگستن پس. دو سر آنرا به سیم وصل کرد و حباب شیشه ای اش را برداشت و بر روی آن گذاشت. کلید را که زد تلائلویی وصف ناشدنی درخشید و تمام آزمایشگاه را چون روز روشن کرد. ادیسون اختراع جدیدش را خاموش کرد تا برق زیاد مصرف نشود. به آرامی به سوی صندلی‌اش بازگشت. دفترچه کوچکش را زیر نور شمع گشود و یک شماره دیگر به آن افزود: ۱۰۹۳ ... و آنرا «لامپ» نامید. کشوی چوبی میزش را گشود و بسته سماق را بیرون آورد.
.

--------------------------------------------------------------------------------------------

الکساندر گراهام بل با دستان لرزان خود آخرین سیم‌ها را به هم گره میزد. امیدوار بود که این‌بار همه چیز با موفقیت پیش برود و بوق اشغال نشنود. دستیارش توماس را صدا کرد تا برای أخرین بار دستگاه انتقال صدای خود را آزمایش کنند. دوباره فریاد زد: توماس؟! پاشو بیا یه دقیقه اینجا با هم این لامصب رو چک کنیم. بسه بابا! اینقدر sms برا ملت نفرست. بیا من میرم اون اتاق زنگ میزنم. دو تا زنگ زد وردار که رو پیغامگیر نره . سپس به اتاق دیگری رفت و یه شماره گیری پرداخت...
مشترک گرامی! شماره مورد نظر تغییر یافته است لطفا جهت اطلاعات بیشتر با ۱۱۸ تماس بگیرید! متشکرم!
گراهام بل گوشی را محکم به زمین کوبید و با خشم فریاد زد: توماس؟؟ این شماره‌ات چند بود؟؟
شروع به شماره گیری مجدد شد. ناگهان دستگاه انتقال صوتی به صدا در‌آمد. توماس گوشی را برداشت و گفت:‌الو الو؟ بل از آنطرف در داخل گوشی فوت کرد. توماس غرید که مگه تو خار مادر نداری احمق؟ بل خندید و گفت‌:‌ منم بابا! توماس گفت:‌اٍ.. شرمنده! صداتو نشناختم.این اختراعت خیلی خداس، ولی چقدر صدات پای تلفن ( یعنی چیزه .. این دستگاهه) عوض میشه! بل که از شدت خوشحالی و موفقیتش در این اختراع در پوست نمیگنجید خندید و گفت: آره. البته این هم داره شارژش تموم میشه. من قطع میکنم با اون یکی گوشی میگیرم. بزار به خانومم هم زنگ بزنم و بهش خبر بدم . توماس لبخندی زد و گفت: اوکی تو برو چون منم پشت خطی دارم. راستی اسم این دستگاه رو چی میخوای بذاری؟ موبایل؟ بل گفت:‌نه نه فعلا می‌ذاریمش «تلفن» تا بعد.

.

۱۳۸۳ فروردین ۶, پنجشنبه

در و دیوار ترکیه!

تركها با اينكه يه كم لهجه دارن، ولى زبونشون خيلى شبيه فارسى خودمونه!...
اينو گفتم ياد قضيه اون رفيق لرستانى دوران سربازى افتادم كه يه روز اومد بهم گفت:
" پيام؟ ميگما اى زبون لرى ما خيلى شبيه زبون اينگيليسينه ها!"
گفتم:"چطور مگه؟"
گفت: " آخه اونا ميخوان بگن "ببين" ميگن See ، ما هم از همون كلمه استفاده میکنيم!".
گفتم: جدى میگی؟
گفت: "ها! "
گفتم: " یعنی شما هم میخواین بگین ببین میگین See " ؟
گفت:‌ نه! ولی میگیم سی تو! (برای تو!)‌ سی چه؟ (برای چه؟) .....
بگذریم!

داشتم میگفتم. ترکیه که رفته بودیم از یه سری تابلوهای روی در و دیوار که نوشته هاش یه جورایی به زبون ما نزدیک بودن عکس گرفتم که میذارمشون این پایین:


دریای احمر ، دریای سرخ ، دریای گیرمیز!



لطفا ...تمیز ..... نظافت ... رعایت ... بی زحمت!



آفیس! اینو خوب شد ترکیشو هم نوشت ها!



مو دو ر یت؟!



هدایت!



معاملات مسکن و املاک صداقت!!



فلان چیز و بهمان چیز ۲۴ ساعته!!



تلیفون رهبری!! راهنمای تلفن! ( با شماره تلفن دفتر مقام رهبری اشتباه نشه!)‌



کتاب و هدیه از اون طرف!



پورتگال قازی! ترجمه:‌ فانتا!





حالا همه اینها مال ترکیه بود، این عکس پایینی از ایران خودمون خودش یه تنه همه عکسهای قبلی رو حریفه!! توضیح نمیدم خودتون بگین از این عکس چه نتیجه‌ای میگیرین !