|
!!چرنديات!!
دريغ از دو کلمه حرف حساب
|
April 11, 2002قضــيه سـربازي....قضــيه سـربازي.......... دقيقا نميدونم اوايل پائيز بود يا اواخـر تابســتون كه توي “شـيش و بش “ مونده بودم كه بالاخره رشــته مهندســي اكتشــاف معـدن رو كه در دانشـگاه آزاد واحد جنوب قبول شـده ام انتخاب كنم يا اينكه خـدمت شـريف سـربازي زير پرچم نظام اســتوار جمهــوري اســلامي را.... حالا اينكه اين انتخاب بوسـيله عقـل نا سـليم و نپـخته بنده انجام شــد، يا اينكه يك نفـر از خدا بي خــبر توي گوشــم خوند، خوب يادم نيســت.. ولي به هرحال دســت تقــدير (بشـكنه دســتش!) ما را لباس آبي رنگ نيروي هوائي پوشــاند! اگر تامل كنيد، مفصـل براتون توضـيح ميدم... توي گير و دار اســباب كشــي از تهــرانپارس به اكـباتان بوديم. با پرس و جـو فهميدم كه براي گرفتن دفــترچه اعــزام بايد به پادگان نزديك پل چـوبي برم. القـصه، يك روز صـبح زود از خانه قبلي با يكســـري خـرت و پرت و خرده ريزه كه از اســباب كشــي ها جا مونده بودو توي كيف دســتي ام گذاشــته بودم، و با ســرو وضـعي مرتب،صــورتي سه تيغـه و تيپي آنچناني به طــرف پل چــوبي حــركت كردم.... و اما تاريخـچه اون گلوله!: سـه چهار سـال پيش كه از طـرف مدرسه، براي كلاس آمادگي دفاعـي به ميدان تير رفـته بوديم، بيست تا گلوله و يك تفنگ كلاشـينكف به ما دادن، يه نشــونه هم گذاشــتن جلومــون گفــتن كه اين كاغذ پاره با چهار تا دايـره روش، دشــمن فــرضيه!! من هم گفتم: ما دشـمن فرضي مـرضي حاليش نميشــه!! با 19 تا تير زديم مادر دشــمن فـرضي رو به عـزاش نشــونديم! اون تير آخـري رو هم يواشــكي و بدون اينكه مسـئولين و دشـمنان فـرضي بو ببرن گذاشــتم تو كفشــم و بعـنوان يادگاري با خودم آوردم!! (خودمونيم ها! عجب شـانسي آوردم كه خود تفنگ كلاشينكف رو بعـنوان يادگاري تو كفشــم نذاشــتم!!) دردســرتون ندم. بعــد از اون هم هميشــه رو دكــور اتاقــم بود و مـوقـع اســباب كشــي، اون رو قاطي بقـيه خرده ريزهاي ديگه ريخــته بودم تو اون كيف لعنتــي!! خب برگرديم يه ادامه داســتان..... ســربازه با ترس و لرز جـلو اومد و گلوله رو برداشــت وگفت: اين چيه ديگه؟ دسـت تو چيكار ميكنـه؟ من كه داشــتم دنبال جواب ميگشــتم، مكـثي كردم و گـفتم: مـ..مي..مي خواسـتم باهاش جاكليدي درسـت كـنم!! سـربازه كه انگار جواب من قانع اش نكــرده بود، دسـت منو گــرفت و با خودش پيش جناب ســروان برد و با ترس و لرز جـناب سـروان رو كشــيد كـنار، در گوشش پچ پچي كرد و آروم و بدون اينكه كسي ديگه متوجه بشــه مشــتش رو براي جـناب ســروان باز كرد و مدرك جــرم رو نشــونش داد. رنگ از رخســار آقاي جناب ســروان پريد! يه نگاهي به سرتا پاي من كرد، جلو اومــد و در حالي كه مواظب بود كســي بو نبــره گفت: اين پيش تو چيكار ميكنه؟! زبونم بند اومــده بود! به سـخـتي جواب دادم: جـ..جـ.. جناب ســروان مي خواســتم باهاش جاكليدي د..د..درســت كنم! مـ..مـ..مشــقـيه به خــدا! داد زد: چي چي مـشـقـيه؟! داري به من ياد ميدي؟! اين فشــنگ جــنگيه!! بعـد رو به ســربازه كرد و گفـت: ببرش حـفاظـت پيش حاج آقــا ... كارت تمـوم شـد دفــترچه تو بيار يه هـفته تشــويقي داري!.... پســـره كه حالا همه فكــر و ذهــنش شــده بود يك هـفته مـرخصــي تشــويقي، من رو به حفاظـت برد. دقيقا يادم نيسـت ولي فكــر ميكنم بالاترين طبقه سـاخـتمان بود. يك جاي تاريك و خاك گرفــته با تابلوي بزرگي كه روش نوشــته بود: ‹‹ دفــترحفاظـت اطــلاعات ››. وارد اتاق شــديم.حـاج آقا تشــريف نداشــتن. دوتا ســرباز ديگه اونجــا بودن. من و گلوله رو تحــويل اونها داد و خودش رفـت تا دفـترچه شــو براي جـناب ســروان ببــره! اين دوتا ســرباز هم مات و مبهـوت مونده بــودند كه اين فـشنگ دسـت من چيكار ميكــرد!! (بابا! ميخـواســتم باهاش جاكليدي.....!!) منتظــرحضـرت آقاي حاج آقا نشـســتيم. از رفــتار ســربازا كه دايم ميگـفتن: حاج آقا اومـد، حاج آقا داره مياد، حاج آقا الانه كه برســه..، ميشــد فهمــيد كه اين حاج آقا از اون حاج آقاهاي خطرناكه، كه همه ازش مي ترســن! ( تو اون شـرايط خودتون رو بذارين جاي من! ). پنج دقـيقه اي نگذشــته بود كه يه ســرباز ديگه شــتابزده در رو باز كرد و نفس زنان خــبر داد كه حـاج آقا داره مـياد. بعـد هم ســريع رفـت بيــرون تا به بقــيه هم آماده باش بــده ! اين دو تا ســرباز كه بدجــوري ترس ورشــون داشــته بود، از اين طرف به اون طـرف ميدويدن كه مطمئـن بشــن همه چيز بر وفـق مــراد حـاج آقاست!! يكـهو هردوتاشــون ساكت شــدند. سـكوت مرگــباري فضــاي اتاق رو پـر كـرد. صـداي غـريبي از راهـــرو به گوش ميرســيد: گــرپ...، گـرپ...، گـرپ، ... صـداي پاي حاج آقا بود كه مثل طبــل صــدا مي داد. با خودم گـفـتم: جـوون مرگ شــديم رفـت!! صدا نزديك و نزديك تر مي شــد..همه چيز يكـهـو ساكـت شــد. صــداي قـلبم رو ميشــنيدم و صـداي يكي از دو ســرباز كه آب دهانش رو به سـخـتي قـورت داد... دســتگيره در چرخيد... ابتـدا شكــم و سـپس خـود حاج آقا وارد شــد. سـربازها كه حـتي قـبل از ورود حاج آقا به حالـت خــبردار واســتاده بودند، چنان احــترام نظامي برا حاج آقا گذاشــتن كه هركي ندونه فكــر ميكرد فرمانده كل قــوا وارد اتاق شــده! من هم آگاه يا ناخودآگاه، نميدونم، از جام بلند شــدم. حاج آقا ماشــاالله اندازه خــرس گنده بود! لباس رزمي تنـش نبــود، مثل خيلي حاج آقاهاي ديگه يه پيرهن سـفيد ( ســفيد كه چه عرض كنم! اينقــدر عـرق كرده بود كه رنگش از زردي هم گذشــته بود و به ســياهي ميزد! ) انداخــته بود رو شـلـوارش... يه بي سـيم تو دســتش بود. موهائي داشـت كه انگار 19 ســاله شــونه نخـورده و ريشــي داشـت كه از قــد من بلـند تر بود!! يه نگاهي به من انداخـت و بدون اينكه به دوتا سـرباز بيچــاره كه مثل چوب خشـك خــبردار واســتاده بودن، محـل سـگ بذاره به گوشــه سالن، به طـرف اتاقـش رفـت. سـربازها كه انگار بزرگ ترين خـطر دنيا از بيخ گوشـشون گـذشــته باشــه سرجاشـون نشســتن و شــروع به تعارف كردند كه كي بره و اين جريان رو به گوش يارو برســونه!!
Posted by پيام چرندياتي at April 11, 2002 08:11 PM
....................................................................................................... |
: چرنديات قبلي
December 2005
April 2005 March 2005 October 2004 July 2004 June 2004 May 2004 April 2004 March 2004 February 2004 January 2004 December 2003 November 2003 October 2003 September 2003 August 2003 July 2003 June 2003 May 2003 April 2003 March 2003 February 2003 January 2003 December 2002 November 2002 October 2002 September 2002 August 2002 July 2002 June 2002 May 2002 April 2002 March 2002 February 2002 December 2001
:چرنديات اخير
بازگشت به دنیای چرندیات!
صدای اگزوز پژو ۲۰۶ آخیش!!!!! در بابِ دلتنگی روزهای جوانی پرت و چرت ! ايران و بازيهاي جام اروپا: گوگوش دروغ گفته است! آزادی از نوع آمریکائی! سی دی زیارت عاشورا برای نسل جوان چنین کرده بودند بزرگان! قبل از ازدواج، بعد از ازدواج: در و دیوار ترکیه! بهار را توصیف کنید لطفا عیدتون مبارک ملت! سفر چرندياتى به تركيه! ... و تولدت مبارک ماه عسل! تفاوت فرهنگي! این یکی بود، اون یکی نبود! دو ساله شدم! گزارش هفتگى! عکس هنری به اين ميگن!! روزی که داماد شدم! روز جهانی چرنديات نويسی بر همگان مبارک باد! روح چرندياتی! کلاسهای باکلاس! درحاشيه رحلت جانسوز ماشين جان يادش گرامی باد به آرنولد راي بدهيم! عدم رضايت شغلی! سير تکاملی اسباب بازي! آقا! به خدا من از اول متاهل نبودم! خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اولين مدرسه براي همجنسبازان! حاج آقا ... اينترنت کيلو چند؟! کراوات و تهاجم فرهنگي آن: دوستت دارم قطار قطار ،باور نداري از قرار! امان از دست اين آمريکائيها!! نامه مادر غضنفر به پسرش:
:لينکهای چرندياتی
پيشـنهادات
|
. تمامی حقوق و مزايای اين سايت
متعلق به
پيام
چرندياتی بوده و مستقيما به حساب شخصی ايشان واريز میگردد ©
!!... هرگونه استفاده از نوشته های اين سايت بدون اجازه
نويسنده ، پيگرد قانونی که دارد هيچی ، فحش خار مادر و از اين حرفا
. چاپ بخش يا تمام محتويات اين وبلاگ با اجازه از نويسنده و يا درج
ماخذ امکانپذير ميباشد