۱۳۸۳ فروردین ۱۷, دوشنبه

چنین کرده بودند بزرگان!

خورشيد داشت کم کم غروب می‌کرد. اسحاق نیم ساعت دیگر با خانه اش فاصله داشت ولی به هیچ رقمی هیچ رمقی در پاهایش نمانده بود. کشان کشان خود را به پای درختی رساند تا برای اندکی استراحت کرده، نفسی تازه کند. صدای زوزه کفتارهایی که لحظه به لحظه نزدیکتر می‌شدند از دور به گوش میرسید. فرصت چندانی نداشت. گشنه بود و تشته، و باید دوباره به راه می‌افتاد. به زانوهایش فشار آورد تا دوباره بایستد که ناگهان سیبی از بالای درخت پایین افتاد و در کنار پاهای ناتوانش فرود آمد. خم شد و سیب را برداشت. سرخی سیب در برابر نارنجی غروب، همچون گویی آتشین می‌نمود. شاید این سیب هدیه‌ای بود از طرف پروردگار تا به اسحاق قدرتی بدهد و ادامه راه را بر او آسانتر سازد. اما نه ... این سیب برای امر مهمتری فرستاده شده بود....

با خود اندیشید: ای خدا! آخه حالگیر! تو هم وقت گیر آوردی‌ها! من جون ندارم راه برم، تو آدم رو مجبور می‌کنی «جاذبه زمین» رو کشف کنه!؟ نامرد من دارم از گشنگی می‌میرم، تو برای من سیب میفرستی اونوقت برای حضرت ابراهیم، گوسفند؟؟

اسحاق نیوتن جوان سی و چندساله راه حل‌های زیادی را از سر گذراند.
آیا بهتر است خود را به کوچه علی چپ بزند و چنان وانمود کند که سیب را ندیده است؟
آیا بهتر است که سیب را برداشته و برای آذوغه راه با خود ببرد؟
آیا بهتر است آنها را به سوی کفتارهایی که هر آن نزدیکتر می‌شدند شوت کند؟
و یا آنکه بشیند و زیر لب به زمین و آسمان فحش دهد و جاذبه زمین را کشف کند؟

و او همچون دیگر مردان بزرگ و نام‌آور جهان سخت‌ترین راه را برگزید. اندکی فکر کرد: من همینجا اینو کشف کنم بهتره تا اینکه تو حموم کشفش کنم و ذوق زده بشم و کون برهنه بپرم بیرون و هوار بزنم که یافتم یافتم!! کوشید و کوشید تا بفهمد چرا سیب به جای اینکه بالا بیفتد، پایین افتاد؟ مگر نه اینکه E=mC2 ؟ (نه نه! اونو یکی دیگه بعدا قراره کشف کنه!)‌ تلاش کرد تا گفته های معلم فیزیک دوم راهنمایی شان را به یاد آورد. ولی سودی نداشت. دوباره با خود اندیشید:‌ فرض کنیم زمین نیرویی داره که همه چیز رو به خودش جذب میکنه و فرض کنیم بهش می‌گیم «نیروی جاذبه زمین». خب،‌ این از این! حالا فرض کنیم این جاذبه زمین رو با "G" نشون بدیم و مقدارش هم مثلا هست:



آهان همینه!! یافتم یافتم!! گازی به سیب زد و تخته گاز به سوی خانه شان شتافت تا خبر این کشف بزرگ تا به مادر و عمه رزیتای پیر بدهد!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توماس آلوا ادیسون روی صندلی چوبی گوشه لابراتوار‌ کوچکش نشسته بود و زیر نور شمع، به لامپی که قرار بود اختراع کند مینگریست و با خود میگفت: دیگه هرچی بود و نبود که اختراع کردم. این یکی رو هم که اختراع کنم تموم میشه و مجبورم تا آخر عمر بشینم سماق مک بزنم. آیندگان؟ خوب نشستین پای کامپیوتراتون و برا خودتون حال میکنیدها! . از جای برخاست و به سوی لامپ رفت. تنگستن یا آلومینیوم؟ ده بیسا سه پونزده،‌هزار و شصت و شونزده، هر می‌گه پونزده نیست، هیفده، هیژده، نوزده، بیست.. تنگستن پس. دو سر آنرا به سیم وصل کرد و حباب شیشه ای اش را برداشت و بر روی آن گذاشت. کلید را که زد تلائلویی وصف ناشدنی درخشید و تمام آزمایشگاه را چون روز روشن کرد. ادیسون اختراع جدیدش را خاموش کرد تا برق زیاد مصرف نشود. به آرامی به سوی صندلی‌اش بازگشت. دفترچه کوچکش را زیر نور شمع گشود و یک شماره دیگر به آن افزود: ۱۰۹۳ ... و آنرا «لامپ» نامید. کشوی چوبی میزش را گشود و بسته سماق را بیرون آورد.
.

--------------------------------------------------------------------------------------------

الکساندر گراهام بل با دستان لرزان خود آخرین سیم‌ها را به هم گره میزد. امیدوار بود که این‌بار همه چیز با موفقیت پیش برود و بوق اشغال نشنود. دستیارش توماس را صدا کرد تا برای أخرین بار دستگاه انتقال صدای خود را آزمایش کنند. دوباره فریاد زد: توماس؟! پاشو بیا یه دقیقه اینجا با هم این لامصب رو چک کنیم. بسه بابا! اینقدر sms برا ملت نفرست. بیا من میرم اون اتاق زنگ میزنم. دو تا زنگ زد وردار که رو پیغامگیر نره . سپس به اتاق دیگری رفت و یه شماره گیری پرداخت...
مشترک گرامی! شماره مورد نظر تغییر یافته است لطفا جهت اطلاعات بیشتر با ۱۱۸ تماس بگیرید! متشکرم!
گراهام بل گوشی را محکم به زمین کوبید و با خشم فریاد زد: توماس؟؟ این شماره‌ات چند بود؟؟
شروع به شماره گیری مجدد شد. ناگهان دستگاه انتقال صوتی به صدا در‌آمد. توماس گوشی را برداشت و گفت:‌الو الو؟ بل از آنطرف در داخل گوشی فوت کرد. توماس غرید که مگه تو خار مادر نداری احمق؟ بل خندید و گفت‌:‌ منم بابا! توماس گفت:‌اٍ.. شرمنده! صداتو نشناختم.این اختراعت خیلی خداس، ولی چقدر صدات پای تلفن ( یعنی چیزه .. این دستگاهه) عوض میشه! بل که از شدت خوشحالی و موفقیتش در این اختراع در پوست نمیگنجید خندید و گفت: آره. البته این هم داره شارژش تموم میشه. من قطع میکنم با اون یکی گوشی میگیرم. بزار به خانومم هم زنگ بزنم و بهش خبر بدم . توماس لبخندی زد و گفت: اوکی تو برو چون منم پشت خطی دارم. راستی اسم این دستگاه رو چی میخوای بذاری؟ موبایل؟ بل گفت:‌نه نه فعلا می‌ذاریمش «تلفن» تا بعد.

.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر